تبليغاتX
مسجد قمر بنی هاشم(ع)فرمهین

دعاي عهد

 (اَللّهُمَّ رَبَّ الْنُّورِ العَظيمِ وَرَبَّ الكُرْسِيّ الرَّفِيعِ وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ ومُنْزِلَ التَّوْريةِ وَالْأنْجِيلِ وَالزَّبُورِ وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَروُرِ وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ وَرَبَّ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَالْأنْبياءِ وَالْمُرْسَلِينَ اَللّهُمَّ إِنّي اسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَبِنُورِ وَجْهِكَ الْمُنِيرِ وَمُلْكِكَ الْقَديمِ ياحَيُّ ياقَيُّومُ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذي اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأرضُونَ وَبِإسْمِكَ الَّذي يَصْلَحُ بِهِ الأَوّلوُنَ والآخِروُنَ ياحَيّاً قَبْلَ كُلَّ حَيٍّ وَيا حَيّاً بَعْدَ كُلِّ حَيٍّ وَياحيّاً حينَ لاحَيَّ يامُحْيِيَ الْمَوْتى وَمُميتَ الْأَحياءِ ياحَيُّ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ اَللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانا اَلإمامَ الهادِيَ الْمَهْدِيَّ الْقائِمَ بِأمْرِكَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ الطّاهِريِنَ عَنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ في مَشارقِ الْأرْضِ وَمَغارِبها سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها وَعَنّي وَعَنْ وَالِدَيَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللّهِ وَمِدادَ كَلِماتِهِ وَما اَحْصاهُ عِلْمُهُ وَأَحاطَ بِهِ كِتابُهُ اَللّهُمَّ إنّي اُجَدِّدُ لَهُ في صَبِيحَةِ يَوْمي هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيّامي عَهْداً وَعقْداً وَبَيْعةً لَهُ في عُنُقي لا اَحُولُ عَنْها وَلا أَزُولُ أبَداً اَللّهُمَّ اجْعَلْني مِنْ اَنصارِهِ وَاَعْوانِهِ وَالذَّابّينَ عَنْهُ وَالْمُسارِعينَ إِلَيْهِ في قَضاءِ حَوائِجِهِ والْمُمْتَثِلينَ لأوامِرِهِ وَالْمُحامِينَ عَنْهُ وَالسّابِقينَ اِلى إِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ اللّهُمَّ إنْ حالَ بَيْني وبَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذي جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِكَ حَتْماً مَقْضِيّاً فَأَخْرِجْني مِنْ قَبْري مُؤْتَزِراً كَفَني شاهِراً سَيْفي مُجَرِّداً قَناتي مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدّاعي في الْحاضِرِ وَالْبادي اَللّهُمَّ اَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ والْغُرَّةَ الْحَمِيدَةَ واكْحُلْ ناظِري بِنظْرَةٍ مِنّي إلَيهِ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَاَوُسِعْ مَنْهَجهُ وَاسْلُكْ بي مَحَجَّتَهُ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ وَاشْدُدْ اَزْرَهُ واعْمُرِ اللّهُمَّ بهِ بِلادَكَ وَاَحْي بِهِ عبادَكَ فَإنَّكَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النّاسِ فَاظْهِرِ اللّهُمَّ لَنا وَلِيَّكَ وَاَبْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسْولِكَ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلّمَ حَتّى لايَظْفَرَ بِشْي‏ءٍ مِنَ الْباطِلِ إِلاّ مَزَّقَهُ وَيُحِقَّ الْحَقَّ ويُحَقّقَهُ وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلوُمِ عِبادِكَ وَنَاصِراً لِمَنْ لايَجِدُ لَهُ ناصِراً غَيْركَ وَمُجدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ أَحْكامِ كِتابِكَ وَمُشَيّداً لِما وَرَدَ مِنْ أَعْلامِ دِينِكَ وَسُنَنِ نَبِيّكَ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مِمِّنْ حَصَّنْتَهُ مِنْ بَأْسِ الْمُعْتَدينَ اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيّك مُحَمَّداً صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِرُؤْيَتِهِ وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ وَارْحَمِ اسْتِكانَتَنا بَعْدَهُ الَلّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هِذهِ الْاُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَعجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَنَراهُ قريباً بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمين).

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:19  توسط علیرضا  | 

انرژی هسته ای – شکافت و گداخت

انرژی هسته ای، شکل اصلی دیگری از انرژی است که در داخل اتم قرار دارد . یکی از قوانین جهانی این است که انرژی نه تولید پذیر است و نه از بین رفتنی ، اما به شکلهای دیگر قابل تبدیل است.

ماده را می توان به انرژی تبدیل نمود. آلبرت انیشتن ، مشهورترین دانشمند جهان ، فرمول ریاضی خاصی را برای شرح این نظریه ارائه نموده است :

E = MC2

برطبق فرمول فوق انرژی (E) برابر است با جرم (m) ضربدر سرعت نور به توان دو .

لطفاً توجه داشته باشید که بعضی از نرم افزارهای وب قادر به نمایش توان روی شبکه نیستند. معمولاً مجذور C توسط قرار دادن عدد 2 کوچک در بالا و سمت راست C نشان داده می شود. دانشمندان از معادله انیشتن برای آزاد سازی انرژی نهفته در اتم و نیز جهت ساخت بمب اتمی استفاده نمودند.

 یونانیان قدیم براین باور بودند که کوچکترین جزء طبیعت ، اتم است. اما در 2000 سال قبل ، آنها نمی دانستند که ذرات کوچکتر از اتم نیز در طبیعت یافت می شود.

همانطوریکه در فصل 2 گفتیم ، اتمها از ذرات کوچکتری به نام هسته ، که خود متشکل از پروتون و نوترون هستند ، تشکیل شده اند. این اتمها توسط الکترونهایی احاط شده که بدور آنها می چرخند، درست مثل گردش زمین به دور خورشید.

شکاف هسته ای

هسته اتم می تواند شکافته شود. زمانیکه این مسئله رخ میدهد، مقدار زیادی انرژی آزاد می شود. این انرژی به دو صورت گرما و نور است. انیشتن معتقد بود که مقدار کوچکی از ماده حاوی مقدار زیادی انرژی است. زمانیکه این انرژی ، آهسته از اتم خارج می شود ، می توان آنرا مهار نمود و تولید برق نمود. اما زمانیکه انرژی موجود در هسته اتم بطور ناگهانی آزاد می شود ، انفجار عظیمی مانند بمب اتم رخ میدهد.

سوخت یک نیروگاه هسته ای (مانند نیروگاه هسته ای کانیون در تصویر) ، اورانیوم است. اورانیوم عنصری است که در اکثر مناطق جهان از زیرزمین استخراج می شود. اورانیوم بعداز مرحله کانه آرایی بصورت قرصهای بسیار کوچکی در داخل میله های بلند قرار گرفته و داخل رآکتور نیروگاه نصب می شوند. کلمه «Fission» به معنی شکافت است. در داخل رآکتور یک نیروگاه اتمی ، اتمهای اورانیوم تحت یک واکنش زنجیره ای کنترل شده ، شکافته می شوند. در یک واکنش زنجیره ای ، ذرات حاصل از شکافت اتم به سایر اتمهای اورانیوم برخورد کرده و باعث شکافت آنها می گردند. هریک از ذرات آزاد شده مجدداً باعث شکافت سایر اتمها در یک واکنش زنجیره ای می شود. درنیروگاههای هسته ای ، معمولاً از یک سری
میله های کنترل جهت تنظیم سرعت واکنش زنجیره ای استفاده می گردد. عدم کنترل این واکنشها
می تواند منجربه تولید بمب اتم شود. اما در بمب اتم ، تقریباً ذرات خالص اورانیوم 235 یا پلوتونیوم (باشکل و جرم معینی) باید با نیروی زیادی در کنارهم قرار گیرند. چنین شرایطی در یک رآکتور هسته ای وجود ندارد.

واکنشهای زنجیره ای همچنین باعث تولید یک سری مواد رادیواکتیو می شوند. این مواد در صورت رهایی می توانند به مردم آسیب برسانند. بنابراین آنها را به شکل جامد نگهداری می کنند. این مواد در گنبدهای بتنی بسیار قوی نگهداری می شوند تا در صورت بروز حوادث مختلف ، خطری بوجود نیاید (به تصویر توجه کنید).

واکنشهای زنجیره ای باعث تولید انرژی گرمایی می شوند. این انرژی گرمایی برای جوشاندن آب در قلب رآکتور مورد استفاده قرار می گیرد. بنابراین ، به جای سوزاندن سوخت ، در نیروگاههای هسته ای ، اتمها از طریق واکنش زنجیره ای شکافته شده و انرژی گرمایی تولید می کنند. این آب از اطراف رآکتور به قسمت دیگری از نیروگاه فرستاده می شود. در این قسمت که مبدل گرمایی نامیده می شود، لوله های پر از آب حرارت داده شده و بخار تولید می کنند. سپس بخار حاصله باعث گردش توربین و درنتیجه تولید برق میشود. مقطع عرضی یک نیروگاه هسته ای در شکل نشان داده شده است.

گداخت هسته ای

 گداخت شکل دیگری از انرژی هسته ای است. گداخت ، به معنی الحاق هسته های کوچکتر و ساختن یک هسته بزرگتر است. در داخل خورشید ، گداخت هسته ای اتمهای هیدروژن باعث تولید اتمهای هلیوم می شود. در اثر این گداخت، گرما ، نور و پرتوهای دیگری تولید می شود.

همانطوریکه در تصویر می بینید ، با ترکیب دو نوع اتم هیدروژن (دوتریم و ترتیم) ، یک اتم هلیوم و یک ذره اضافی بنام نوترون تشکیل می شود. در واکنش فوق مقداری انرژی نیز تولید می گردد. دانشمندان مدتها که برروی کنترل گداخت هسته ای کار می کنند تا بتوانند یک رآکتور گداخت برای تولید برق بسازند. اما مشکل این است که نمی دانند چگونه واکنش در یک محیط بسته را کنترل کنند.

مزیّت گداخت هسته ای نسبت به شکافت هسته ای در این است که ماده رادیواکتیو کمتری تولید کرده و سوخت آن پایدارتر از عمر خورشید است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:54  توسط علیرضا  | 

امام خمينى (ره)

­خروج از فرهنگ بد آموز غربي و نفوذ و جايگزين شدن فرهنگ آموزنده اسلامي ملّي و انقلاب فرهنگي در تمام زمينه­ها در سطح كشور آنچنان محتاج تلاش و كوشش است كه براي تحقق آن ساليان دراز بايد زحمت كشيد و با نفوذ عميق ريشه­دار غرب مبارزه كرد­. صحيفه امام، ج 19 ، ص110 و 111

من نمي­گويم كه علم را از خارج ياد نگيريم ... لكن من مي­گويم كه از آنها خوب­­هايش را ياد بگيريد، بدهايش الغاء كنيد. اينها بدها را به ما تعليم مي­دهند خوب­ها را نمي­دهند. صحيفه امام، ج 10 ، ص 434

مقام معظم رهبرى

سرنوشت حتمى عبارت از اين است كه تمدن اسلامى يك بار ديگر بر مجموعه عظيمى از دنيا پرتو خود را بگستراند.

براى ايجاد تمدن اسلامى - مانند تمدن ديگر - دو عنصر اساسى لازم است يكى توليد فكر و يكى پرورش انسان.

آن روزى كه سهم آزادى ، سهم اخلاق و سهم منطق همه يك جا و در كنار يكديكر ادا شود. آغاز روند خلاقيت علمى و تفكر بالنده دينى در اين جامعه است و كليد جنبش نرم افزار علمى و دينى در كليه علوم و معارف دانشگاهى و حوزوى زده شده است. (مقام معظم رهبرى)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:14  توسط علیرضا  | 

جوانان ما بى نظيرند.

منمى خواهم به شما عرض كنم عزيزان من! جوانها انقلابى مثبت باشيد دانشگاه بايد انقلابيون مثبت پرورش بدهد اين ملت و اين تاريخ به شما نياز دارد بايد خودتان را آماده كنيد اگر شما در ميدانى باشيد اين كشور آينده ى بسيار درخشانى در انتظارش هست اما امروز از هر لحاظ در دنيا بى نظيريم از لحاظ بعضى از امتيازات هم كم نظيريم ما از لحاظ موقعيت سوق الجيشى از لحاظ ارتباط و اتصال اين دو بخش عالم و از لحاظ وقوع در منطقه اى كه از لحاظ اقليمى داراى شرايط بسيار متنوعى است و براى انواع و اقسام كار آماده است جزو كشور هاى كم نظيريم از لحاظ بعضى از منابع گوناگون زير زمينى در دنيا بى نظيريم نفت و گاز و امثال اين منابع از يك طرف منبع نيروى انسانى از طرف ديگر ما اين همه جوان داريم آن هم نه جوان گيچ بى استعداد نه جوار با استعداد و هوشيار و آگاه است.

آينده درخشان

اگر ملت و دولت با همكارى هم با اميد به آينده با اتحاد و همدلى با دور ريختن بعضى از حرفهايى كه دشمن مى خواهد بزور در مغز اين ملت تزريق كد وارد ميدان بشوند – كما اين كه الحمد الله وارد ميدان هستند – و تلاششان را منسجم تر كنند شما بدانيد در آينده ى نه چندان دورى – كه شما قطعا آن آينده را خواهيد ديد – كشور ما به اوج اعتلاء خواهد رسيد اين حق و سهم ما از امكانات بشرى دنياست ما استعداد داريم ما تاريخ داريم ما در قرن چهارم هجرى – يعنى قرن دهم ميلادى – دوران شكوفايى داشتيم مى دانيد كه قرن دهم ميلادى تقريباً قرن‌آغاز قرون وسطاى معروف اروپاست كه شش هفت قرن هم طول كشيده است البته قرون وسطى از قرن دهم هم شروع نشده است قبل از آن شروع شده بود.

 

 

جنبش نرم افزارى چرا و چگونه؟

 

سخنرانى مقام معظم رهبرى در دانشگاه امير كبير

حضور در جمع شما عزيزان جوانانى كه بدون هيچ مبالغه و اغراقى بايد بگويم ستارگان درخشانى هستيد كه اسمان اينده اين كشور را نورباران كرده ايد بسيار شيرين و زيباست . امديوارم هر كدام از شما در طول سالى كه ان شاء الله در اين دنيا و در اين كشور و در ميان مردمتان زندگى موفقى خواهيد داشت بتوانيد همچنان نورانى تر به دلها و جان هاى مردم خوب اين كشور مدد برسانيد براى يك مجموعه ى جوان انسان نمى تواند هيچ آميزه اى را زيباتر از آميزى علم و معرفت و تحقيق و روشنفكرى و دين و احساسات معنوى و شور دينى و انقلابى فرض كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:6  توسط علیرضا  | 

نسل سوم انقلابى است

من مى گويم اين فكر بسيار ساده لوحانه و ابلهانه است مطمئن باشند همان شور و هيجان و ايمان و عواطفى كه در نسل جوان آن روز وجود داشت و توانست آن كار را بكند در اين نسل جوان هم موجود است بدانيد هر سنگى به سمت انقلاب پرتاب كنند كمانه مى كند و به سر و روى خودشان بر مى گردد انقلاب كهنه نمى شود و اتش انقلاب آنگاه كه با انبار پنبه ى پوسيده ى آنها درگير شود باز هم تازه خواهد بود و خواهد سوزاند.

دانشگاه پايگاه انقلاب

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:2  توسط علیرضا  | 

انرژی هسته ای، شکل اصلی دیگری از انرژی است که در داخل اتم قرار دارد . یکی از قوانین جهانی این است که انرژی نه تولید پذیر است و نه از بین رفتنی ، اما به شکلهای دیگر قابل تبدیل است.

ماده را می توان به انرژی تبدیل نمود. آلبرت انیشتن ، مشهورترین دانشمند جهان ، فرمول ریاضی خاصی را برای شرح این نظریه ارائه نموده است :

E = MC2

برطبق فرمول فوق انرژی (E) برابر است با جرم (m) ضربدر سرعت نور به توان دو .

 

 

 دانشمندان از معادله انیشتن برای آزاد سازی انرژی نهفته در اتم و نیز جهت ساخت بمب اتمی استفاده نمودند.

 یونانیان قدیم براین باور بودند که کوچکترین جزء طبیعت ، اتم است. اما در 2000 سال قبل ، آنها نمی دانستند که ذرات کوچکتر از اتم نیز در طبیعت یافت می شود.

اتمها از ذرات کوچکتری به نام هسته ، که خود متشکل از پروتون و نوترون هستند ، تشکیل شده اند. این اتمها توسط الکترونهایی احاط شده که بدور آنها می چرخند، درست مثل گردش زمین به دور خورشید.

 

شکاف هسته ای

 

هسته اتم می تواند شکافته شود. زمانیکه این مسئله رخ میدهد، مقدار زیادی انرژی آزاد می شود. این انرژی به دو صورت گرما و نور است. انیشتن معتقد بود که مقدار کوچکی از ماده حاوی مقدار زیادی انرژی است. زمانیکه این انرژی ، آهسته از اتم خارج می شود ، می توان آنرا مهار نمود و تولید برق نمود. اما زمانیکه انرژی موجود در هسته اتم بطور ناگهانی آزاد می شود ، انفجار عظیمی مانند بمب اتم رخ میدهد.

 

 

سوخت یک نیروگاه هسته ای (مانند نیروگاه هسته ای کانیون در تصویر) ، اورانیوم است. اورانیوم عنصری است که در اکثر مناطق جهان از زیرزمین استخراج می شود. اورانیوم بعداز مرحله کانه آرایی بصورت قرصهای بسیار کوچکی در داخل میله های بلند قرار گرفته و داخل رآکتور نیروگاه نصب می شوند. کلمه «Fission» به معنی شکافت است. در داخل رآکتور یک نیروگاه اتمی ، اتمهای اورانیوم تحت یک واکنش زنجیره ای کنترل شده ، شکافته می شوند. در یک واکنش زنجیره ای ، ذرات حاصل از شکافت اتم به سایر اتمهای اورانیوم برخورد کرده و باعث شکافت آنها می گردند. هریک از ذرات آزاد شده مجدداً باعث شکافت سایر اتمها در یک واکنش زنجیره ای می شود. درنیروگاههای هسته ای ، معمولاً از یک سری
میله های کنترل جهت تنظیم سرعت واکنش زنجیره ای استفاده می گردد. عدم کنترل این واکنشها  
می تواند منجربه تولید بمب اتم شود. اما در بمب اتم ، تقریباً ذرات خالص اورانیوم 235 یا پلوتونیوم (باشکل و جرم معینی) باید با نیروی زیادی در کنارهم قرار گیرند. چنین شرایطی در یک رآکتور هسته ای وجود ندارد.

 

 

واکنشهای زنجیره ای همچنین باعث تولید یک سری مواد رادیواکتیو می شوند. این مواد در صورت رهایی می توانند به مردم آسیب برسانند. بنابراین آنها را به شکل جامد نگهداری می کنند. این مواد در گنبدهای بتنی بسیار قوی نگهداری می شوند تا در صورت بروز حوادث مختلف ، خطری بوجود نیاید (به تصویر توجه کنید).

واکنشهای زنجیره ای باعث تولید انرژی گرمایی می شوند. این انرژی گرمایی برای جوشاندن آب در قلب رآکتور مورد استفاده قرار می گیرد. بنابراین ، به جای سوزاندن سوخت ، در نیروگاههای هسته ای ، اتمها از طریق واکنش زنجیره ای شکافته شده و انرژی گرمایی تولید می کنند. این آب از اطراف رآکتور به قسمت دیگری از نیروگاه فرستاده می شود. در این قسمت که مبدل گرمایی نامیده می شود، لوله های پر از آب حرارت داده شده و بخار تولید می کنند. سپس بخار حاصله باعث گردش توربین و درنتیجه تولید برق میشود. مقطع عرضی یک نیروگاه هسته ای در شکل نشان داده شده است.

 

گداخت هسته ای

 

 گداخت شکل دیگری از انرژی هسته ای است. گداخت ، به معنی الحاق هسته های کوچکتر و ساختن یک هسته بزرگتر است. در داخل خورشید ، گداخت هسته ای اتمهای هیدروژن باعث تولید اتمهای هلیوم می شود. در اثر این گداخت، گرما ، نور و پرتوهای دیگری تولید می شود.

 

همانطوریکه در تصویر می بینید ، با ترکیب دو نوع اتم هیدروژن (دوتریم و ترتیم) ، یک اتم هلیوم و یک ذره اضافی بنام نوترون تشکیل می شود. در واکنش فوق مقداری انرژی نیز تولید می گردد. دانشمندان مدتها که برروی کنترل گداخت هسته ای کار می کنند تا بتوانند یک رآکتور گداخت برای تولید برق بسازند. اما مشکل این است که نمی دانند چگونه واکنش در یک محیط بسته را کنترل کنند.

مزیّت گداخت هسته ای نسبت به شکافت هسته ای در این است که ماده رادیواکتیو کمتری تولید کرده و سوخت آن پایدارتر از عمر خورشید است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:45  توسط علیرضا  | 
1- ماهیت و گستره جنبش نرم افزاری

هر تمدنی از نرم افزار و سخت افزار تشكیل می شود. مراد از سخت افزار همان ساختارهای اجتماعی و محصولاتی است كه به دنبال تحقق آن ساختارها پدید می آیند. این محصولات اعم از محصولات دقیق كه ابزار آزمایشگاهی هستند، ابزار تولید و سپس محصولات مصرفی می باشد. ما اینگونه از رهاوردهای تمدنی را سخت افزار می نامیم، اما نرم افزارها نظام مفاهیمی هستند كه پشتوانه تولید این سخت افزارها می باشند و اینها نیز طبقات مختلفی دارند؛ مفاهیم بنیادین مثل فلسفه منطق و منطق، مفاهیم تخصصی همچون علوم مختلف ریاضی، تجربی و انسانی و بالاخره مفاهیم اجتماعی و عمومی كه بر مفاهیم تخصصی تكیه دارند، همگی در زمره نرم افزارها به شمار می آیند.
روبنایی ترین شكل نرم افزار آن چیزی است كه امروزه هدایت و كنترل ابزارهای علمی مثل رایانه را بر دوش گرفته اند، اما نرم افزار مفهومی بسیار گسترده تر از این موارد جزئی دارد؛ به زعم ما مفاهیم تخصصی هم عمیق ترین لایه نرم افزارها نیستند، بلكه آنها نیز مستند به متدها و متدها نیز متكی بر فلسفه های متد كه آنها متدها را سامان می دهند، هستند.
با توجه به وسعتی كه مفهوم «نرم افزار» دارد، انقلاب اسلامی ایران زمانی در جهت تولیدنرم افزار قرار خواهد گرفت كه در مسیر ایجاد نهضت عظیم اجتماعی قدم بردارد. اینكه انتظار داشته باشیم معدودی از اندیشمندان بتوانند چنین تحول بدیع و گسترده ای را در جامعه به وجود آورند معقول به نظر نمی رسد، تولید مفاهیم بنیادین و رشته های تخصصی و فوق تخصصی در همه ساحت های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بشر نیازمند نهضت اجتماعی و سازمانی است كه از آن می توان به عنوان «انقلاب فرهنگی» با «جنبش نرم افزاری» یاد كرد. «جنبش نرم افزاری» كلمه حقی است كه از سوی رهبر فرزانه نظام جمهوری اسلامی، آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) ابراز گردیده و حاكی از آن است كه ایشان قصد دارند تا كشتی انقلاب اسلامی را در این مسیر سكانداری نمایند.

2- پیش بایسته های جنبش نرم افزاری

برای ایجاد نهضت نرم افزاری باید نگاه های تازه ای در زمینه های گوناگون دین شناسی، شناخت شناسی و تاریخ شناسی پدید بیاید.
اولاً: باید بدانیم همه چهره های حیات بشر كه در آنها اراده و فاعلیت او حضور دارد، صحنه تقابل حق و باطل است، از این رو انسان در جز جزء زندگی فردی و اجتماعی مضطر به ولایت الهیه و قواعد دینی می باشد. طبعاً با این درك حداكثری از دین، نهضت نرم افزاری در راستای تعبد بیشتر به وحی و گسترش مرز پرستش خداوند معنا پیدا می كند.
ثانیاً: همگان باید به این نتیجه برسند كه علم از سنخ كشف واقعیات نیست، بلكه پدیده ای تولید شدنی است كه از نظام نیازمندهای انسان متأثر می گردد، در نتیجه، علم در مرحله نخست متصف به حقانیت و بطلان می شود نه به صدق و كذب. بنابراین با ایجاد تحولاتی باید نسبت به تولید علوم حق و الهی اهتمام ورزید.
ثالثاً: ما باید فلسفه تاریخ اسلامی طراحی كنیم. اگر به چگونگی تحولات تاریخ و مراحل آن واقف نباشیم و جایگاه هر یك از دو جبهه تاریخی حق و باطل را در آن تبیین نكنیم، در برنامه ریزی های اجتماعی و سیاسی، موضع گیری فعال و واقع بینانه ای نخواهیم داشت. فلسفه تاریخ به ما نشان می دهد كه توان ما در این برهه از تاریخ چه میزان است و نهضت فكری ما برای تحقق تمدن اسلامی چه كیفیت و سمت و سویی باید داشته باشد.

3-ضرورت تحقق جنبش نرم افزاری

اگر ما معتقد به دین حداكثر هستیم و نمی خواهیم كه در هیچ ضلعی از زندگی خود به كفر یا شرك مبتلا شویم، باید به تولید مفاهیم مختلف در راستای توسعه تعبد به وحی بپردازیم. پرستش خداوند علاوه بر علوم انسانی باید به علوم پایه و علوم نظری محض نیز تسری پیدا كند و در آن فضاها نیز نفس پرستی و انسان پرستی مطرود گردد. از این منظر جنبش نرم افزاری به مثابه حركتی در طریق تكامل پرستش ضرورتی انكارنشدنی پیدا می كند.
درحال حاضر علوم غربی كه سازوكار پرستش مادی هستند و متكی بر فلسفه های حسی می باشد، از مرزهای جوامع اسلامی گذر كرده و زندگی مسلمانان را تحت تاثیر قرارداده و به تدریج می رود تا آنها را به كام تمدن غرب فرو بفرستد. ما برای اینكه مسلمانان را از سایه سنگین تمدن ضد دینی غرب رهایی بخشیم باید نرم افزارهایی تولید كنیم كه آموزه های قدسی اسلام را در عینیت جاری سازد و مدل اداره جدیدی برای بشر تعریف كند. چنانچه ما معادلات كاربردی ارایه دهیم كه بتواند كیفیت را بر پایه فرهنگ اسلامی به كمیت تبدیل نماید، بدون تردید نظام اسلامی از اتهام ناكارآمدی در كنترل عینیت مبرا گشته و همچنین موازنه قدرت در جهان به نفع مذهب بیش از پیش دگرگون خواهد شد.

4-راهكار تحقق جنبش نرم افزاری

تحقق جنبش نرم افزاری متوقف بر تولید فلسفه منطق است. فلسفه منطق، فلسفه ای است كه شالوده منطق شامل را بنیان می گذارد و مبنای هماهنگ سازی عرصه های مختلف معرفتی می گردد.

ما اگر به دنبال برنامه ریزی اجتماعی برپایه قوانین وحیانی هستیم، به تعامل سه حوزه معرفت دینی، فهم كاربردی و فهم اجرایی نیازمندیم و اگر برنامه ریزی عینی مستند به این سه مهم است باید در هماهنگ ساختن آنها بكوشیم. چنانچه منطق هایی كه مبنای پیدایش این سه فهم هستند به تعامل و هماهنگی نرسند در محصولات آنها نیز هماهنگی اتفاق نمی افتد، بنابراین ما باید منطق عامی بسازیم كه منطق ها را در سه حوزه به تعامل و همكاری وادارد: اول اینكه باید روش فهم معارف دینی را بر پایه حجیت سامان دهد، دوم اینكه اسلامیت معادلات كاربردی را تمام كند و سوم اینكه قواعد دینی را در فهم اجرایی جاری نماید. اگر این هماهنگی پدید بیاید مفاهیم كاربردی و معارف دینی مؤید یكدیگر خواهند بود، همچنانكه میان این دو و مفاهیم اجرایی تناسب و همكاری برقرار می شود.
باتوجه به این مهم به نظر می رسد فلسفه منطق و سپس منطق عامی كه متدها و روشهای زیرمجموعه خود را در مسیر پرستش خداوند متعال هماهنگ نماید. همان گمشده ای است كه با یافتن آن «نهضت نرم افزاری» سرآغازی روشن پیدا می كند.
از این مرحله به بعد باید به دنبال تولید شبكه تحقیقات باشیم؛ شبكه ای كه همه گمانه ها، گزینش ها و پردازش های اجتماعی را هماهنگ نماید و سو و جهت واحدی را بر تحقیقات اجتماعی حاكم گرداند.
شبكه تحقیقات، همه تحقیقات صورت گرفته در حوزه های تفقه دینی، علوم كاربردی و علوم نظری را بعد همدیگر قرار می دهد. یعنی سخنی كه در علوم نظری یا در علوم كاربردی گفته می شود، بعد تفقه می شود كمااینكه تفقه بعد آنها شده و آنها را قید زده است، این امر به گونه ای است كه در برنامه ریزی اجتماعی، این ابعاد درهم تنیده و تفكیك ناپذیر می باشند؛ همانند نقطه ای در درون یك مكعب كه در آن نقطه، طول و عرض و ارتفاع درهم پیچیده و غیرقابل انفكاك هستند.

5- موانع تحقق جنبش نرم افزاری

مهم ترین مانعی كه تحقق جنش نرم افزاری را نامیسر می سازد، حداقلی پنداشتن حوزه اضطرار به دین یا نظارتی شمردن رسالت وحی است. اگر دین را از حضور سعادت آفرین خود در عرصه اجتماعی و ساحت ذهن و حس بشر بازداریم آنگاه به جای جنبش نرم افزاری به تقلید از دست یافته های تمدن مادی غرب مشغول خواهیم شد.
مانع دیگر بر سر راه تحقق نهضت نرم افزاری پیروی از فلسفه یونان باستان است. آن فلسفه اضافه بر اینكه قادر نیست قواعد كنترل شدن و تغییر را در عینیت ارایه دهد به لحاظ منطقی نیز به معارف وحیانی مستند نگشته است.
مانع سوم مانع معرفت شناسانه است. از معرفت شناسی انتزاعی كه اكنون گریبانگیر دانشمندان ما شده است، هیچ گاه شبكه تحقیقات ساخته نمی شود. همینطور اگر علم را به كشف عالم واقع، تعبیر كنیم مقوله علم دینی منتفی می گردد و در نتیجه تحول علمی در كشور نه به تولید نرم افزار علمی بر پایه اسلام، بلكه به این تفسیر می شود كه از تولیدات تمدن غرب كمال استفاده را كنیم و تلاش نماییم كه خویشتن را به كاروان علمی دنیا رسانده و حتی از آنها جلوتر بیفتیم! مع الاسف این موانع بنیادی در جامعه ما تاحدودی نهادینه شده است و لكن امیدواریم كه با ایجاد نهضت بزرگ اجتماعی موانع را پس بزنیم و به نرم افزارهایی دست پیدا كنیم كه زمینه ساز ظهور تمدن نوین اسلامی با محوریت ولایت ا... باشد. انشاءا…

منبع : روزنامه كیهان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:36  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط علیرضا  | 


+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط علیرضا  | 
زشتى اين جهان را ديدى و خود را از دنيا بريد»

(ابو نعيم اصفهانى)

زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانى او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوى او،پدر او و فرزندان او نمونه‏اند.نمونه مسلمان‏هايى آراسته بفضيلت و خوى انسانى.انسان‏هائى كه از ميان مردم،برمى‏خيزند،با مردم زندگى مى‏كنند،چون ديگر مردم راه مى‏روند،مى‏خورند،مى‏پوشند،اما از آن سوى اين غريزه‏ها سرشتى دارند،برتر از فرشته،سرشتى پيوسته بخدا.انسانهائى كه درد ديگران را دارند،يا درد مردم را مى‏دانند و مى‏كوشند تا با رفتار و كردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشوارى با ايشان شريك شوند.و گاه درد مى‏كشند تا ديگران درمان يابند.چنين كسان طبيبان الهى و شاگردان حقند و بحق مصداق كامل اين بيت كه:

كل يريد رجاله لحياته×يا من يريد حياته لرجاله (1) برترى را در بزرگى روح مى‏دانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نيازمند است،و اگر به تن زنده‏اند براى آنست كه زندگى درست را بديگران بياموزند.

بآنها مى‏گويند هنگامى كه با مردم زندگى مى‏كنى ديگر تو نيستى.اين مردمند كه بايد براى خدمت آنان زنده بمانى.در انسان دوستى تا آنجا پيش مى‏روند كه مى‏گويند چگونه سير بخوابم و در دور دست‏ترين نقطه‏ها انسانى گرسنه پهلو بر زمين نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنين مدرسه‏اى است.نو عروسى كه جهاز او بهاى يكى زره به قيمت چهار صد درهم و اثاث البيت وى چند كاسه و كوزه سفالين باشد،پيداست كه در خانه شوى چگونه بسر خواهد برد.

اكنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مى‏دهد.او پيش از اين،درسهائى نظير اين درس را آموخته است.اما درس‏هاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى در آيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط:

-دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است.

-دخترم پدرت اگر مى‏خواست مى‏توانست گنج‏هاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد!

دخترم اگر آنچه را پدرت مى‏داند مى‏دانستى دنيا در ديده‏ات زشت مينمود. (3)

من در باره تو كوتاهى نكردم!ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر داده‏ام!شوهرت بزرگ دنيا و آخرتست (4) .

خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!در پناه خدا!به خانه خود برويد.در بعض روايت‏ها چنين آمده است:

زنها براه مى‏افتند.اسماء دختر عميس مى‏ماند.

-تو كيستى؟چرا نرفتى؟

-من بايد نزد دخترت بمانم.چنين شبى دختر جوان بايد زنى را در دسترس خود داشته باشد.شايد بدو نيازى افتد.

قسمت اخير اين داستان را مؤلف كشف الغمه بهمين صورت آورده است.ابو نعيم اصفهانى نيز هنگام نوشتن شرح حال اسماء بنت عميس آنرا نوشته است چنانكه نوشتيم جعفر بن ابى طالب و زن او اسماء بنت عميس جزء نخستين دسته مهاجران حبشه‏اند (6) وى همراه شوهرش در سال هفتم هجرت هنگام فتح خيبر به مدينه بازگشت.هنگام بازگشت جعفر از حبشه پيغمبر (ص) فرمود بكدام يك از اين دو شادمان باشم‏«فتح خيبر يا بازگشت جعفر» (7) .

بنابر اين ممكن نيست‏بگوئيم اسماء شب عروسى فاطمه (ع) در مدينه بوده است.اگر روايت در اصل درست‏باشد و اگر روايت كنندگان در نوشتن نام دچار اشتباه نشده باشند،محتملا اين زن اسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر و زن زبير بن عوام بوده است.شگفت اينست كه ابو نعيم خود نخست داستان هجرت اسماء را به حبشه و بازگشت او و مشاجره وى را با عمر بر سر اينكه مهاجران حبشه امتيازى بيش از مهاجران مدينه دارند،آورده و بلافاصله داستان گفتگوى او را با پيغمبر در شب عروسى فاطمه نوشته است (8) .

يكى از فاضلان معاصر كه كتابى بنام‏«فاطمه از گهواره تا گور» (9) نوشته و كتاب او سه سال پيش در بيروت بچاپ رسيده است،پس از آنكه با چنين مشكلات روبرو گرديده و پس از آنكه گفته‏هاى علماى پيشين را مبنى بر ناممكن بودن حضور اسماء بنت عميس در اين عروسى آورده است.گويد:

«راه حل معقول اينست كه بگوئيم اسماء همان اسماء بنت عميس است،لكن او پس از رفتن به حبشه چند بار به مكه آمده است.و چون مسافران بين اين دو نقطه بايد تنها عرض درياى سرخ را به پيمايند اين كار چندان مشكل نيست. (10)

اين مؤلف بزرگوار يك نكته مهم را فراموش كرده است،و آن اينكه وقايع تاريخى تابع فرض و تصور ما نيست.اگر اصولى و يا فقيه هنگام تعارض اخبار تا آنجا كه ممكن باشد به جمع عرفى و يا جمع فقاهتى متوسل مى‏شود،بخاطر اين است كه مدلول روايت اثر عملى دارد،يعنى بيان كننده يكى از احكام پنجگانه تكليفى است و تا آنجا كه ممكن باشد فقيه نبايد دست از امارات بردارد.

اما چنين جمعى را در داستان‏هاى تاريخى نمى‏توان پذيرفت.و بر فرض كه بپذيريم لا اقل بايد سندى داشته باشيم كه اشاراتى و لو با جمال به رفت و آمد مكرر مهاجران مكه به حبشه داشته باشد.ما مى‏دانيم دسته‏اى از مهاجران حبشه پيش از هجرت،به مكه بازگشتند،و آن هنگامى بود كه شنيدند و يا پيش خود تصور كردند،مردم مكه از مخالفت‏خود با پيغمبر دست‏برداشته‏اند. ابن هشام نام يك يك اين مهاجران و تيره آنان را نوشته است.در هيچ سندى كوچكترين اشارتى به بازگشت جعفر بن ابى طالب و يا زن او اسماء بنت عميس نيست.

آنگاه اگر امروز مسافرت از حجاز به حبشه از راه پيمودن عرض درياى سرخ آسان باشد،دليل نمى‏شود كه هزار و چهار صد سال پيش هم چنين آسان بوده است.كسانى كه از بيم جان و يا آزار جسمانى به كشورى بيگانه پناه بردند مانند بازرگان يا سياحت پيشه‏اى نبودند كه پيوسته از نقطه‏اى به نقطه ديگر مى‏رود.

از اينها گذشته ما سندى از قرن دوم هجرى در دست داريم كه داستان هجرت اسماء بنت عميس را بتفصيل تمام نوشته است.اين سند كتاب نسب قريش نوشته ابو عبد الله مصعب بن عبد الله بن مصعب زبيرى است.كتاب مصعب جنبه تبليغاتى ندارد.گزارشى دقيق است كه از روى روايتهاى دست اول نوشته شده وى درباره اسماء چنين نويسد:

«چون جعفر بن ابى طالب به حبشه رفت زن خود اسماء بنت عميس را همراه خويش برد اسماء در حبشه،عبد الله،محمد و عون را براى او زاد.چند روز پس از زادن عبد الله براى نجاشى نيز فرزندى زاده شد،كس نزد جعفر فرستاد كه:

-پسرت را چه ناميده‏اند؟

-عبد الله!

نجاشى فرزند خود را عبد الله ناميد،و اسماء شير دادن او را بعهده گرفت و بدين جهت نزد نجاشى منزلتى يافت،چون جعفر با مسافران دو كشتى عازم بازگشت‏شد،اسماء دختر عميس و فرزندانش را كه در حبشه زاده بودند،با خود برداشت و به مدينه آمدند و در مدينه بودند تا آنكه جعفر به موته رفت و در آنجا شهيد شد. (11) اين سند ديرينه‏ترين و در عين حال روشن‏ترين ماخذ درباره اسماء بنت عميس است و ما مى‏دانيم جعفر بسال هفتم هجرت پس از فتح خيبر بمدينه آمد.

نيز داستان هجرت جعفر جزء دومين دسته مهاجران،در سيره ابن هشام (12) و انساب الاشراف بلاذرى آمده است.بلاذرى نويسد:

جعفر با زن خود اسماء بنت عميس جزء دومين دسته بود و در حبشه ماند،ابو طالب در زندگانى خود هزينه او را مى‏فرستاد.سپس با گروهى از مسلمانان پس از فتح خيبر بمدينه بازگشت. (13)

پس رواياتى را كه حاضر بودن اسماء را در مكه بهنگام مرگ خديجه و يا بودن او را در مدينه بشب عروسى فاطمه (ع) متذكراند،بايد مبتنى بر تخليط حادثه‏ها با يكديگر و شبيه دانستن نام شخصى با ديگرى دانست.چنين اشتباهات در چنان گزارش ها فراوان ديده مى‏شود.

سه روز پس از عروسى بديدن دخترش مى‏رود.درباره زن و شوهر دعا مى‏كند.ديگر بار فضيلت‏هاى على (ع) را بر مى‏شمارد و بخانه بر مى‏گردد.اما چنان مى‏نمايد كه دورى دختر را، حتى در اين مسافت كوتاه نمى‏تواند تحمل كند.سالهاست فاطمه شب و روز در كنارش بوده است.او علاوه بر آنكه دخترش بود،ياد خديجه را براى او زنده نگاه ميداشت.«چه كسى جاى خديجه را مى‏گيرد؟!روزيكه مردم مرا دروغ‏گو خواندند مرا راستگو دانست.و هنگامى كه همه مرا رها كردند دين خدا را با ايمان و مال خود يارى كرد» (14) مى‏خواست‏يادگار خديجه پيوسته در كنارش باشد،اما او اكنون همسر على است و بايد در خانه او بماند.اگر حجره‏اى نزديك خانه خود براى آنان آماده كند خاطرش آسوده خواهد بود،اما ممكن است مسلمانان مدينه در زحمت‏بيفتند،سرانجام خواست عروس و داماد را در حجره خود جاى دهد.ولى اين كارى دشوار است چه هم اكنون در خانه او دو زن (سوده و عايشه) بسر مى‏برند.حارثة بن نعمان آگاه مى‏شود و نزد پيغمبر مى‏آيد:

-خانه‏هاى من همه بتو نزديك است‏خود و هر چه دارم از آن توست.بخدا دوست‏تر دارم كه مالم را بگيرى تا آنرا در دست من باقى بگذارى.

-خدا تو را پاداش بدهد.

از اين روز فاطمه و على به يكى از خانه‏هاى حارثه منتقل ميشوند. (15)

سالهاى دوم هجرت و اند سال پس از آن براى پيغمبر و مسلمانان،سالهاى سختى بود چه از جهت اوضاع سياسى و چه از جهت‏شرائط اجتماعى و اقتصادى.روزى كه پيمان مدينه بسته شد (16) ،يهوديان با آنكه از حقوق سياسى و اجتماعى برخوردار بودند،بعللى كه اين كتاب تاب تفصيل آنرا ندارد، (17) دشمنى خود را با پيغمبر آغاز كردند و تا آنجا پيش رفتند كه به حكم قرآن مسلمانان به يكباره رابطه خود را با آنان بريدند.تغيير قبله از مسجد اقصى به خانه كعبه كينه آنانرا با پيغمبر بيشتر كرد.دسته ديگرى نيز در يثرب بسر مى‏بردند كه زير پوشش مسلمانى بزيان مسلمانان كار ميكردند.

سركرده آنان عبد الله بن ابى بن ابى سلول بود.اين عبد الله پيش از رسيدن پيغمبر به مدينه سوداى حكومت‏شهر را در سر داشت و مقدمات رياست او را نيز آماده كرده بودند ليكن هجرت پيغمبر از مكه بدانجا او را از اين بزرگى محروم ساخت.

عبد الله و كسان او بظاهر مسلمان شدند و جانب پيغمبر را گرفتند،ليكن دل آنان با او نبود. بخصوص شخص عبد الله كه هر گاه فرصتى دست مى‏داد ضربتى كارى باسلام و مسلمانان مى‏زد،چنانكه با عقب نشينى در جنگ احد عامل شكست مسلمانان گشت.حادثه رجيع و بئر معونه (18) را نيز كه در آن بيش از چهل تن از زبده مسلمانان به شهادت رسيدند،زبان دشمنان را دراز ساخت.و قبيله‏هاى دنيا طلب خود را بدشمنان اسلام بستند.

شرايط اقتصادى نيز دشوار بود،مسلمانان مدينه و انصار تا آنجا كه مى‏توانستند از همراهى با مهاجران دريغ نمى‏كردند،بلكه با همه تنگدستى آنانرا بر خود مقدم ميداشتند.اما مگر توان مالى مشتى كشاورز و كاسب خرده پا چه اندازه است؟غنيمت‏هاى جنگى هم رقمى نبود كه نياز نو مسلمانان را بر طرف كند و محمد (ص) كه هدايت و رياست اين مردم را بعهده داشت، آنانرا بر خود و خويشاوندان و بستگان خود مقدم مى‏داشت.اگر گشايشى در كار پيدا مى‏شد حق مستمندان مهاجر و انصار بود.اين درس را قرآن بدو و خاندانش آموخته است.اگر خدا را دوست مى‏دارند بايد لقمه را از گلوى خود ببرند و به گدايان،يتيمان و اسيران بخورانند بى آنكه بر آنان منتى نهند.و بدانند كه اين لقمه حق آن مستمندان است.حقى كه خدا براى آنان معين فرموده در مقابل پرداخت اين حق نبايد چشم پاداش و يا سپاس داشته باشند.پاداش اين كار نيك را در جهان ديگر خواهند گرفت.روزيكه همه چهره‏ها ترش و در هم رفته است، چهره آنان شاداب و لبهاى ايشان خندان خواهد بود. (19)

مسلم است كه على پسر عموى پيغمبر و فاطمه دختر او در انجام دادن اين فرمان سزاوارتر از ديگران بودند.اين آيه‏ها در خانه آنان و بر آنان نازل شده است.در اجراى همين دستور اخلاقى بود كه اين زن و شوهر بيش از توان انسان معمولى بر خود سخت گرفتند.چهل سال پس از اين تاريخ هنگامى كه على ديده از اين جهان پر رنج فرو بست و بجوار رحمت پروردگار رفت،با آنكه پنجسال آخر زندگانى را در حكومت‏بر جهان اسلام بسر برده بود،فرزندش حسن (ع) در نخستين خطبه خود او را چنين ستود:«مردم!دوش مردى بجوار خدا رفت كه از پيشينيان كسى بر او سبقت نگرفت و از پسينيان كسى بپاى او نخواهد رسيد.چون پيغمبر او را به ماموريتى مى‏فرستاد جبرئيل از سوى راست و ميكائيل از سوى چپ او را نگهبان بودند تا پيروز برگردد.آنچه از او بجا مانده هفتصد درم است‏»اين سند نوشته ابن سعد در كتاب الطبقات الكبرى و از قديم‏ترين اسناد تاريخى و مورد استناد همه تاريخ نويسان است.

ابن عبد ربه اندلسى كه در آغاز سده چهارم مرده و كتاب او در پايان سده سوم نوشته شده، مانده از او را سيصد درهم نوشته است (21) .

بسيار بى انصافى است كه كسى بگمان خود و يا براى گمراه ساختن مردمان ناآگاه،كتابى بنويسد و بخواهد اسلام را از ديدگاه فلسفه بشناساند آنگاه باتكاء ترجمه‏اى غلط از ماخذى متاخر و چند قرن پس از ابن سعد و ابن عبد ربه،على را سرمايه‏دار زمان خود معرفى كند.

اين بى انصافان كه براهنمائى انديشه كوتاه بين مى‏خواهند هر حادثه‏اى را با تاويل‏هاى نادرست و دور از ذهن و منطق علمى،بر دريافت‏هاى غلط خويش منطبق سازند،اين رنج مختصر را هم بر خود هموار نمى‏كنند كه نخست همه اسناد را بررسى نمايند آنگاه آنرا طبقه‏بندى كنند و سپس با روشى كه همه تاريخ نويسان بدان آشنا هستند درست را از نادرست جدا سازند.نمى‏توانند يا نمى‏خواهند خدا مى‏داند «و من يضلل الله فماله من هاد» (22) .

پى‏نوشتها:

1.همگان ديگر كسان را براى خود مى‏خواهند جز تو كه خود را براى ديگر كسان مى‏خواهى. (متنبى.ديوان ص 190 ج 3) .

2.نگاه كنيد به نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف (نهج البلاغه ص 50 ج 4) .

3.كشف الغمة ج 1 ص 363.

4.همان كتاب 351.

5.حلية الاولياء ج 2 ص 75.

6.رك.ابن هشام ج 1 ص 345 و ابن سعد ج 8 ص 205.

7.ابن هشام ج 3 ص 414.

8.حلية الاولياء ج 2 ص 74-75.

9.فاطمة الزهراء من المهد الى اللحد.

10.ج 2 ص 204.

11.نسب قريش ص 81.

12.ج 1 ص 345.

13.ص 198.

14.بحار ج 43 ص 131 و رك ص 21 اين كتاب.

15.ابن سعد،طبقات ج 8 ص 14 و رجوع شود به الاصابة ج 8 ص 158 بخش يك و الاخبار الموفقيات ص 376.

16.رجوع كنيد به تحليلى از تاريخ اسلام،از نويسنده.ص 39-53.

17.رجوع شود به تحليلى از تاريخ اسلام نوشته مؤلف ص 55.

18.خلاصه حادثه رجيع اينكه نمايندگانى از طائفه كنانه نزد پيغمبر آمدند،و از او خواستند، كسانى را به قبيله آنان بفرستد تا احكام اسلام را بديشان بياموزند پيغمبر شش تن از مسلمانان را همراه آنان كرد،ولى آنان در موضعى بنام رجيع بر اين شش تن حمله بردند،چهار تن را كشتند و دو تن ديگر را به مشركان مكه تسليم كردند و آن دو تن در آنجا بكين كشتگان قريش در بدر كشته شدند در حادثه بئر معونه سى و هشت تن نمايندگان پيغمبر به شهادت رسيدند.

19.سورده دهر آيات 8-11.

20.الطبقات ج 3 ص 26.

21.العقد الفريد ج 5 ص 103.

22.الرعد:33.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:27  توسط علیرضا  | 
الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون‏» (1) .
(البقره:56)
دانشمندان و تذكره نويسان شيعه متفقند كه نعش دختر پيغمبر را شبانه بخاك سپردند.
ابن سعد نيز در روايت‏هاى خود كه از طريق ابن شهاب،عروه،عايشه،زهرى و ديگران است گويد فاطمه (ع) را شبانه دفن كردند و على (ع) او را بخاك سپرد (2) .
بلاذرى نيز در دو روايت‏خود همين را نوشته است (3) بخارى نيز چنين نويسد:
«شوى او شبانه او را بخاك سپرد و رخصت نداد تا ابو بكر بر جنازه او حاضر شود» (4) .
كلينى كه از بزرگان علما و محدثان شيعى است و در آغاز قرن چهارم هجرى در گذشته و كتاب خود را در نيمه دوم قرن سوم نوشته و نوشته او از ديرينه‏ترين سندهاى شيعه بشمار مى‏رود،چنين نوشته است:
چون فاطمه (ع) در گذشت.امير المؤمنين او را پنهان بخاك سپرد و آثار قبر او را از ميان برد. سپس رو به مزار پيغمبر كرد و گفت:
-اى پيغمبر خدا از من و از دخترت كه بدين تو آمده و در كنار تو زير خاك خفته است،بر تو درود باد!
خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران بتو به پيوندد.پس از او شكيبائى من بپايان رسيده و خويشتن دارى من از دست رفته.اما آنچنان كه در جدائى تو صبر را پيشه كردم،در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره ندارم كه شكيبائى بر مصيبت‏سنت است.اى پيغمبر خدا!تو بر روى سينه من جان دادى!ترا بدست‏خود در دل خاك سپردم!قرآن خبر داده است كه پايان زندگى همه بازگشت‏بسوى خداست.
اكنون امانت‏به صاحبش رسيد،زهرا از دست من رفت و نزد تو آرميد.
اى پيغمبر خدا پس از او آسمان و زمين زشت مى‏نمايد،و هيچگاه اندوه دلم نمى‏گشايد (5) .
چشمانم بى‏خواب،و دل از سوز غم كباب است،تا خدا مرا در جوار تو ساكن گرداند.
مرگ زهرا ضربتى بود كه دل را خسته و غصه‏ام را پيوسته گردانيد.و چه زود جمع ما را به پريشانى كشانيد.شكايت‏خود را بخدا مى‏برم و دخترت را به تو مى‏سپارم!خواهد گفت كه امتت پس از تو با وى چه ستمها كردند.آنچه خواهى از او بجو و هر چه خواهى بدو بگو!تا سر دل بر تو گشايد،و خونى كه خورده است‏بيرون آيد و خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داورى نمايد (6) .
سلامى كه بتو مى‏دهم بدرود است نه از ملالت،و از روى شوق است،نه كسالت.اگر مى‏روم نه ملول و خسته جانم و اگر مى‏مانم نه بوعده خدا بد گمانم.و چون شكيبايان را وعده داده است در انتظار پاداش او مى‏مانم كه هر چه هست از اوست و شكيبائى نيكوست.
اگر بيم چيرگى ستمكاران نبود براى هميشه در كنار قبرت مى‏ماندم و در اين مصيبت‏بزرگ، چون فرزند مرده جوى اشك از ديدگانم مى‏راندم.
خدا گواهست كه دخترت پنهانى بخاك مى‏رود.هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته،و نام تو از زبانها نرفته،حق او را بردند و ميراث او را خوردند.درد دل را با تو در ميان مى‏گذارم و دل را به ياد تو خوش مى‏دارم كه درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه (7) .
در مقابل اين شهرت،ابن سعد روايت ديگرى دارد كه ابو بكر بر دختر پيغمبر نماز خواند و بر او چهار تكبير گفت (8) .پيداست كه اين روايت و يك دو حديث ديگر،در مقابل آن شهرت ارزشى ندارد،و دور نيست كه آنرا براى مصلحت وقت‏ساخته باشند. فقدان دختر پيغمبر على (ع) را سخت آزرده ساخت.نمونه اين آزردگى را از سخنانى كه بر كنار قبر او خطاب به پيغمبر (ص) گفت ديديم.در سندهاى ديرين،دو بيت زير را نيز بدو نسبت داده‏اند كه نشان دهنده سوز درونى اوست.اما شمار اين بيت‏ها در ماخذهاى بعدى بيشتر است چنانكه در ديوان منسوب به آنحضرت نوزده بيت است (9) .
زبير بن بكار در كتاب خود الاخبار الموفقيات كه آنرا در نيمه دوم قرن سوم نوشته و از مصادر قديمى بشمار مى‏رود چنين نويسد:
مداينى گويد چون امير المؤمنين على بن ابى طالب رضى الله عنه از دفن فاطمه راغت‏يافت‏بر سر قبر او ايستاد و اين دو بيت را انشاء كرد:
لكل اجتماع من خليلين فرقة و كل الذى دون الممات قليل (10) و ان افتقادى واحدا بعد واحد دليل على ان لا يدوم خليل (11)
اين دو بيت در بعض مصادر بدين صورت ضبط شده:
لكل اجتماع من خليلين فرقة و كل الذى دون الفراق قليل و ان افتقادى فاطما بعد احمد دليل على ان لا يدوم خليل (12)
مصحح فاضل چاپ اخير بحار الانوار (طهران) در ذيل صفحه صد و هشتاد و هفت مجلد چهل و سوم عبارتى را دارد كه ترجمه آن اينست:
در بعض نسخه‏ها«و ان افتقادى واحدا بعد واحد»آمده و اين درست است چه على عليه السلام بدين دو بيت تمثل جسته نه آنرا انشاء كرده است.
ليكن عبارت زبير بن بكار چنين است:«و انشا يقول‏»بعلاوه اين دو بيت چنانكه نوشته شد در ديوان منسوب بآن حضرت ضبط شده است.
مجلسى نويسد:روايت‏شده است كه هاتفى شعر او را پاسخ داد.سپس چهار بيت را نوشته است (13) .

پى‏نوشتها:


1.آنانكه چون مصيبتى بديشان رسد گويند:همانا ما از آن خدا و بسوى او باز گردنده‏ايم.
2.طبقات ج 8 ص 18-19.
3.انساب الاشراف ص 405.
4.صحيح ج 5 ص 177،و ر.ك بحار ص 183.
5.السلام عليك يا رسول الله عنى.و السلام عليك عن ابنتك و زائرتك و البائنة فى الثرى ببقعتك و المختار الله لها سرعة اللحاق بك.قل يا رسول الله عن صفيتك صبرى و عفا عن سيدة نساء العالمين تجلدى.الا ان فى التاسى لى بسنتك فى فرقتك موضع تعز فلقد و سدتك فى ملحودة قبرك و فاضت نفسك بين نحرى و صدرى.بلى و فى كتاب الله (لى) انعم القبول. انا لله و انا اليه راجعون.قد استرجعت الوديعة.و اخذت الرهينة و اختلست الزهراء فما اقبح الخضراء و الغبراء.اما حزنى فسرمد.
6.و اما ليلى فمسهد.و هم لا يبرح قلبى او يختار الله لى دارك التى انت فيها مقيم.كمد مقيح و هم مهيج‏سرعان ما فرق بيننا و الى الله اشكو و ستنبئك ابنتك بتظافر امتك على هضمها. فاحفها السؤال.و استخبرها الحال.فكم من غليل معتلج‏بصدرها لم تجد الى بثه سبيلا.و ستقول و يحكم الله و هو خير الحاكمين.
7.سلام مودع لا قال و لا سئم.فان انصرف فلا عن ملالة.و ان اقم فلا عن سوء ظن بما وعد الله الصابرين.واها واها و الصبر ايمن و اجمل و لو لا غلبة المستولين لجعلت المقام و اللبث لزاما معكوفا و لاعولت اعوال الثكلى على جليل الرزية.فبعين الله تدفن ابنتك سرا و تهضم حقها و تمنع ارثها.و لم يتباعد العهد و لم يخلق منك الذكر.و الى الله يا رسول الله المشتكى و فيك يا رسول الله احسن العزاء.صلى الله عليك و عليها السلام و الرضوان (اصول كافى ج 1 ص 458-459) .
8.طبقات ج 8 ص 19.
9.و ر.ك.بحار ص 216.
10.جمع هر دو دوست را پريشانى است و هر چيز جز مرگ ناچيز است.
11.اينكه من يكى را پس از ديگرى از دست مى‏دهم نشان آن است كه هيچ دوست جاويد نمى‏ماند.الاخبار الموفقيات ص 194 و رجوع شود به عقد الفريد.
12.مناقب ج 1 ص 501.
13.ص 184 ج 43.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:24  توسط علیرضا  | 
 روزى ابوبكر، عمر، و سعد بن معاذ به اتفاق گروهى ديگر در مسجد گرد آمده بودند و از هر درى سخن مى‏گفتند. سخن از دختر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) شد.
ابوبكر گفت: خواستگارانى كه رفته‏اند پيشنهادشان رد شده، پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) فرموده كه تعيين همسر فاطمه (عليهاالسلام) با خداست. تنها على (ع) در مورد خواستگارى تاكنون اقدامى نكرده است. شايد به خاطر تهيدستى از انجام اين كار سر باز مى‏زند. با اين همه برايم روشن است كه خدا و پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) زهرا (ع) را براى او نگه داشته‏اند. آنگاه ابوبكر رو به دوستانش كرد و گفت: مايليد نزد وى رويم و ماجرا را برايش بازگو گوييم و ببينيم آيا او مايل به ازدواج است؟
سعد بن معاذ از اين پيشنهاد استقبال كرد، سپس به اتفاق عمر و ابوبكر از مسجد خارج شدند و به جستجوى على (عليه‏السلام) پرداختند. او در خانه نبود، اطلاع پيدا كردند كه او در تلاش براى معاش در نخلستان يكى از انصار به وسيله شترش به آبكشى و آبيارى نخلها مشغول است.
به سويش شتافتند. على (عليه‏السلام) فرمود: از كجا و به چه منظورى آمده‏ايد؟
ابوبكر به بيان ماجرا پرداخت و در پايان گفت من صلاح مى‏دانم هرچه زودتر در خواستگارى فاطمه (ع) تعجيل كنى. (1)
على (ع) نيز يادآور شد كه اين وصلت آرزوى من است.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:16  توسط علیرضا  | 
میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره [ [ناصرالدین‌شاه] ] [ [قاجار] ] بود.

 

بزرگ شود
میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.

 میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.

نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).

محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.

پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:

ایجاد امنیت و استقرار دولت.

تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

اصلاح امور قضایی.

جرح و تعدیل محاضر شرع.

تأسیس چاپارخانه.

تأسیس دارالفنون.

نشر علوم جدید.

فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

مرمت ابنیه تاریخی.

مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

تقویت بنیه اقتصادی کشور.

ترویج صنایع جدید.

فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

استخراج معادن.

بسط فلاحت و آبیاری.

توسعه تجارت داخلی و خارجی.

کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد. با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.

جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید ... زیاده جسارت نمی‌ورزد.

امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می‌‌کرد.

در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت.

در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.

اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:13  توسط علیرضا  | 
 حضرت فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليه براى پدر و ديگر مردمان گلى بود كه رايحه خوشش حيات‏آفرين دلها بود، و خداوند او را خير كثير ناميد. پس جاى شگفتى نيست كه او بار غم ابتر بودن را از چهره‏ى پدرش، حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله بزدايد، چرا كه فرزندان پسر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چندى نمى‏پاييد كه رخت برمى‏بستند و اين خود بهانه‏اى به دست دشمنان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله داده بود تا نغمه‏ساز اين سخن شوند كه بعد از محمد صلى اللَّه عليه و آله نامى از او نمى‏ماند.
«بسم الله الرحمن الرحيم، انا اعطيناك الكوثر، فصل لربك وانحر، ان شانئك هوالابتر»
به نام خداوند بخشنده و مهربان، ما كوثر به تو ارزانى داشتيم. پس پروردگار خود را به نماز گرامى دار و قربانى كن. همانا كه بدخواه تو ابتر است.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:11  توسط علیرضا  | 

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم: «و اذا لم يامروا بالمعروف و لم ينهوا عن المنكر و لم يتبعواالاخيار من اهل بيتي، سلط الله عليهم اشرارهم فيدعو عند ذلك‏خيارهم فلا يستجاب لهم‏». هرگاه مردم امربه معروف و نهى از منكر را ترك نمايند و ازنيكان خاندان من پيروى نكنند خداوند بدانشان را بر آنان مسلطگرداند، در اين هنگام خوبان ايشان دعا كنند ولى دعايشان‏مستجاب نشود.

رسول خدا صلى الله عليه و آله: «لا يزال الناس بخير ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر وتعاونوا على البر فاذا لم يفعلوا ذلك نزعت عنهم البركات و سلطبعضهم على بعض، و لم يكن لهم ناصر في الارض و لا في السماء.» مردم همواره در خير و بركت‏اند تا هر زمان كه امر به معروف ونهى از منكر كنند و يكديگر را بر كار خير كمك رسانند پس هرگاه آن را به جا نياورند بركات از آنان سلب گردد و گروهى برگروه ديگر مسلط شود به طورى كه براى آنان ياورى نه در زمين‏باشد و نه در آسمان.

 امام على عليه السلام: «و امر بالمعروف تكن من اهله و انكر المنكر بيدك و لسانك وباين من فعله بجهدك و جاهد في الله حق جهاده و لا تاخذك في‏الله لومة لائم و خض الغمرات للحق حيث كان.» [فرزندم حسن] به كار نيك امر كن تا در شمار نيكوكاران درآيى وبه دست و زبان كار ناپسند را زشت‏شمار و از آن كه كار ناپسندكند با كوشش خود را دور بدار. در راه خدا بكوش، چنان كه شايد،و از سرزنش ملامتگرانت‏بيمى نداشته باش براى حق به هر دشوارى‏هرجا بود وارد شو.

 امام على عليه السلام: «ان الله تبارك و تعالى لم يرض من اوليائه ان يعصى في الارض وهم سكوت مذعنون لا يامرون بالمعروف و لا ينهون عن المنكر، فوجدت‏القتال اهون علي من معالجة الاغلال في جهنم‏». همانا خداوند از اولياء خود نپسنديده كه معصيت او در زمين‏بشود و آنها ساكت و آرام باشند و امر به معروف و نهى از منكرنكنند، پس پيكار را از تحمل غلهاى جهنم آسانتر يافتم.

 امام على عليه السلام: «قوام الشريعة الامر بالمعروف و النهي عن المنكر و اقامة‏الحدود.» شالوده دين بر امر به معروف و نهى از منكر و برپا داشتن حدودالهى استوار است.

 امام على عليه السلام: «ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر لا يقربان من اجل ولا ينقصان من رزق و افضل ذلك كلمة عدل عند امام جائر.» امر به معروف و نهى از منكر مرگ را نزديك نمى‏سازند و از رزق وروزى نمى‏كاهند و برتر از همه اينها سخنى عادلانه است نزدپيشوايى ستم‏پيشه.

 امام على عليه السلام: «فان الله سبحانه لم يلعن القرن الماضي بين ايديكم الا لتركهم‏الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فلعن الله السفهاء لركوب‏المعاصي و الحلماء لترك التناهي.» همانا خداوند سبحان مردم دوران گذشته را كه پيش از شماينداز رحمت‏خود دور نفرمود، جز براى آن كه امر به معروف و نهى ازمنكر را ترك كردند. پس خداوند بى‏خردان آنان را لعنت كردبه خاطر نافرمانى كردن و خردمندان را به (گناه) ترك نهى‏يكديگر.

 امام باقر عليه السلام: «ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فريضة عظيمة تقام بهاالفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمرالارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر.» امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه ديگرفرائض با آنها بر پا مى‏شوند و به وسيله آنها راهها امن مى‏گرددو كسب و كار مردم حلال مى‏شود و حقوق افراد بديشان بازگردانده‏مى‏شود و در سايه آن زمين‏ها آباد و از دشمنان انتقام گرفته‏مى‏شود و در پرتو آنها همه كارها رو به راه مى‏گردد.

 امام صادق عليه السلام: «قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ان الله عز و جل ليبغض المؤمن الضعيف الذي لا دين له، فقيل له: و ما المؤمن الذي لا دين له؟ قال: الذي لا ينهى عن المنكر». پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خداى عز وجل نسبت‏به مؤمن ضعيف و سستى كه دين ندارد خشمناك‏است. پرسيدند: مؤمنى كه دين ندارد كدام است؟ فرمود آن كه نهى‏از منكر نمى‏كند.

 امام صادق عليه السلام: «اذا راى المنكر فلم ينكره و هو يقدر عليه فقد احب ان يعصى‏الله و من احب ان يعصى الله فقد بارز الله بالعداوة.» اگر كسى كار ناپسندى را ببيند و با داشتن توانايى، آن را زشت‏نشمارد، دوست داشته باشد كه خداوند عصيان شود و هر كه دوست‏باشد كه خداوند عصيان شود، به دشمنى با خدا پرداخته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:7  توسط علیرضا  | 

«من عال جاريتين حتى تدركا دخلت انا و هو الجنة كهاتين‏» (1)
خواننده عزيز كه هم اكنون سرگرم خواندن اين گزارش هستى،آيا تاريخ يا جغرافياى عربستان را خوانده‏اى؟.مقصودم از عربستان تنها شهر مكه و مدينه و آبادانى‏هاى كرانه درياى سرخ نيست.عربستان خوشبخت (يمن) را نيز نمى‏گويم.مقصودم آن قسمت از سرزمين گسترده‏اى است كه از يك سو ميان وادى حضر موت و صحراى نفود و از سوى ديگر محدود به بيابانهاى دهناء و وادى دواسر است.سرزمين‏هائى كه بيشترين مقدار دو ميليون و ششصد هزار كيلومتر اين شبه جزيره را تشكيل مى‏دهد و پس از گذشت قرن‏ها تقريبا همچنان دست نخورده مانده است.
آنجا سرزمينى است‏شگفت و شگفتى آفرين.بيابانهاى خشك بريده از جهان آبادانى،خالى از سكنه،دهشتناك از يكسو و رشته كوههاى سوخته از تابش مداوم آفتاب و يادگارهاى آتش فشانهاى روزگاران ديرين،از سوى ديگر،تركيبى عجيب و در عين حال جالب را پديد آورده است.در فصل تابستان هيچ انسان و يا جاندارى عادى نميتواند براى مدتى دراز در اين دوزخ گداخته بسر برد،و اگر جهانگردى ماجراجو در فصل زمستان يا آغاز بهار قدم در آن سرزمين بگذارد و پس از بريدن فرسنگها راه به نقطه‏اى برسد كه دوش يا پرندوش بارانى در آن باريده و مانده آن در گودالى فراهم گشته،ممكن است در كنار آن گودال خانواده‏اى را با يك دو شتر به بيند.آنان نمونه انسان اين بيابان‏اند.سخت‏ترين جانداران برابر دشوارى و مخصوصا بى‏آبى. انسان اين صحرا خشكيده و لاغر،سياه چرده،خشن و پرتوان است كه او را بدوى و در تداول بدو لقب داده‏اند و حيوان آن،باركش سرسخت‏تر از انسان كه شتر نام دارد.
تنها اين دو جاندارند كه مى‏توانند در صحنه پر تلاش و پيكار صحرا پيروز گردند.رستنى آن هم خارهاى درختچه مانندى است كه شب هنگام باد در سرشاخه‏هاى آن مى‏پيچد و بانگى ترس آور پديد مى‏آورد.بيابان نشينان زير درخت را نشيمنگاه غول و آن بانگ را آواز بچه غولان پنداشته‏اند بدينجهت آن خار را (ام غيلان) ناميده‏اند كه به تخفيف مغيلان شده است. درخت آن (در واحه‏ها) و كناره آب‏ها خرماست كه در بين رستنى‏ها مظهر مقاومت‏برابر بى‏آبى است.پايدارى انسانهاى سخت كوش در چنان شرايط دشوار،نشانه كوشش پى‏گير آنان برابر مانع‏هاى طبيعى مى‏باشد:كوشيدن براى زنده ماندن،و ناچار از بدست آوردن آن چيز كه مايه زندگى انسان و حيوان است‏«آب‏».
بدو هر روز يا هر چند روز بايد كوله بار مختصر خود را كه جز چند گلوله پيه مخلوط با پشم شتر،و يا چند دانه خرماى خشك در آن نيست،بر پشت ريش آن جانور بردبار بگذارد،زن و احيانا فرزند خردسالش را بر بالاى كوله بار به نشاند،توده‏هاى شن داغ را در هم بكوبد،از دشت‏ها و صخره‏هاى آفتاب خورده بگذرد،و به گودالى برسد كه آبى در آن ذخيره شده است.
چه آبى؟تيره،بد بود،پر از كرم و ديگر خزندگان كه زودتر از وى خود را بدانجا رسانده‏اند. مسافر خسته از ديدن اين تنها مايه زندگانى شاد مى‏شود،كوله‏بار را از پشت‏شتر برمى‏دارد،اما افسوس كه شادمانى او دوامى نمى‏يابد،چه در اين وقت است كه سر و كله مزاحمى نمودار مى‏گردد،موجود سيه بختى چون او،انسانى تيره روز كه پاشنه‏هاى ترك خورده و پيشانى چروكيده و سوخته‏اش نشان مى‏دهد او هم در تكاپوى بدست آوردن همان چيزى است كه مسافر پيشين ما خود را بدان رسانده،آب.
صحرا،اين تنها آموزگار بى‏رحم،در طول قرنها به فرزندان خود يك درس بيشتر نداده است: بكش تا زنده بمانى!درگيرى آغاز مى‏شود،ديرى نمى‏گذرد كه زمين از خون انسانى بد بخت رنگين مى‏گردد،انسانى كه بحكم غريزه مى‏خواسته است زنده بماند،اما حريف نيرومندتر از او بر وى پيروز گشته است.هنوز كام تشنه او و باركش خسته وى و يك يا دو موجود بى‏نواتر كه خود را بدو بسته‏اند،از اين مايع تر نشده كه دشمن نيرومندترى بى رحمانه دندان خود را مى‏نمايد،و بر سر گرفتن آنچه زندگى او و شتر و زن و فرزندانش بدان بسته است،با وى بستيز برمى‏خيزد.افسوس كه اين حريف بسيار نيرومندتر از حريفى است كه هم اكنون از كشتن او فارغ گشته است.حريفى كه هرگز نمى‏توان بر او پيروز شد.بچشم خود مى‏بيند داغ آب پائين و پائين‏تر مى‏رود و بجاى آب،بخار متراكم بهوا بلند مى‏شود تا آنكه ديگر جز اندكى لجن و چند كرم نيمه جان در ته گودال باقى نمى‏ماند.بله!آفتاب كار خود را كرده است.بايد از اينجا به جاى ديگر برويم...
بايستيد!براه بيفتيد!سرودى است كه بدو در سراسر زندگى پر مشقت‏خود بر زبان دارد.هر بامداد بجائى و هر شب در راهى.
در اين گيرودار و باربندى و بار افكنى،ناگهان آواز خفيفى بگوش او مى‏رسد.اين چه آوازى است؟ناله كودكى كه هم اكنون ديده بدان زندگانى پر ملامت‏باز كرده است. زن او از رنج زادن فارغ شده و انسانى مادينه بدين جمع بى‏نوا افزوده است.چه بدبختى بزرگى!هميشه از اين پيش آمد نگران بود!
نوزادى مادينه!دختر!اين مايه بدبختى و سرشكستگى!اين فرزند بچه كارم مى‏خورد؟.
چرا زنم فرزندى نرينه نزائيد؟اگر پسر بود نعمتى بود!در كودكى شتر را نگاهبانى ميكرد و در بزرگى در كنارم با دشمنان مى‏جنگيد!اما دختر موجودى دست و پا گير است‏بدتر از آن، مايه شرمسارى و ننگ!چرا؟چون فراموش نكرده است كه چندى پيش با فلان دسته درگيرى داشت.دختر آنان را باسيرى گرفت و براى هميشه داغ ننگ را بر پيشانى پدر و مادر و قبيله او چسباند.از كجا كه روزى چنين بلائى بر سر خودم نيايد؟
نه!تا دير نشده بايد چاره‏اى انديشيد،و علاج واقعه را پيش از وقوع كرد.اين دختر نبايد زنده بماند.مبادا موجب شرمسارى گردد،بايد او را در دل خاك نهفت. (2)
تنها ترس از مستمندى و درماندگى و يا بيم ننگ و سرزنش خويشان نبود كه او را به كارى چنين زشت وا مى‏داشت،گاهى هم باورهاى خرافى و اعتقادات بى‏دليل موجب دختر كشى مى‏شد،چنانكه اگر دخترى كبود چشم،يا سياه پوست نصيب وى مى‏گرديد،آنرا بفال بد مى‏گرفت.گروهى از اديبان و تاريخ نويسان عرب در قرن حاضر مى‏خواهند اين كار زشت را به حساب عاطفه و علاقه بگذارند.اينان مى‏گويند چون پدر محبتى شديد بدين دسته از فرزندان داشت،دختران را به خاك مى‏سپرد تا بكرامت آنان لطمه‏اى نرسد (3) اين توجيهى بى اساس است.ما مى‏بينيم قرآن اين مردم را سرزنش مى‏كند كه چرا اين موجود بى‏گناه را بخاطر ترس از تنگدستى مى‏كشيد (4) .
و در جاى ديگر مى‏گويد:
آنروز كه درباره آن كودك در خاك نهفته پرسش شود،به چه جرمى كشته شده است؟ (5) بارى موجب اين كار زشت هر چه بوده است از زشتى كار نمى‏كاهد.آن مردم در سرزمينى آنچنان، رسمى اين چنين داشتند و با يكديگر رفتارى زشت‏تر و ناهنجارتر از آن و اين.
اين حال بيابان نشين پيش از ظهور اسلام بوده است،اما شهرنشين‏هاى شبه جزيره هم در گرفتارى دست كمى از بيابانيان نداشته‏اند،نهايت اينكه درگيرى آنان از نوع ديگرى بوده است.دسته‏هايى بزرگ از مردم بينوا بكوشند تا تنى چند از دسترنج آنان روزگار را به خوشى و تن آسانى بگذرانند.رقم دارائى آنان هر روز افزايش يابد،و كمر اينان زير فشار بارهاى سنگين خميده‏تر گردد.پيداست كه سرزمينى با چنين موقعيت جغرافيائى و ساكنانى از اين جنس مردم،در ديده نژاد شناسان و دانشمندان علم الاجتماع چه ارزشى خواهد داشت!اگر در آغاز سده هفتم ميلادى معجزه تاريخ پديد نمى‏گشت،و در آن بيابان تاريك،ناگهان چشمه‏اى از نور شكافته نمى‏گرديد،بى‏گمان امروز كمتر كسى بدان مى‏انديشيد كه صحرائى بنام عربستان وجود دارد،تا چه رسد بدانكه بداند اين صحرا در منتهى اليه جنوب غربى آسيا و موقعيت تاريخى و جغرافيائى آن چنين و چنانست.مگر جهانگردانى حادثه جو كه بتوانند از رشته كوههاى شبه جزيره سينا سرازير شوند و خشك زارهاى نجد و دره‏هاى تهامه را به پيمايند و خود را به بيابان پهناور نفوذ و يا الربع-الخالى برسانند و بر اثر حادثه‏اى براى هميشه زير توده‏هاى شن بخواب ابدى فرو روند،و يا از ده‏ها تن يكى جان سالم بدر برد و ديگران را از آنچه ديده خبر دهد.اما سرنوشت چيز ديگرى مى‏خواست.از اين سرزمين بايد طنينى برخيزد،نخست از شهركى در كنار درياى سرخ و سپس واحه‏اى در پانصد كيلومترى اين شهر و در شرق اين دريا،آنگاه اين طنين سراسر شبه جزيره عربستان را پر كند،و به ايران، مصر و بالاخره قاره آسيا و افريقا و سرانجام همه جهان برسد:بيابان گرد تيره روز!آنچه از صحرا آموخته‏اى درست نيست!صحرا آموزگارى بد آموز است،تو بايد از خدا درس بگيرى! شعار تو آن نيست كه بدان خو گرفته‏اى!تو را براى كشتن نيافريده‏اند.تو خليفه خدائى و خدا نور،محبت،زندگى،لطيف و رحمت است...تو براى ديگرى زنده‏اى و همه با يكديگر براى خدائيد!
آن درس ديگر را هم كه سينه به سينه،و يا به تقليد از رفتار پدرانت آموخته‏اى فراموش كن! آنان نيز معلمان خوبى نبودند!بايد بدانى كه درس را تقليدى نبايد آموخت!دختر نيز مانند پسر است!هر دو به كار تو مى‏آيند!هر دو نعمت‏خدايند!همه نعمتهاى خدا را بايد سپاس گفت و نبايد يكى را بر ديگرى برترى داد!
مردم!شما چرا با دخترانتان چنين رفتارى مى‏كنيد؟چرا بديده كالاى بى ارزش بدانها مى‏نگريد؟شما را چه كسى زاده و پرورده است؟مگر شما در دامان همين دختران كه مادر شده‏اند پرورش نيافته‏ايد؟،بدانيد كه چون دخترى در خانه‏اى بدنيا مى‏آيد خداوند ملائكه را نزد آنان مى‏فرستد تا بگويند:«اى اهل خانه سلام بر شما!سپس آن دختر را با پرهاى خود مى‏پوشانند و دستهاى خويش را بر سر او مى‏كشند،و ميگويند كسى كه نگاهبانى او را بر عهده گيرد تا روز رستاخيز يارى خواهد شد» (6) «كسى كه دخترى داشته باشد،و او را زنده بگور نكند،خوار نسازد،پسر را بر او ترجيح ندهد،خدا او را به بهشت‏خواهد برد» (7) .
اما اين تعليمات آسمانى كه گاه با آيت‏هاى قرآن و گاه بزبان حديث‏بر گوشهاى گران چنان مردم دير فهم خوانده مى‏شد،بايد با آموزش عملى نيز همراه باشد تا اثر آن بيشتر گردد،و نمونه اعلاى اين تربيت عملى،دختر پيغمبر است.
اين شگفت است كه شمار دختران رسول خدا از نخستين زن او خديجه،بيش از پسران است و شگفت‏تر آنكه پسران او نمى‏پايند و در كودكى مى‏ميرند.چنانكه گفتيم از نظر زندگانى بدوى و قبيله‏اى پسر است كه چراغ خانه پدر را روشن مى‏كند،و آنكه پسرى جاى او را نگيرد نام او فراموش خواهد شد.چنين كس را ابتر مى‏گفتند و اين سرزنش كوتاه بينان مكه به محمد (ص) بود:«او ابتر است.»پس از مرگ نامى از وى نمى‏ماند؟چون پسرى ندارد كه جانشين او شود!اين عقيده كوردلانى از قريش بود.
اما بر وفق مشيت الهى،و برغم اين كج انديشان تاريك دل،از پيغمبر اسلام دخترى ماند و اين دختر با گفتار و رفتار خود،چه در زندگانى خصوصى و چه در برخوردهاى اجتماعى-سر سخن پدر و رمز اشارت‏هاى قرآن را بدان خود خواهان نماياند كه‏«ان شانئك هو الابتر.»
اى محمد نام تو جاويدان خواهد ماند.آنكه تو را سرزنش مى‏كند گمنام مى‏زيد،و گمنام مى‏ميرد:آنچنانكه فرزندزادگان او نيز رمز ديگرى از آن بشارت گشتند كه:
مصطفى را وعده داد الطاف حق گر بميرى تو نميرد اين سبق... رونقت را روز روز افزون كنم نام تو بر زر و بر نقره زنم منبر و محراب سازم بهر تو در محبت قهر من شد قهر تو (9)
تقدير خدائى چنان بود كه پيغمبر اسلام همه محبت پدرى را در حق زهرا بكار برد،تا با اين تربيت عملى،آن موجودهاى خود خواه بدانند كه بايد دختران را نيز چون پسران ارزش نهاد. مگر ما نمى‏گوئيم يكى از سه قسم سنت كه پيروى آن بر مسلمانان واجب است رفتار پيغمبر است؟او بايد صاحب دختر شود و دختر خود را آنچنان به پروراند،و حرمت نهد،تا پيروان او از رفتار وى درس گيرند و اين مايه بقاء نژاد را خوار نشمرند.اما اين بدان معنى نيست،كه مى‏گوئيم همه حرمتى كه پيغمبر به دختر خود مى‏نهاد تنها بخاطر آموزش ديگران بود،نه چنين است.آنجا كه سخن از شخصيت اخلاقى فاطمه به ميان آيد،در اين باره به تفصيل خواهيم پرداخت و شما خواهيد ديد كه او سزاوار چنين حرمتى بوده است.آنچه مى‏خواهم بگويم اين است كه پيغمبر در كنار تعليمات قرآن موظف بود پيروان خود را عملا نيز تربيت كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:3  توسط علیرضا  | 

 رسا، سرويس فرهنگي ـ حجت‌الاسلام و المسلمين محسن قرائتي در اولين نشست مسؤولان اقامه نماز سراسر كشور در مدرسه عالي دارلشفاي قم بر امر به معروف و نهي از منكر تأكيد كرد. به گزارش خبرنگاررسا ،حجت الاسلام و المسلمين محسن قرائتي عصر سه‌شنبه در اولين نشست مسؤولان اقامه نماز سراسر كشور در دانشگاه آزاد اسلام گفت: شرايط و امكانات كشرو استثنايي است اگر خوب كار نكنيم بي‌عرضگي خودمان است. وي افزود: كافي است كه اراده داشته باشيم ولي در بعضي جاها كم ارادگي وجود دارد و اگر اين جوهر، باشد كار به خوبي انجام مي‌شود. مسؤول ستاد اقامه نماز كشور اظهار داشت: اگر نماز نباشد كارهاي ديگر بي‌فايده است چرا كه مشكل فرهنگ نماز را با بخش‌نامه نمي‌توان حل كرد. وي خطاب به ائمه جماعت گفت: ما نبايد نمازها را طولاني و بين نماز سخنراني داشته باشيم چرا كه سخنراني بين صلاتين گروگانگيري است اما مي‌توانيد بعد نماز چند دقيقه‌اي را به مربيان تفسير قرآن اختصاص دهيد. حجت‌الاسلام و المسلمين قرائتي گفت: از همه كارهايي كه ماندني و فراموش نشدني مي‌باشد تبليغ چهره به چهره و كم حرف زدن است كه مسؤولان اقامه نماز بايد اين نكات را رعايت كنند. وي با بيان اين كه امر به معروف و نهي از منكر روزي را قطع نمي‌كند اظهار داشت : ائمه جماعت هميشه بايد حرف نو داشته باشند و به روز سخن بگويند.


 رسا، سرويس سياسي ـ حضرت آيت الله مكارم شيرازي وجود مسأله امر به معروف و نهي از منكر در قانون اساسي جمهوري اسلامي را نقطه مثبت اين قانون برشمرد و احياء آن را در كشور خواستار شد. به گزارش خبرنگار رسا، حضرت آيت‌الله ناصر مكارم شيرازي پنج شنبه در ديدار جمعي از دانشجويان و طلاب اظهار داشت: در بين آموزه‌هاي اسلام و برنامه‌هاي جهان امروز تفاوت‌هاي فراواني وجود دارد كه اگر آنها را جمع كنيم بسيار قابل توجه است. وي عدم مسؤوليت پذيري افراد در مقابل سرنوشت ديگران را يكي از مشكلات جامعه امروزي بشري عنوان كرد و گفت: اگر در جامعه كار خلافي انجام شود تنها مسؤول برخورد با آن منكر پليس است و عموم مردم هيچ‌گونه مسؤوليتي در مقابل تخلفات و منكرات صورت گرفته ندارند. در حالي كه اسلام مي‌گويد همه مردم در قبال انحرافات مسؤول هستند. اين مرجع تقليد با اشاره به آموزه‌هاي اسلامي خاطرنشان كرد: مسلمين با توجه به دستورات تعالي بخش اسلامي خود بهترين امت روي زمين هستند؛ زيرا امر به معروف و نهي از منكر مي‌كنند و تا امر به معروف و نهي از منكر در جامعه گسترش پيدا نكند ايمان به خداوند هم به وجود نخواهد آمد. وي افزود: اگر در شرق و يا غرب جهان ظلم و ستمي بشود كه به ضرر بشريت باشد و بتوان جلوي آن را گرفت ولي هيچ گامي از سوي انسان‌ها صورت نگيرد از نظر منطق اسلام، همه در برابر آن مسؤول هستند. امر به معروف و نهي از منكر يك وظيفه عمومي است. حد و مرز و فرد و قوميت‌ها و زبان ندارد. حضرت آيت الله مكارم شيرازي يكي از نقاط مثبت و برجسته قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران را امر به معروف و نهي از منكر عنوان كرد و ادامه داد: لازم است روي اين بند از قانون اساسي برنامه‌ريزي و به نحو مطلوبي اجرا شود.


 

 رسا، سرويس فرهنگي ـ حضرت آيت‌الله صافي گلپايگاني، جوامعي را كه از احكام و معارف الاهي فاصله گرفته‌اند را محكوم به فنا دانست. به گزارش خبرنگار رسا، حضرت آيت‌الله صافي گلپايگاني، امروز در ديدار جمعيت خواهران كانون قرآن و اعضاي انجمن اسلامي سازمان برق اراك، شيعه بودن را يك افتخار دانست و اظهار داشت: براي انسان‌ها افتخاري از اين بالاتر نيست كه پيروان واقعي مكتب اهل بيت (ع) باشند و از هدايت‌هاي الاهي بهره‌مند شوند. وي ادامه داد: شيعه بودن شرايطي دارد و كساني كه خود را شيعه واقعي مي‌دانند، بايد به آن شرايط پايبند باشند. شيعه بايد مايه آبرومندي اهل بيت (ع) و اسلام باشد به شكلي كه وقتي انساني، شيعه‌اي را مشاهده كرد او را تابلويي از معارف دين بداند. اين مرجع تقليد رعايت احكام الاهي را موجب پاكي و نشاط جامعه ارزيابي كرد و خاطر نشان ساخت: امتي كه حلال و حرام خدا را رعايت نكند، موسيقي مبتذل را گسترش دهد و احكام و معارف الاهي را رعايت نكند، رستگار و محترم نخواهد شد. انتظار ائمه (ع) و پيامبر اعظم (ص) از جامعه اسلامي، اجراي مقاصد و برنامه‌هاي ديني است. وي در ادامه از وجود انجمن‌هاي اسلامي در مراكز آموزشي و دولتي تقدير كرد و يادآور شد: حراست از شعاير اسلامي، حفظ احكام خداوند و امر به معروف و نهي از منكر يكي از وظايف انجمن‌هاي اسلامي است و كساني كه در اين راه گام بردارند، از نيروهاي خدا و امام عصر (عج) هستند.




معاون اداره‌ها و كارخانه‌هاي ستاد احياء امر به معروف ونهي از منكر ايران ازتدوين لايحه شوراهاي امر به معروف و نهي از منكر خبر داد . حجت الا‌سلا‌م صادقي گفت :اين لايحه براساس سه رويكرد وظيفه مردم به مردم ,مردم به دولت و وظيفه دولت به مردم تدوين شده است و براي تصويب نهايي تا پايان خرداد تقديم دولت مي‌شود. وي آموزش معتمدان و اجراي دو طرح شباب و ياران براي ترويج امر به معروف ونهي از منكر در مدارس را از برنامه‌هاي اين ستاد براي ترويج فرهنگ امر به‌معروف ونهي از منكر ميان جوانان و نوجوانان اعلا‌م كرد .




آيت‌الله العظمي نوري همداني: *حجاب محدوديت نيست، مصونيت است *احياي امر به معروف و نهي از منكر موجب كاهش معضلات اجتماعي مي‌شود آيت‌الله العظمي نوري همداني، بر لزوم فراگيري معارف و علوم اسلامي توسط مربيان آموزش و پرورش براي پاسخ به شبهات جوانان تاكيد كرد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) به نقل از رسا، آيت‌الله العظمي حسين نوري همداني، روز گذشته در ديدار جمعي از بسيجيان و معلمان شهرستان ورامين، با بيان اين‌كه به بركت انقلاب اسلامي راه پيشرفت براي بانوان فراهم شده است، گفت: در سايه انقلاب اسلامي ايران، راه تحصيل علم و فعاليت‌هاي اجتماعي براي بانوان به وجود آمده است؛ اما قبلا خانم‌ها در جامعه منزوي و از حق تحصيل و حضور در عرصه اجتماع محروم بودند. وي، با اشاره به وجود معضلات اجتماعي در جامعه اظهار داشت: رعايت حجاب اسلامي و احياي امر به معروف و نهي از منكر موجب كاهش معضلات اجتماعي مي‌شود و مسوولان نظام در برابر وضعيت فرهنگي جامعه مسوول هستند. رسانه‌هاي گروهي، راديو و تلويزيون با فرهنگ‌سازي، براي رشد فرهنگي جامعه تلاش كنند. اين مرجع تقليد، با بيان اين‌كه حجاب محدوديت نيست، افزود: حجاب مصونيت است؛ زيرا بانوان براي فعاليت‌هاي خود نياز به امنيت خاطر دارند. وي به نقش مربيان و معلمان در احياي فرهنگ اسلامي اشاره و تصريح كرد: مربي بايد در مرحله اول خودسازي و تهذيب نفس كند و از نظر ايمان و عقيده تقويت شود تا بتواند ديگران را هدايت كند. آيت‌الله العظمي نوري همداني، شبهه‌زدايي از فكر جوانان را وظيفه‌اي مهم بر دوش معلمان دانست و ادامه داد: دشمنان قصد دارند از طريق سكولاريسم و پلوراليسم شبهات زيادي را براي جوانان به وجود آورند. اولياي مدرسه بايد مطالعاتشان درباره خداوند، صفات پروردگار، نبوت، امامت، معاد و ارزش‌هاي ديني آن قدر گسترده و عميق باشد كه بتوانند، شبهات جوانان پاسخ دهند




توسط مجمع جهاني تقريب بين مذاهب اسلامي؛ احاديث شيعه و سني درباره امر به معروف و نهي از منكر گردآوري شد رسا، سرويس فرهنگي ـ مجمع جهاني تقريب بين مذاهب اسلامي، دوازدهمين كتاب از مجموعه احاديث مشترك بين اهل تسنن و شيعه را با عنوان «الامر بالمعروف و النهي عن المنكر عند الفريقين» منتشر كرد. به گزارش خبرنگار رسا، كتاب «الامر بالمعروف و النهي عن المنكر عند الفريقين» توسط حجت‌الاسلام مهدي رستم نژاد و تحت اشراف حجت‌الاسلام والمسلمين محمد علي تسخيري، احاديث شيعه و سني را در موضوع امر به معروف و نهي از منكر گردآوري كرده است. امر به معروف و نهي از منكر دو واجب فردي و اجتماعي هستند و اين كتاب سعي دارد حقيقت آن دو را نزد شيعه و سني كشف كند. اين كتاب داراي هجده باب است. ابواب آن به ترتيب عبارتند از: فضيلت امر به معروف و نهي از منكر در اسلام، آثار ترك آن دو، نكوهش ترك كننده آن دو، شرايط امر به معروف و نهي از منكر، مراتب امر به معروف و نهي از منكر، چگونگي برخورد درست با گنهكار، ويژگي‌هاي امركننده به معروف و نهي كننده از منكر، صفاتي كه سزاوار ترك است، مردمي كه مسؤول امر به معروف و نهي از منكرند، مصاديق امر به معروف و نهي از منكر، مسمّاهاي امر به معروف و نهي از منكر، جايگاه امر به معروف و نهي از منكر در آخرالزمان، آثار سوء افراط در امر و نهي، اسباب ترك امر به معروف و نهي از منكر، اسباب امتناع از پذيرش آن دو، آن‌چه به امر به معروف و نهي از منكر تعلق مي‌گيرد، امر به معروف و نهي از منكر در دعاها، امر به معروف و نهي از منكر در كتاب‌هاي تفسيري. در باب نهم با عنوان «المسؤولون عن الامر بالمعروف و النهي عن المنكر من الناس» فصلي با عنوان «المهدي و اصحابه» نظر خواننده را جلب مي‌كند. در اين فصل رواياتي از طريق اهل سنت درباره اين كه حضرت مهدي (عج) و يارانش قيام به امر به معروف و نهي از منكر مي‌كنند، گرد آمده است. اهل سنت در كنز العمال و ملاحم ابن المنادي روايتي از حضرت علي (ع) بدين عبارت نقل كرده‌اند كه حضرت فرمودند: مردي از فرزندانم در نزديكي قيامت (پايان تاريخ) قيام مي‌كند، هنگامي كه دل‌هاي مؤمنان مانند بدن‌ها مرده است از شدت سختي‌ها و كشتارها و قحطي‌ها و زيادي فتنه‌ها و هنگامي كه سنت‌هاي ناب فراموش شده و بدعت‌ها جاي آنها نشسته است و مردم امر به معروف و نهي از منكر را ترك مي‌كنند، پس خداي متعال به وسيله مهدي و محمد بن عبدالله صفت فراموش شده را زنده مي‌كند و دل‌هاي مؤمنان را به وسيله عدل و بركت او شاد مي‌گرداند. «الامر بالمعروف و النهي عن المنكر عندالفريقين» كه دوازدهمين كتاب از سلسله الاحاديث المشتركه مي‌باشد، توسط انتشارات مجمع جهاني تقريب بين مذاهب اسلامي در يك هزار نسخه به بهاي 1900 تومان انتشار يافته و با جلد گالينگور و 256 صفحه وزيري در اختيار عموم طلاب و دانشجويان علاقه‌مند به مباحث تقريب بين مذاهب اسلامي قرار گرفته است.




نماينده ولي فقيه در استان و امام جمعه ايلام گفت: ترويج فرهنگ امر به معروف و نهي از منكر در جامعه نيازمند عزم ملي است. حجت‌الاسلام "محمدنقي لطفي"  در نشست ستاد احيا امر به معروف و نهي از منكر ايلام افزود: دشمنان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تلاشهاي زيادي براي تضعيف نظام انجام دادند كه منكر محسوب مي‌شود. وي با بيان اينكه هدف امروزي دشمن تخريب ولايت فقيه و ستونهاي انقلاب است افزود: ملت مسلمان ايران بايد با آگاهي، بصيرت و وحدت از كيان انقلاب و آرمانهاي امام دفاع كنند. دبير ستاد احيا امر به معروف و نهي از منكر ايلام اظهار داشت: بايد با شناخت منكرات و جلوگيري از آن در راستاي پيشگيري از ترفند و فضاسازي دشمنان اسلام براي تضعيف باورهاي ديني و انقلابي ملت ايران تلاش كرد. امام جمعه ايلام خاطر نشان كرد: كسانيكه معتقد به مباني نظام بوده و خود را پيرو اهداف امام خميني(ره) مي‌دانند بايد بدون هيچ واهمه‌اي پا به ميدان مبارزه با منكرات گذاشته و با انگيزه مستحكم راه مقدس امر به معروف و نهي از منكر را ادامه دهند. لطفي در بخش ديگري ديگري از سخنانش با تسليت سالروز وفات حضرت زهرا(س) گفت: فضايل اين بانوي مكرم اسلام فوق تصور بشر بوده و ابعاد شخصيتي اين بانوي با عظمت براي همه انسانها بهترين الگو در زندگي باشد. وي ادامه داد: با وجود مصايب آن دوران، حضرت زهرا(س) حتي لحظه‌اي از امر به معروف و نهي از منكر دست برنداشت. امام جمعه ايلام تصريح كرد: اگر كسي ايشان را معيار حق و باطل مي‌داند بايد از گفتن حقيقت واهمه‌اي نداشته و هيچگونه كوتاهي در اين راه انجام ندهد.




استاندار كردستان گفت: در فضاي معنوي بوجود آمده توسط دولت نهم رسالت مسوولان در بحث امر به معروف و نهي از منكر سنگين تر شده است. " اسماعيل نجار "  در جلسه ستاد امر به معروف و نهي از منكر استان كردستان در سنندج افزود: دشمن در شرايط امروز تهاجم فرهنگي را جايگزين تهاجم نظامي كرده و اين مسئله هشياري بيشتري را مي‌طلبد. وي گفت: در شرايط امروز حدود ‪ ۱۱‬شبكه ماهواره‌اي روزانه با ‪ ۱۹۶‬ساعت برنامه عليه جمهوري اسلامي و در مسير به انحراف كشاندن جوانان فعاليت مي- كنند كه مقابله با آنها نيازمند برنامه‌ريزي مناسب است. وي افزود: در هياهوي توطئه‌هاي دشمنان اسلام مسئله امر به معروف و نهي از منكر از نيازهاي اصلي جامعه اسلامي و كار حساسي است كه همه بايد براي عملياتي شدن آن تلاش كنند. وي با اشاره به اينكه امر به معروف و نهي از منكر در آموزه‌هاي ديني مورد تاكيد قرار گرفته گفت: در اين زمينه تاكنون برخورد نهادينه، اصولي و دستورالعمل مدون نداشته‌ايم. وي افزود: در بحث امر به معروف و نهي از منكر تاكنون به طور سليقه‌اي و گاهي به صورت افراط و تفريط در سطح جامعه اقداماتي انجام شده كه نتوانسته اهداف مورد نظر را محقق سازد. وي گفت: در جامعه اسلامي بايد به طور جدي و مدون و متناسب با شرايط به امر به معروف و نهي از منكر بها داد تا توطئه‌هاي فرهنگي استكبار و دشمنان اسلام در اين بخش نيز خنثي شود. وي با اشاره به برنامه‌هاي دولت نهم افزود: مسوولان بخاطر مسووليتي كه در اين دولت به عهده دارند، در قول و عمل بايد در همه زمينه‌ها مروج معروف و ناهي از منكر باشند. نجار بار ديگر با تاكيد براينكه امر به معروف و نهي از منكر براي حراست از نسل جوان براي كشور حياتي است، گفت: اكتفا كردن به تشكيل جلسات دردي دوا نمي‌كند. وي پيگيري و اجراي مصوبات ستاد امر به معروف و نهي از منكر را از راهكارهاي مهم براي مقابله با شبيخون فرهنگي دشمنان اسلام دانست.




 مديركل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان گفت: آثار خبرنگاران درباره امر به معروف و نهي از منكر و پيامبراعظم(ص) ارزيابي و خبرنگاران برتر معرفي مي‌شوند. مهدي محبان  در نشست هم‌انديشي با خبرنگاران نشريات محلي و سراسري در خصوص گراميداشت روز خبرنگار افزود: خبرنگاران براي ارائه آثار خود در قالب خبر و گزارش تا پايان امسال فرصت دارند. وي اضافه كرد: بارها از مسئله مهمي چون امر به معروف و نهي از منكر سخن به ميان آمده‌اما روزنامه‌ها دراين مورد كمتر به بررسي و تحليل پرداخته‌اند. وي با اشاره به مشكلات فعلي جامعه، بر لزوم به كارگيري نگاه كارشناسي به موضوع امر به معروف و نهي از منكر تاكيد كرد. مدير كل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان افزود: با توجه به نامگذاري امسال به نام پيامبر اعظم(ص) بايد بخشي از فعاليت دست اندركاران مطبوعات به تحليل سلوك و منش آن پيامبر بزرگوار اختصاص يابد. وي پررنگ شدن جلوه مسايل ديني در مطبوعات را با توجه به نياز جامعه ضروري برشمرد و گفت: خبرنگاران بايد با ديدي حرفه‌اي در انعكاس مفاهيم ديني بكوشند. محبان به نقش خطير مطبوعات و خبرنگاران در هدايت جامعه اشاره و تصريح كرد: اخبار و اطلاعات بايد صريح و شفاف به مردم منتقل شوند. وي همچنين از برگزاري آيين تجليل از شهداي عرصه خبر و خبرنگاران نمونه استان كرمان در ‪ ۱۷‬مرداد ماه روز خبرنگار خبر داد.



برگرفته از وبلاگزیبای   معروف
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:52  توسط علیرضا  | 

«كنتم خیر امة...» شما اگر امر به معروف و نهى از منكر كنید بهترین امت خواهید بود. این امر به معروف و نهى از منكر چیست كه این قدر بر سعادت امت‏ها تاثیرگذار است. از سوى دیگر اگر امت و جامعه خودمان را در نظر بگیریم چندان نشانه‌ها‌یى از خیر امه نمى‏بینیم. آیا این نشان از آن دارد كه امر به معروف و نهى از منكر به درستى در جامعه ما اتفاق نمى‏افتد. اگر چنین است و احتمالا این امر حقیقت دارد مشكل‏اش از كجاست؟ آیا مفهوم این موضوع را نفهمیده‏ایم و یا این كه در پیاده سازى آن دچار معضل شده‏ایم، و یا شاید مشكل دیگرى در كار است كه تحقیق این آموزه دینى را ناموفق كرده است. در این بحث به بررسى هر یك از این موارد مى‏پردازیم و سعى مى‏كنیم این موضوع را از جنبه‏هاى مختلف ببینیم. این كار را با نگاه به خاستگاه مفهوم این آموزه آغاز مى‏كنیم.
در مورد مفهوم و ریشه‏هاى بنیادى امر به معروف و نهى از منكر، آیات متعددى در قرآن كریم و روایات زیادى از ائمه معصومین موجود است و به همین جهت در این مورد با فقر مفهومى مواجه نیستیم، بالعكس با غناى مفهومى مواجه‏ایم. تعبیر قرآن كریم آن است كه: «لتكونو امة وسطا» و یا در جاى دیگر مى‏فرماید «... منكم امة یدعون الى...» از میان شما باید دسته‏اى امربه معروف و نهى از منكر كنند. آیات از این دست فراوانند و اینها پیكره بنیادى آن را مى‏سازند. در مسائل فقهى ما هم فقها، یك كتاب مستقل به این موضوع اختصاص داده‏اند. البته این استقلال به شیعه ندارد و تمام فرق اسلامى كه داراى فقه بیرون هستند كتابى مستقل در این باب دارند. حال چه دلیلى داریم استنباطى كه علماى اسلامى از این مفهوم كرده‏اند اشتباه نیست؟ واقعیت این است كه یك موضوع فقهى اینطور نیست كه یك دفعه در یك زمان خاص از یك فقیهى صادر شود، بلكه در طول تاریخ فقهاى بسیارى روى آن موضوع بحث كرده‏اند و نظر داده اند، از طرف دیگر در فرق گوناگون اسلامى آنهایى كه فقه مدرنى دارند هیچ آموزه‏اى دیده نمى‏شود كه تعبیرات آنها از یك موضوع تفاوت عمده‏اى داشته باشد، مثلا امرى در یكى از فرق واجب شده باشد ولى در دیگرى جایز نباشد. ممكن است در بعضى مصادیق و وجوه عارضى این اتفاق بیفتد مثلا همه مذاهب اسلامى اعتقاد دارند كه وجود شرك در عملى مبطل آن است. حال عالمان سنى مى‏گویند در نماز نباید از مهر استفاده كنى كه چیزى اضافه بر سجده تحمیل مى‏كند و عالمان شیعه مى‏گویند كه این مهرها خاك است و چیز اضافه‏اى نیست، در هر حال در اصل موضوع توافق جامعى وجود دارد. با این تفصیل درباره امربه معروف و نهى از منكر همگى متفق القول آن را از واجبات اسلام دانسته و شرایط و دقایق آن را ذكر كرده‏اند. حال با توجه به تعدد فرق و علماى بسیار فقه در طول تاریخ بعید و حتى غیرممكن است كه این آموزه اشتباه استنباط شده باشد چون راه به صورت تخصصى طى شده و اشتباهى در استنباط رخ نداده است.
اگر در شناسایى مفهوم اشكالى نیست پس چه باعث مى‏شود آموزه دینى كاركرد اصلى خود را در جامعه پیدا نكند. براى این كار نیاز به نفوذ به لایه‏هاى عمیق‏ترى از معرفت دینى داریم. دست شیعه در لایه‏هاى اصلى پشتوانه‏هاى معرفتى دستش پر است برخلاف بقیه فرق اسلامى كه در پشتوانه‏هاى این امر دچار تناقض مى‏شوند. دلیلش هم آن است كه امر به معروف و نهى از منكر را در ارتباط با سه موضوع مهم «خیر، عدالت و عدم افراط و تفریط» بیان مى‏كند این برمى گردد به مبانى كلامى ما. و به همین دلیل است كه اگر دستوریى از دستورات اسلامى به نحوى استنباط بشود كه در اغلب موارد بى عدالتى را ترویج كند. به اعتقاد شیعه اسلامى نیست، یعنى كسى كه این دستور را استنباط و استخراج كرده، اشتباه كرده است. نمى‏شود دستورى اسلامى باشد ولى كاركرد عمده‏اش ضد خیر و ضد ارزش باشد. پس اگر مى‏بینیم كه سازمانى شكل مى‏گیرد تا امربه معروف و نهى از منكر كند، ولى نتیجه خیرى در كارهایش حاصل نمى‏شود در تفكر شیعه برخلاف نظر اهل سنت كه عدالت و خیر را همانى مى‏گیرند كه استنباط كرده‏اند و این دو امر مهم و لذاتى واصل نمى‏دانند، كارش اسلامى نیست و باید مشكلش حل شود.

سه دسته مشكل براى این امر مطرح مى‏شود، دسته اول مشكل در مفهوم آموزه است كه همانطور كه گفته شد، درست استنباط شده و احتمال خطا در آن بسیار كم است. دسته دوم مشكل‏ها آن است كه شاید ظرف زمان و جامعه توانایى خوب این آموزه دینى را ندارد، دسته سوم هم شامل این مى‏شود كه گاهى هم آموزه درست استنباط مى‏شود و هم ظرف جامعه قابلیت پذیرایى از آن را دارد ولى باز هم آموزه ناكام مى‏ماند. این بار مشكل از روش‌ها‌یى ناشى مى‏شود كه براى پیاده سازى آموزه در جامعه از آنها استفاده مى‏شود. بین دو دسته دوم و سوم كدام جایگاه مهمترى در بحث ما دارند؟
فرض كنیم ظرف جامعه ما كوچك است و قابلیت دریافت آموزه‏هاى دینى را در مرهله اول ندارد.
اگر به نكته‏اى ایشان را دعوت كنى، سریع موضع مخالف مى‏گیرند و اگر ایرادى از ایشان را نمایان كنى به خصومت برمى‏خیزند. خوب آیا این دلیل مى‏شود كه آموزه را ترك كنیم. عقل سلیم این را نمى‏گوید بلكه حتى محكوم‏كردن ظرفیت جامعه را هم كار درستى نمى‏داند. ندیدن كاستى‏ها و ضعف جامعه و اعمال آموزه‏ها بدون در نظر گرفتن كاستى‏هاى آن كارى است نامناسب. اعمال فشار ظاهرى براى جبران كمبود ظرفیت جامعه امرى غلط است و نه تنها موجب نمى‏شود آموزه‏هاى اسلامى به جریان بیفتد، بلكه فشار بر ظرفیت جامعه، روى دیگر سكه‏ى بى‏ارزش تلقى كردن آموزه‏هاى اسلامى است. چرا كه ظرفیت غیر پذیرنده بعد از فشارى كه جهت تحمیل آموزه‏هاى دینى مى‏بیند، شروع به تمسخر و استهزاى آن مى‏كند.
از این‏جا به بعد كم‏كم گیر كار مشخص مى‏شود. باید سراغ روش‏ها برویم. خوب است بدانیم كه تاكنون توسط علماى اسلامى به این مطلب به صورت یك علم تئوریزه شده پرداخته‏اند، براى مثال اگر ما روى مباحثى مانند منطق كار كرده‏ایم و آن را به خوبى پیش برده‏ایم و از آن ابزارى براى درست اندیشیدن ساخته‏ایم، آیا به همان شكل هم ابزارى از دل آموزه‏ى امر به معروف و نهى از منكر درآورده‏ایم كه اولا به وسیله‏ى آن بتوانیم شرایط مختلف را از هم تمایز دهیم و هم اینكه در این شرایط بهترین روش را براى پیاده‏سازى آموزه به كار گیریم؟ متاسفانه باید بگویم نظریه و تئورى‏هایى كه بتواند ابزار امر به معروف و نهى از منكر را به ما بدهد، مانند بسیارى از مواردى كه مفاهیم پایه‏اى آن‏ها را در آموزه‏هاى دینى داریم، وجود ندارد. این مباحث در حد همان مباحث فقهى باقى مانده است. این مباحث احكام خاص وضعیت‏ها را بیان مى‏كند اما چگونگى و روش برخورد با وضعیت را نشان نمى‏دهد. مثلا در باب امر به معروف و نهى از منكر در فتاوا آمده كه اول با با زبان مناسب و سپس درجه به درجه بالا رفته تا برسیم به آن زبان مواجهه و مقابله با تحقق منكر. كلیت و وضعیت‏ها بیان شده، در واقع، جنبه‏ى بایدى آنها بیان شده اما از جنبه‏ى چیستى و چگونگى آن‏ها بحثى به میان نیامده. لذا این‏ها از سنخ مباحثى‏اند كه در حوزه‏ى رفتار اجتماعى، به هیچ وجه به آنان پرداخته نشده است. عین همین مطلب را درباره‏ى حج مى‏توان دید. پس نیاز به یك چهارچوب نظرى تئوریك براى این امر است. براى شروع چگونه باید عمل كرد؟ سر خطهاى اصلیى كه باید این چهارچوب به مدد آن‏ها ساخته شوند چیست؟ نگاه به چند نكته‏ى دقیق فضاى ذهنى ما را براى این كار روشن مى‏كند.
 


اولین نكته در باب روش‏شناسى امر به معروف و نهى از منكر، تمایز قائل شدن بین همین دو بخش است. امر به معروف هیچ زمانى به عنوان یك امر تحمیلى و اجبارى و دستورى، نتیجه‏اى داشته باشد. الزام و تحمیل در امرى كه تنها با اراده‏ى مثبت و ایجابى خود میسر مى‏شود كاملا اشتباه است. ما نمى‏توانیم و نباید افراد را مجبور به انجام فعل نیك كنیم، خود فرد باید در مورد آن با میل و رغبت در مورد آن اراده كند. با این گزاره معلوم مى‏شود كه اگر كسى نماز نمى‏خواند، نمى‏توانیم با اجبار نمازخوانش كنیم. ولى در نهى از منكر اینگونه نیست. مثلا اگر یك شخصى مرتكب فسق و فجورى شد، ما مى‏توانیم با الزام جلوى وى را بگیریم و نگذاریم كه منكر حاصل شود. پس فقط نهى از منكر است كه مى‏تواند با الزام و اجبار تحقق پیدا كند و نه امر به معروف. آن‏هم نه خود منكر بلكه ابزارهایى كه مى‏تواند منجر به منكر شود. حال در مورد هر ابزارى باید بررسى شود كه این الزام تا چه حد از اعتبار و درستى برخوردار است.
 


 نكته‏ى دومى كه توجه به آن بسیار مهم است، اهمیت رتبه‏بندى شده‏ى  آموزه‏هاى اسلامى و یا درجه‏ى اهمیت آن‏ها نسبت به هم است. این دقیقا چیزى بود كه حضرت امام(ره) در یك نگاه فلسفى، كلامى، فقهى در دوره‏ى انقلاب اسلامى به آن پرداختند و این قبلا در فتاوى فقها به صورت جدى به چشم نمى‏خورد. فرض كنید بخواهیم در مورد منكراتى كه اتفاق مى‏افتد عكس‏العمل نشان دهیم. نهى از منكر كنیم. آیا همه‏ى منكرات در یك درجه و رتبه‏اند؟ آیا ما بین یك رفتار نامناسبى كه خلاف موازین شرعى است ولى در حوزه‏ى رفتار فردى مسلمان مى‏گنجد و رفتارى دیگر كه جنبه‏هاى گسترده‏ى اجتماعى دارد و تأثیرات آن واضح‏تر است و براى قشر وسیعى تعیین تكلیف مى‏كند تفاوتى قائل نیستیم و در صورت انجام منكر به یك صورت عمل مى‏كنیم. مثال روشن آن تفاوت یك منكر مانند تراشیدن ریش و منكر دیگر مانند جاسوسى براى بیگانگان است. در اولى منكر به جهت زیرپاگذاشتن امرى است كه به نظر عموم فقهاى مشهور شیعه، به احتیاط واجب جایز نیست و فتواى آن از سنخ فتواى احتیاطى است و دیگرى منكرى است بدیهى كه اصلا نیاز به فتوا ندارد آن‏قدر كه بین و آشكار است. پس حتما مواجهه با منكر و عكس‏العمل آن در هر یك از دو مورد متفاوت است. امام(ره) در كتاب امر به معروف و نهى از منكر خود اینگونه آورده‏اند كه این امر اقدامى است متناسب با ارزش خود موضوع. خوب است نوع عمل امام را با توجه به همین نظرى كه دارند ببینیم. در دوران رهبرى ایشان بعضا خبر مى‏آوردند كه معاون فلان وزیر، ریش خود را مى‏تراشد، چه برخوردى با او بكنیم. امام توجیه مى‏آوردند و مى‏گفتند كه خوب است مسائل فقها به ایشان گفته مى‏شود ولى شاید ایشان از شخصى تقلید مى‏كنند كه این امر را غیر مجاز ندانسته. گویى كه امام از آن شخص دفاع مى‏كنند. این را مقایسه كنید با مسجدى‏هاى بسیارنمازخوان سجاده آب‏بكشى كه كه در مواجهه با دین افراد، شدید یرخورد مى‏كردند ولى در زمان شاه، علیرغم استبدادى بودن حكومت، روششان مبتنى بر ابراز ارادت بود. امام(ره) به شدت در مقابل این‏ها ایستاد و با آن‏هامقابله كرد. ایشان در تحریرالوسیله اینگونه آورده‏اند:«زمانى كه تسلط كفار برمسلمین حاصل شود، مسلمانان باید این سلطه را بردارند و نهى از منكر كنند و جلوى ایشان بایستند«و لو بلغ ما بلغ» به هر جایى كه مى‏خواهد كشیده شود و حتى اگر قرار است همه‏ى آدم‏ها شوند.» یعنى در مقابل یك مسئله، امام حاضر است خون‏هاى بسیارى فدا شود؛ در مقابل در مسئله‏اى دیگر امام حتى حاضر نیستند كه زخم زبانى به شخص منتقل شود كه او ناراحت شود.


بعد دیگر از این مسئله بخصوص در رخداد منكرات، شاكله ارتباطى و سوگیرى و جهت‏گیرى منكرات است. هم بحث كلامى است و هم جامعه شناختى ما دو نوع بدحجابى داریم، یك نوع بدحجابى اهمال‏گرایانه، یك نوع بدحجابى سكولار و دین ستیزانه. خیلى هم نمى‏شود در وهله اول گفت كه این از كدام نوع است. سریع قابل تشخیص نیست، باید بررسى شود - بدحجابى اهمال گرایانه ناشى از تراكم انسانها در زندگى جدید و شلوغى و مقتضاى كار و آمد و شد خانمها در عرصه كار و از این گونه موارد است. لباسى براى خود تهیه مى‏كنند، از صبح تا شب هم مشغول كارند توى این شدت كار به طور طبیعى جابجایى در لباس اتفاق مى‏افتد و دچار بدحجابى مى‏شود، اینگونه افراد این طورند كه وقتى از خانه بیرون مى‏آیند و خود را براساس موازین دینى استاندارد مى‏كنند. اما استاندارد لب مرز، یعنى اگر حجابى در نظر گرفته با كمترین حركت در اتوبوس و مینى بوس و تاكسى این حجاب مى‏تواند جابجا شود، این بدحجابى یك ایراد به آن وارد است و آن این كه شما چرا لباستان را بهتر نمى‏گیرید، چرا محكم‏تر و مرتب‏تر لباس انتخاب نمى‏كنید تا براساس كمى جابجایى دچار گناه نشوید، دچار منكر و گناه شوید. اگر استاندارد مى‏گیرد، آن استاندارد را بالا بگیرید به تعبیرى. استاندارد  بگیرید! كه این استاندارد با قدرى روزمرگى مشكلى پیدا نكند. پس این بدحجابى انتقاد بر آن وارد است ولى به همین مقدار. اما شخصى به آموزه دینى معتقد است، یك مقدارى تلاش سست اى هم براى پایبندى به آن مى‏كند، ظاهرا دچار یك لغزش‌ها‌یى مى‏شود. این یك درجه از منكر است، یك درجه منكر یك بدحجابى استاندارد شده است، اصلا شخص از ابتدا برنامه‏اى را در طول زندگى خود ریخته كه فضاى اجتماعى را آلوده كند و این آموزه دینى را زیر پا بگذارد، این جا هم دو سطح برخورداست و دو روش و دو صف مواجه وجود دارد. شناسایى آن هم كار بسیار مشكلى است. به راحتى قابل تشخیص نیست ولى پشتوانه نظرى كلامى و حتى فقهى بر ما مى‏گوید كه برخورد با این دو پدیده متفاوت است. البته به لحاظ جامعه شناختى مى‏توان مطالعاتى را انجام داد، كه مثلا دسته اول یك شاخصه‌ها‌یى را از خود نشان مى‏دهند، براى مثال اولا آنها همیشه منكرند كه بدحجابند، مدعى اند كه این بدحجابى كه اتفاق افتاده یك امر دائمى نبوده. همین لحاظ اتفاق افتاده و دیگر هم نمى‏افتد. با اصل بدحجابى آن براساس سیر زندگى مخالفند، ثانیا همیشه سعى مى‏كنند با یك استانداردهایى ولو ضعیف خود را تنظیم كنند. ثالثا در حوزه‏هاى رفتارى دیگر به نوعى هم بستگى‏هاى خودشان را با موازین دینى حفظ مى‏كنند. البته آنجا هم ممكن است شل‏گیرى‌ها‌یى باشد ولى در بعضى مواقع كاملا خود را حفظ مى‏كنند مثلا داریم  بدحجابى‏هاى ناشى از محیط كار كه شخص در حوزه‏هاى دیگر التزامشان به آموزه‏هاى دینى قوى است، این بخش عمده‏اى از بدحجابى‏هاى ما را تشكیل مى‏دهد مثلا هیچ زمان مرتكب شرب خمر نمى‏شود، نمازش و یا روزه‏اش فوت نمى‏گردد. حتى در پرداخت خمس و زكات هم ملتزم است. ولى در دسته دوم به عنوان یك دهن كجى به آموزه‏هاى دینى طورى همبسته مى‏شود با بقیه رفتارها كه در اكثر حوزه‏هاى دیگر آموزه‏هاى دینى توسط شخص زیر پا گذاشته مى‏شود، معلوم است كه این دو در یك رتبه نیستند. 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:49  توسط علیرضا  | 
امربه معروف از دیرگاه رهبری 

1077 : اگر امر به معروف و نهى از منكر مستلزم بى آبرويى كسى كه واجب را ترك كرده و يا فعل حرام را به جا آورده باشد، و موجب كاسته شدن احترام او در برابر مردم گردد، چه حكمى دارد؟
ج: اگر در امر به معروف و نهى از منكر، شرا يط و آداب آن رعايت شود و از حدود آن تجاوز نشود، اشكال ندارد.

س 1078 : بنابر اينكه وظيفه مردم در امر به معروف و نهى از منكر در نظام جمهورى اسلامى، اكتفا به امر به معروف و نهى از منكر زبانى است و مراتب ديگر آن بر عهده مسؤولين است، آيا اين نظريه، حكم از طرف دولت است يا فتوى؟
ج: فتواى فقهى است.

                                               


س1079 : آيا در مواردى كه راه جلوگيرى از وقوع منكر منحصر به ايجاد مانع بين فعل حرام و فاعل آن، و آن هم متوقف بر كتك زدن وى يا زندانى كردن و سخت گرفتن بر او و يا تصرف در اموال وى هر چند با تلف كردن آن باشد، مى‏توان بدون كسب اجازه از حاكم، اقدام به آن از باب نهى از منكر نمود؟
ج: اين موضوع حالات و موارد مختلفى دارد، بطور كلى مراتب امر به معروف و نهى از منكر اگر متوقف بر تصرّف در نفس يا مال كسى كه فعل حرام را بجا آورده نباشد، احتياج به كسب اجازه از كسى ندارد، بلكه اين مقدار بر همه مكلّفين واجب است. ولى مواردى كه امر به معروف و نهى از منكر متوقف بر چيزى بيشتر از امر و نهى زبانى باشد، اگر در سرزمينى باشد كه داراى نظام و حكومت اسلامى است و به اين فريضه اسلامى اهميت مى‏دهد، احتياج به اذن حاكم و مسئولين ذيربط و پليس محلى و دادگاههاى صالح دارد.

س 1080 : اگر نهى از منكر در امور بسيار مهم مانند حفظ نفس محترمة، متوقف بر كتك زدنى باشد كه منجر به زخمى شدن مهاجم و احيانا قتل او مى‏شود، آيا در اين موارد هم اذن حاكم شرط است؟
ج: اگر حفظ نفس محترمه و جلوگيرى از وقوع قتل مستلزم دخالت فورى و مستقيم باشد، جائز بلكه شرعا از باب وجوب حفظ جان نفس محترمه واجب است و از جهت ثبوتى متوقف بر كسب اجازه از حاكم و يا وجود امر به آن نيست، مگر آنكه دفاع از نفس محترمه متوقف بر قتل مهاجم باشد كه صورتهاى متعددى دارد كه احكام آنها هم ممكن است متفاوت باشد.

س 1081 : آيا كسى كه مى‏خواهد شخصى را امر به معروف و نهى از منكر نمايد، بايد قدرت بر آن داشته باشد؟ و در چه زمانى امر به معروف و نهى از منكر بر او واجب مى‏شود؟
ج: آمر به معروف و نهى كننده از منكر بايد عالم به معروف و منكر باشد، و همچنين بداند كه فاعل منكر هم به آن علم دارد و در عين حال عمدا و بدون عذر شرعى مرتكب آن مى‏شود، و زمانى اقدام به امر ونهى واجب مى‏شود كه احتمال تأثير امر به معروف و نهى از منكر در مورد آن شخص داده شود، و ضررى براى خود او نداشته باشد، و در اين مورد بايد تناسب بين ضرر احتمالى و اهميت معروفى كه به آن امر مى‏نمايد يا منكرى كه از آن نهى مى‏كند را ملاحظه نمايد. در غير اين صورت امر به معروف و نهى از منكر بر او واجب نيست.

س 1082 : اگر يكى از اقوام انسان مبادرت به ارتكاب معصيت كند و نسبت به آن لاابالى باشد، تكليف ما نسبت به رابطه با او چيست؟
ج: اگر احتمال بدهيد كه ترك معاشرت موقت با او موجب خوددارى او از ارتكاب معصيت مى‏شود به عنوان امر به معروف و نهى از منكر واجب است، و در غير اين صورت قطع رحم جايز نيست.

س 1083 : آيا ترك امر به معروف و نهى از منكر بر اثر ترس از اخراج از كار، جايز است؟ مثلاً با اينكه مى‏بيند مسؤول يكى از مراكز آموزشى كه با طبقه جوان در دانشگاه ارتباط دارد، مرتكب اعمال خلاف شرع مى‏شود و يا زمينه ارتكاب گناه در آن مكان را فراهم مى‏آورد. اگر او را نهى از منكر نمايد ترس آن دارد كه از طرف مسؤول مقدمات اخراج او از كار فراهم شود.
ج: بطور كلى اگر خوف دارد كه در صورت اقدام به امر به معروف و نهى از منكر ضرر قابل توجهى متوجه خود او شود، انجام آن واجب نيست.

س 1084 : اگر در بعضى از محيطهاى دانشگاهى معروف ترك شود و معصيت رواج پيدا كند و شرائط امر به معروف و نهى از منكر هم وجود داشته باشد و امر كننده به معروف و نهى كننده از منكر شخصى مجرّد باشد كه هنوز ازدواج نكرده است آيا بخاطر مجرّد بودن، امر به معروف و نهى از منكر از او ساقط مى‏شود يا خير؟
ج: امر به معروف و نهى از منكر اگر موضوع و شرائط آن محقق باشد، تكليف شرعى و وظيفه واجب اجتماعى و انسانى همه مكلفين است، و حالت‏هاى مختلف مكلّف مانند مجرّد يا متأهل بودن در آن تاثير ندارد، و به صرف اينكه مكلّف مجرد است، تكليف از او ساقط نمى‏شود.

س 1085 : اگر شخصى داراى نفوذ و موقعيت اجتماعى خاصى باشد كه اگر بخواهد مى‏تواند بر معترضين به خود ضرر وارد سازد، و شواهدى هم دلالت كند بر اينكه وى مرتكب گناه و كارهاى خلاف و دروغگو يى مى‏شود، ولى از قدرت و نفوذ او مى‏ترسيم، آيا جايز است امر به معروف و نهى از منكر را در مورد او ترك كنيم يا اينكه با وجود ترس از ضرر رساندن او، واجب است او را امر به معروف و نهى از منكر كنيم؟
ج: اگر ترس از ضرر منشاء عقلائى داشته باشد، مبادرت به امر به معروف و نهى از منكر واجب نيست بلكه تكليف از شما ساقط مى‏شود. ولى سزاوار نيست كسى به مجرد ملاحظه مقام كسى كه واجب را ترك كرده و يا مرتكب فعل حرام شده و يا به مجرد احتمال وارد شدن ضرر كمى از طرف او، تذكر و موعظه به برادر مؤمن خود را ترك كند.

س 1086 : گاهى در اثناى امر به معروف و نهى از منكر مواردى پيش مى‏آيد كه شخص گناهگار بر اثر عدم آگاهى از واجبات و احكام اسلامى، با نهى از منكر، نسبت به اسلام بدبين مى‏شود، و اگر هم او را به حال خود رها كنيم، زمينه فساد و ارتكاب گناه توسط ديگران را فراهم مى‏كند، تكليف ما در اين موارد چيست؟
ج: امر به معروف و نهى از منكر با رعايت شرائط آن يك تكليف شرعى عمومى براى حفظ احكام اسلام و سلامت جامعه است، و مجرّد توهم اينكه موجب بدبينى فاعل منكر يا بعضى از مردم نسبت به اسلام مى‏گردد، باعث نمى‏شود كه اين وظيفه بسيار مهم ترك شود.

س 1087 : اگر مامورانى كه از طرف دولت وظيفه جلوگيرى از فساد را بر عهده دارند، در انجام وظيفه خود كوتاهى كنند، آيا خود مردم مى‏توانند اقدام به اين كار كنند؟
ج: دخالت اشخاص ديگر در امورى كه از وظائف نيروهاى امنيتى و قضائى محسوب مى‏شود، جايز نيست، ولى مبادرت مردم به امر به معروف و نهى از منكر با رعايت حدود و شرائط آن، اشكال ندارد.

س 1088 : آيا وظيفه افراد در امر به معروف و نهى از منكر اين است كه فقط به امر به معروف و نهى از منكر زبانى اكتفا كنند؟ و اگر اكتفا به تذكر زبانى واجب باشد، اين امر با آنچه در رساله‏هاى عمليه بخصوص تحرير الوسيله آمده است، منافات دارد، و اگر مراتب ديگر امر به معروف و نهى از منكر هم براى افراد در موارد لزوم جايز باشد، آيا در صورت نياز مى‏توان همه مراتب مذكور در تحرير الوسيله را انجام داد؟
ج: با توجه به اينكه در زمان حاكميت و اقتدار حكومت اسلامى مى‏توان مراتب ديگر امر به معروف و نهى از منكر را كه بعد از مرحله امر و نهى زبانى هستند، به نيروهاى امنيتى داخلى (پليس) و قوه قضائيه واگذار كرد، بخصوص در مواردى كه براى جلوگيرى از ارتكاب معصيت چاره‏اى جز اعمال قدرت از طريق تصرف در اموال كسى كه فعل حرام انجام مى‏دهد يا تعزير و حبس او و مانند آن نيست، در چنين زمانى با حاكميت و اقتدار چنين حكومت اسلامى، واجب است مكلفين در امر به معروف و نهى از منكر به امر و نهى زبانى اكتفا كنند، و در صورت نياز به توسل به زور، موضوع را به مسئولين ذيربط در نيروى انتظامى و قوه قضائيه ارجاع دهند. و اين منافاتى با فتاواى امام راحل «قدس‏سره» در اين رابطه ندارد. ولى در زمان و مكانى كه حاكميت و اقتدار با حكومت اسلامى نيست، بر مكلفين واجب است در صورت وجود شرائط، جميع مراتب امر به معروف و نهى از منكر را با رعايت ترتيب آنها تا تحقق غرض انجام دهند.

س 1089 : بعضى از رانندگان از نوارهاى موسيقى غنا و حرام استفاده مى‏كنند و عليرغم نصيحت‏ها و راهنمائى‏ها آن را خاموش نمى‏كنند، خواهشمنديم نحوه برخورد مناسب با اين موارد و اين افراد را بيان فرما ييد، آيا برخورد شديد با آنان جايز است يا خير؟
ج: با تحقق شرائط نهى از منكر، بر شما بيشتر از نهى زبانى از منكر واجب نيست، و در صورتى كه مؤثر واقع نشود، واجب است از گوش دادن به غنا و موسيقى حرام اجتناب كنيد، و اگر بطور غير ارادى صداى موسيقى حرام و غنا به گوش شما برسد، چيزى بر شما نيست.

س 1090 : من در يكى از بيمارستانها به كار مقدس پرستارى مشغولم، گاهى در بعضى از قسمت‏هاى محل كارم ملاحظه مى‏كنم كه تعدادى از بيماران به نوارهاى موسيقى مبتذل و حرام گوش مى‏دهند، من آنان را نصيحت مى‏كنم كه اين كار را نكنند و بعد از نصيحت مجدد آنان، چنانچه بى اثر باشد، نوار را از ضبط صوت بيرون آورده و پس از پاك كردن، آن را به آنان بر مى‏گردانم، آيا اينگونه برخورد جايز است يا خير؟
ج: محو محتويات باطل براى جلوگيرى از استفاده حرام از نوار، جايز است، ولى اين كار منوط به اجازه مالك يا حاكم شرع است.

س 1091 : از بعضى از منازل صداى موسيقى شنيده مى‏شود كه معلوم نيست جايز است يا خير؟ و گاهى صداى آن بلند است بطورى كه باعث اذيت و آزار مومنين مى‏شود، وظيفه ما در برابر آن چيست؟
ج: تعرض به داخل خانه‏هاى مردم جايز نيست، و امر به معروف و نهى از منكر متوقف بر تشخيص موضوع و تحقق شرا يط آن است.

س 1092 : امر و نهى زنانى كه حجاب كامل ندارند چه حكمى دارد؟ و در صورتى كه انسان هنگام نهى زبانى از تحريك شهوت خود بترسد، چه حكمى دارد؟
ج: نهى از منكر متوقف بر نگاه با ريبه بر زن نامحرم نيست، و بر هر مكلفى واجب‏است از حرام اجتناب كند بخصوص زمانى كه مبادرت به انجام فريضه نهى از منكر مى‏كند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:46  توسط علیرضا  | 

توبه عبارتست از بازگشت به سوى خدا و احکام نورانى اسلام و عمل نمودن به دستورات پر بار پيامبر و اهل بيت پاکش عليهم السلام ، و رها کردن تمام کارهاى زشت و ناپسندى که تا کنون انجام داده است. همچنين جبران نمودن واجباتى که از او فوت شده است مثل نماز ، روزه ، حج ، خمس و زکات بنابر اين توبه واقعى زمانى شکل مى گيرد که انسان از گناهان گذشته خويش دست بکشد ، نمازهايى که از او فوت شد ، قضايش را بجا آورد. روزه هايى که نگرفته قضا کند. حجى اگر به گردن او آمده بجا آورد ، بدهکارى هاى مالى خويش را بپردازد چه بدهکارى هايى که مربوط به مردم مثل ديون و قرض و حق الناس است. علاوه بر اين حقوقى که از مردم به عهده اوست ، صاحبان حق را از خود راضى کند و اگر به آنها دسترسى ندارد و يا آن ها را نمى شناسد رد مظالم داده و براى ايشان استغفار کند. و بعد از چنين تصميم و شروعى با زبان نيز از خدا عذر خواهى کند و استغفارهايى که در دستورات پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) آمده است ، را ورد زبان خويش سازد ، اميد مى رود که خدا او را نبخشد و از گذشته او صرف نظر کند. براى آشنايى بيشتر با شرائط ، آداب ، اسرار ، موانع ، انواع و اوقات بهتر استغفار به کتاب « تجربه شيرين ندامت » تأليف : محمد حسين يوسفى ، مراجعه کنيد و اين کتاب را که در همين موضوع تأليف شده است از ابتدا تا انتها با دقّت مطافعه کنيد . و برا ديدن برکات استغفار و توبه به نسخه هاى آن عمل کنيد. مخصوصاً استغفار اميرالمومنين كه داراى 30 فراز است.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت 3:58 بعد از ظهر | یک نظر
بر اساس آيات قرآن مجيد بخصوص آيات مربوط به توبه از گناهان ، و نيز بر مبناى روايات و احاديث وارده از اهل بيت (عليهم السلام) ، توبه داراى منافع بسيار مهمى در دنيا و آخرت است كه گوشه اى از آن منافع را در سطور زير مى خوانيد :

 . . . اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُم مِدْرَاراً * وَيُمْدِدْكُم بِأَمْوَال وَبَنِينَ وَيَجْعَل لَكُمْ جَنَّات وَيَجْعَل لَكُمْ أَنْهَاراً (2) .

از خداوند طلب مغفرت كنيد كه او آمرزنده ى گناهان است ، خداوند به دنبال توبه و انابه و استغفار شما ، آب فراوان از آسمان بر شما مى بارد ، و شما را با مال فراوان و فرزندان مدد مى نمايد ، و باغهاى خرم و نهرهاى آب براى شما قرار مى دهد .

 . . . تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسَى رَبُّكُمْ أَن يُكَفِّرَ عَنكُمْ سِيِّئَاتِكُمْ وَيُدْخِلَكُمْ جَنَّات تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ . . . (3) .

به سوى خدا توبه كنيد توبه ى خالص ، باشد كه خداوند گناهانتان را محو كند ،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جامع الأخبار : 88 ، الفصل الخامس و الأربعون فى التوبة ; بحار الأنوار : 6 / 35 ، باب 20 ، حديث 52 ; مستدرك الوسائل : 12 / 131 ، باب 87 ، حديث 13709 .

2 ـ نوح ( 71 ) : 10 ـ 12 .

3 ـ تحريم ( 66 ) : 8 .

و شما را وارد بهشت هايى نمايد كه زير درختانش نهرها جارى است .

اغلب آيات مربوط به توبه به دو صفت غفور رحيم ختم شده ، يعنى خداوند تائب واقعى را مورد بخشش و رحمت قرار مى دهد(1) .

 وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَات مِنَ السَّمآءِ وَالاَْرْضِ . . . (2) .

اگر اهل شهر و ديار ايمان آورده بودند و از گناهان پرهيز مى كردند ، هر آينه درهاى بركات آسمان و زمين را به روى آنها باز مى كرديم .

تفسير شريف مجمع البيان در روايت بسيار جالبى نقل مى كند : مردى به حضرت مجتبى (عليه السلام) از قحطى و گرانى شكايت كرد ، حضرت به او فرمودند : از گناهانت استغفار كن . ديگرى به حضرت از تهيدستى گله كرد ، حضرت فرمودند : براى گناهت درخواست غفران كن . ديگرى به حضرت عرضه داشت : دعا كن خداوند فرزندى به من عنايت كند ، فرمودند : از گناهانت استغفار كن ، ياران به حضرت عرضه داشتند : شكايت ها و درخواستها مختلف بود ، ولى شما همه را امر به توبه و استغفار فرموديد ! حضرت پاسخ دادند : من اين حقيقت را از پيش خود نگفتم ، بلكه از آيات سوره ى نوح ، از آنجا كه مى فرمايد استغفروا ربّكم . . . استفاده نموده و آنان را راهنمايى كردم ، كه حل مشكل شما به دست باكفايت توبه است(3) .

در هر صورت از قرآن مجيد و روايات به طور صريح استفاده مى شود كه منافع توبه عبارت است از : محو گناهان ، عفو الهى ، آمرزش حق ، اتصال به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران ( 3 ) : 89 ; مائده ( 5 ) : 34 ـ 74 ; اعراف ( 7 ) : 153 ; توبه ( 9 ) : 102 ; نور ( 24 ) : 5 .

2 ـ اعراف ( 7 ) : 96 .

3 ـ مجمع البيان : 10 / 361 ; وسائل الشيعه : 7 / 177 ، باب 23 ، حديث 9055 .

رحمت ، امنيت از عذاب آخرت ، استحقاق ورود به بهشت ، سلامت روح ، پاكى قلب ، طهارت اعضا و جوارح ، دور ماندن از رسوايى ، فرو ريختن باران ، مدد شدن به ثروت و اولاد ، پديد آمدن باغها و نهرهاى آب ، از بين رفتن قحطى ، گرانى و تهيدستى .

لَقَدْ كانَ فِى قِصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبابِ يوسف ( 12 ) : 111
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:46  توسط علیرضا  | 

پس از توبه اگر در آينده هم خطايى از شما سر زد بلافاصله به درگاه خداوند روى آوريد و توبه و استغفار کنيد و از خدا کمک بخواهيد. و براى اينکه ديگر توبه خود را نشکنيد هر شب قبل از خواب زيارت آل ياسين (زيارت امام زمان عج) را بخوانيد و با مولاى خودتان نجوا کنيد و از آن حضرت کمک بخواهيد و در همه حال مقيد باشيد که هر کجا بوديد نمازتان را اول وقت بخوانيد هر چند اطرافيان شما را مسخره کنند و بدانيد که امام زمان به نماز اول وقت شما نظر خاصى دارد. و سعى کنيد که در نمازهايتان براى امام زمان عليه السلام زياد دعا کنيد. مخصوصاً اين ذکر را زياد تکرار کنيد« اللهم عجّل لوليک الفرج» که افراد زيادى از تکرار اين ذکر نتيجه ها گرفته اند و توفيقات مادى و معنوى يافته اند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:45  توسط علیرضا  | 
ـ علت قبول نشدن توبه

گنهكار در صورتى كه فرصت توبه داشته باشد و توبه را همراه با شرايط آن بجا آورد ، بدون ترديد توبه اش مورد پذيرش حق است ، ولى اگر فرصت توبه را از دست بدهد تا مرگش فرا رسد ، آنگاه از گذشته توبه كند يا توبه اى منهاى شرايط معين شده انجام دهد يا پس از ايمان كافر گردد ، البته توبه اش مورد پذيرش نخواهد بود .

 وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ المَوْتُ قَالَ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حجرات ( 49 ) : 11 .

2 ـ بروج ( 85 ) : 10 .

إِنِّي تُبْتُ الآنَ وَلاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ اعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً (1) .

آنان كه تا رسيدن مرگ كار زشت انجام دهند ، در آن وقت كه وقت خروج از دنياست بگويند توبه كرديم ، و آن كسانى كه در حال كفر بميرند ، توبه ى هيچ يك از آنها پذيرفته نيست ، براى اينان عذاب دردناك آماده كرده ايم !

 إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمَانِهِمْ ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْراً لَن تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَأُولئِكَ هُمُ الضَّالُّونَ (2) .

آنان كه بعد از ايمانشان كافر شدند و بر كفر خود افزودند ، توبه ى آنان هرگز پذيرفته نيست ، اينان همان گمراهانند .

روايات و مسأله ى با ارزش توبه

امام باقر (عليه السلام) فرمودند : آدم به حضرت حق عرضه داشت : شيطان را بر من سلطه دادى ، و او را چنين قدرتى است كه همچون خون در باطن من گردش نمايد ، در برابر اين برنامه براى من چيزى قرار بده .

به او خطاب شد : اين حقيقت را براى تو قرار مى دهم كه اگر از ذرّيه ات كسى تصميم بر گناه گرفت ، در پرونده اش نوشته نشود و اگر تصميمش را به اجرا گذاشت همان يك گناه در نامه ى عملش ثبت گردد ، و اگر فردى از ذرّيه ات تصميم به كار نيكى گرفت ، در نامه اش نوشته شود و اگر آن تصميم را عملى كرد ، در نامه اش ده برابر ثبت گردد ; آدم عرضه داشت : پروردگارا ! اضافه كن ; خطاب رسيد : اگر كسى از ذرّيه ات گناهى مرتكب شود ، سپس از من طلب آمرزش نمايد ، او را بيامرزم ; عرضه داشت : يا رب ! بر من بيفزا ; خطاب رسيد : براى آنان توبه قرار مى دهم ، و توبه را بر آنها گسترده مى نمايم تا نفس به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نساء ( 4 ) : 18 .

2 ـ آل عمران ( 3 ) : 90 .

گلويشان برسد ; عرضه داشت : خداوندا ! مرا كفايت كرد(1) .

امام صادق (عليه السلام) از رسول خدا روايت نموده اند : كسى كه يك سال قبل از مرگش توبه كند ، خداوند توبه اش را مى پذيرد . سپس فرمودند : همانا يك سال زياد است ، هركس يك ماه قبل از مرگش توبه كند ، خداوند توبه اش را قبول مى كند . سپس فرمودند : يك ماه زياد است ، هركس يك هفته قبل از مرگش به خداوند بازگردد ، بازگشتش پذيرفته مى شود . سپس فرمودند : يك روز هم زياد است ، هركس پيش از ديدن آثار دنياى بعد توبه كند توبه اش پذيرفته است(2) !

رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند :

اِنَّ اللهَ يَقْبَلُ تَوْبَةَ عَبْدِهِ مَا لَمْ يُغَرْغِرْ ، تُوبُوا اِلَى رَبِّكُمْ قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا وَبَادِرُوا بِالاَعْمَالِ الزَّاكِيَةِ قَبْلَ اَنْ تُشْتَغَلُوا ، وَصِلُوا الَّذِى بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ بِكَثْرَةِ ذِكْرِكُمْ اِيّاهُ(3) .

خداوند توبه ى بنده اش را تا مرگ گلوگير او نشده مى پذيرد ، پيش از مرگ توبه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ عن أبي جعفر (عليه السلام) قال : إن آدم (عليه السلام) قال : يا رب ! سلطت علي ال شيطان وأجريته مني مجرى الدم فاجعل لي شيئا . فقال : يا آدم ! جعلت لك أن من هم من ذريتك بسيئة لم تكتب عليه فإن عملها كتبت عليه سيئة ومن هم منهم بحسنة فإن لم يعملها كتبت له حسنة وإن هو عملها كتبت له عشرا . قال : يا رب ! زدني . قال : جعلت لك أن من عمل منهم سيئة ثم استغفر غفرت له . قال : يا رب ! زدني . قال : جعلت لهم التوبة وبسطت لهم التوبة حتى تبلغ النفس هذه . قال : يا رب ! حسبي .

   كافى : 2 / 440 ، باب فيما أعطى الله عز و جل آدم ( ع ) ، حديث 1 ; بحار الأنوار : 6 / 18 ، باب 20 ، حديث 2 .

2 ـ عن أبي عبد الله (عليه السلام) قال : قال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) : من تاب قبل موته بسنة قبل الله توبته ثم قال : إن السنة لكثيرة ، من تاب قبل موته بشهر قبل الله توبته . ثم قال : إن الشهر لكثير ، من تاب قبل موته بجمعة قبل الله توبته . ثم قال : إن الجمعة لكثيرة ، من تاب قبل موته بيوم قبل الله توبته . ثم قال : إن اليوم لكثير ، من تاب قبل أن يعاين قبل الله توبته .

   كافى : 2 / 440 ، باب فيما أعطى الله عز و جل آدم ( ع ) ، حديث 2 ; وسائل الشيعه : 16 / 87 ، باب 93 ، حديث 21057 ; بحار الأنوار : 6 / 19 ، باب 20 ، حديث 4 .

3 ـ دعوات راوندى : 237 ، فصل فى ذكر الموت ; بحار الأنوار : 6 / 19 ، باب 20 ، حديث 5 .

كنيد ، به انجام اعمال پاك شتاب كنيد پيش از آنكه گرفتار شويد ، بين خود و خداوند را با توجه بسيار به حضرت او اتصال دهيد .

عن اميرالمؤمنين (عليه السلام) : لاَ شَفيعَ اَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَةِ(1) .

از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت شده : شفاعت كننده اى كامياب كننده تر از توبه نيست .

از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده :

اَلتَّوْبَةُ تَجُبُّ مَا قَبْلَهَا(2) .

توبه گذشته ى انسان را از بين مى برد .

على (عليه السلام) فرمودند :

اَلتَّوْبَةُ تَسْتَنْزِلُ الرَّحْمَةَ(3) .

توبه رحمت خدا را نازل مى كند .

اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودند :

تُوبُوا اِلَى اللهِ وَادْخُلُوا فِى مَحَبَّتِهِ ، فَاِنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ، وَالْمُؤْمِنُ تَوّابٌ(4) .

به جانب خداوند باز گرديد ، و خود را در محبتش در آوريد ، همانا خداوند دوستدار توبه كنندگان و پاكيزگان است و مؤمن توبه اش بسيار است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نهج البلاغه : 863 ، حكمت 371 ; من لا يحضره الفقيه : 3 / 574 ، باب معرفة الكبائر التى اوعد اللّه ، حديث 4965 ; بحار الأنوار : 6 / 19 ، باب 20 ، حديث 6 .

2 ـ عوالى اللئالى : 1 / 237 ، الفصل التاسع ، حديث 150 ; مستدرك الوسائل : 12 / 129 ، باب 86 ، حديث 13706 ; ميزان الحكمه : 2 / 636 ، التوبة ، حديث 2111 .

3 ـ غرر الحكم : 195 ، آثار التوبة ، حديث 3835 ; مستدرك الوسائل : 12 / 129 ، باب 86 ، حديث 13707 ; ميزان الحكمه : 2 / 636 ، التوبة ، حديث 2112 .

4 ـ خصال : 2 / 623 ، حديث 10 ; بحار الأنوار : 6 / 21 ، باب 20 ، حديث 14 .

حضرت رضا (عليه السلام) از پدرانش از رسول خدا روايت مى كند :

مَثَلُ الْمُؤْمِنِ عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ كَمَثَلِ مَلَك مُقَرَّب وَاِنَّ الْمُؤْمِنَ عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ اَعْظَمُ مِنْ ذَلِكَ ، وَلَيْسَ شَىْءٌ اَحَبَّ اِلَى اللهِ مِنْ مُؤْمِن تائِب اَوْ مُؤْمِنَة تَائِبَة(1) .

مثل مؤمن نزد خداى عزوجل همچون فرشته ى مقرب است ، و همانا مؤمن نزد پروردگار عظيم تر از فرشته ى مقرب است ، چيزى نزد خداوند محبوبتر از مؤمن و مؤمنه ى توبه كننده نيست .

امام هشتم از پدرانش از رسول خدا روايت مى كند :

اَلتّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لاَ ذَنْبَ لَهُ(2) .

توبه كننده از گناه همچون كسى است كه گناهى ندارد .

از حضرت صادق (عليه السلام)روايت شده :

اِنَّ تَوْبَةَ النَّصُوحِ هُوَ اَنْ يَتُوبَ الرَّجُلُ مِنْ ذَنْب وَيَنْوِىَ اَنْ لاَ يَعُودَ اِلَيْهِ اَبَداً(3) .

توبه ى نصوح اين است كه انسان از گناه توبه كند ، و تصميم بگيرد كه هرگز به آن گناه باز نگردد .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند :

للهِِ اَفْرَحُ بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنَ الْعَقِيمِ الْوَالِدِ ، وَمِنَ الضّالِّ الْوَاجِدِ ، وَمِنَ الظَّمْآنِ الْوارِدِ(4) .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ عيون اخبار الرضا : 2 / 29 ، باب 31 ، حديث 33 ; جامع الأخبار : 85 ، الفصل الحادى والاربعون فى معرفة المؤمن ; وسائل الشيعه : 16 / 75 ، باب 86 ، حديث 21021 .

2 ـ عيون اخبار الرضا : 2 / 74 ، باب 31 ، حديث 347 ; وسائل الشيعه : 16 / 75 ، باب 86 ، حديث 21022 ; بحار الأنوار : 6 / 21 ، باب 20 ، حديث 16 .

3 ـ معانى الأخبار : 174 ، باب معنى التوبة النصوح ، حديث 3 ; وسائل الشيعه : 16 / 77 ، باب 87 ، حديث 21027 ; بحار الأنوار : 6 / 22 ، باب 20 ، حديث 23 .

4 ـ كنز العمال : 10165 ; ميزان الحكمه : 2 / 636 ، التوبة ، حديث 2123 .

خداوند به توبه ى بنده ى گنهكارش از عقيمى كه فرزند پيدا كند ، و از كسى كه گمشده اش را بيابد ، و از تشنه اى كه بر چشمه ى آب وارد گردد ، خوشحال تر است !

از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده :

اَلتّائِبُ اِذَا لَمْ يَسْتَبِنْ عَلَيْهِ اَثَرُ التَّوْبَةِ فَلَيْسَ بِتائِب يُرْضِى الْخُصَماءَ وَيُعيدُ الصَّلَواتِ وَيَتَواضَعُ بَيْنَ الْخَلْقِ ، وَيَتَّقِى نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوَاتِ ، وَيَهْزِلُ رَقَبَتَهُ بِصِيامِ النَّهارِ(1) .

زمانى كه آثار توبه بر توبه كننده ظاهر نشده بايد گفت تائب نيست ، آثار توبه عبارت است از : به دست آوردن رضايت كسانى كه نزد انسان حقوق مالى دارند ، به جا آوردن نمازهاى از دست رفته ، فروتنى در ميان مردم ، حفظ نفس از شهوات حرام ، لاغر كردن جسم به روزه گرفتن .

على (عليه السلام) فرمودند :

اَلتَّوْبَةُ نَدَمٌ بِالْقَلْبِ وَاسْتِغْفارٌ بِاللِّسانِ وَتَرْكٌ بِالجَوَارِحِ وَاِضْمارٌ اَنْ لاَ يَعُودَ(2) .

توبه پشيمانى به قلب ، و استغفار به زبان ، و ترك تمام گناهان به اعضا ، و نيت برنگشتن به گناه است .

على (عليه السلام) فرمودند :

مَنْ تابَ تابَ اللهُ عَلَيْهِ وَاُمِرَتْ جَوارِحُهُ اَنْ تَسْتُرَ عَلَيْهِ وَبِقاعُ الاَرْضِ اَنْ تَكْتُمَ عَلَيْهِ وَاُنْسِيَتِ الْحَفَظَةُ ما كانَتْ تَكْتُبُ عَلَيْهِ(3) .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جامع الاخبار : 87 ، الفصل الخامس والأربعون فى التوبة ، مستدرك الوسائل : 12 / 130 ، باب 87 ، حديث 13709 .

2 ـ غرر الحكم : 194 ، حديث 3777 ; مستدرك الوسائل : 12 / 137 ، باب 87 ، حديث 13715 .

3 ـ ثواب الاعمال : 179 ، ثواب التوبة ; بحار الأنوار : 6 / 28 ، باب 20 ، حديث 32 .

كسى كه توبه كند خداوند توبه اش را مى پذيرد ، و به اعضاء بدنش امر مى شود گناهانش را مستور بدارد ، و به قطعه هاى زمين گفته مى شود گناهانش را بپوشاند ، و آنچه حافظان عمل نوشته اند از يادشان برده مى شود .

امام صادق (عليه السلام) فرمودند : خداوند به داوود پيغمبر وحى كرد :

اِنَّ عَبْدِىَ الْمُؤمِنَ اِذَا اَذْنَبَ ذَنْباً ثُمَّ رَجَعَ وَتَابَ مِنْ ذَلِكَ الذَّنْبِ وَاسْتَحْيى مِنّى عِنْدَ ذِكْرِهِ غَفَرْتُ لَهُ ، وَاَنْسَيْتُهُ الْحَفَظَةُ وَاَبْدَلْتُهُ الْحَسَنَةَ وَلاَ اُبالى وَاَنَا اَرْحَمُ الرَّاحِمينَ(1) .

همانا بنده ى مؤمنم زمانى كه مرتكب گناهى شد ، سپس از آن گناه روى گرداند و توبه كرد ، و به وقت ياد آن گناه از من شرمنده شد ، او را مى آمرزم ، و گناه را از ياد نويسندگان عملش مى برم ، و معصيتش را به حسنه تبديل مى كنم و باكى ندارم كه من مهربانترين مهربانانم .

پيامبر بزرگ اسلام در روايت مهمى فرمودند : آيا مى دانيد تائب كيست ؟ عرضه داشتند : نمى دانيم . فرمودند : هرگاه عبد توبه كند ولى صاحبان حقوق مالى را از خود راضى نكند تائب نيست ، و هر كس توبه كند ولى به عبادتش نيفزايد تائب نيست ، و كسى كه توبه كند ولى لباسش را تغيير ندهد تائب نيست ، و آن كه توبه كند ولى دوستانش را عوض نكند تائب نيست ، و هركس توبه كند ولى مجلسش را تغيير ندهد تائب نيست ، و هر آن كه توبه نمايد ولى رختخواب و تكيه گاهش را عوض ننمايد تائب نيست ، و هركس توبه كند ولى اخلاق و نيتش را عوض ننمايد تائب نيست ، و هر آن كه توبه كند ولى قلبش را به روى حقايق باز نكند و در مقام انفاق برنيايد تائب نيست ، و هركس توبه كند اما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ثواب الاعمال : 130 ، ثواب من أذنب ذنباً ثم رجع و تاب ; وسائل الشيعه : 16 / 74 ، باب 86 ، حديث 21017 .

آرزويش را كوتاه و زبانش را حفظ نكند تائب نيست ، و هر آن كه توبه كند ولى بدنش را از غذاى اضافى تصفيه نكند تائب نيست ، چون بر اين خصلتها استقامت نمايد تائب است(1) .

تغيير و تعويض آنچه كه در اين روايت بسيار مهم مطرح است ، آن امورى است كه از حرام به دست آمده ، يا رابطه با آن حرام است .

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت 3:55 بعد از ظهر | نظر بدهید

توبه ، بازگشت از چيزى و رو آوردن به چيزىاست و در اصطلاح شرع : بازگشت بنده از عصيان و روى آوردن به طاعت است. اگر با «الى» متعدى شود ، به معنى بازگشت از گناه و روى آوردن به طاعت مىباشد كه اين معنى در مورد بنده صادق است ، و اگر با «على» متعدى گردد ، به معنى بازگشت از كيفر و روى آوردن به عفو و گذشت خواهد بود ، و صدق اين معنى در مورد خداوند است. (فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه) (بقره: 37) (و توبوا الى الله جميعا ايها المؤمنون لعلكم تفلحون) (نور: 31) مرحوم طبرسى ذيل آيه 37 سوره بقره مى گويد: بدان كه از شرائط توبه ، پشيمانى بر كارهاى زشت گذشته و تصميم بر تكرار نشدن آن اعمال و مرتكب نشدن هر كار زشت در آينده است ، چنين توبه اى را همه فرق اسلامى موجب سقوط عقاب مى دانند ، و اما توبه اى به كمتر، از اين ، محل خلاف و اختلاف است كه آيا مقبول مى گردد و موجب سقوط عقاب مى شود يا خير و هر گاه بنده مرتكب معصيت و نافرمانى مولاى خود گرديد واجب است كه از آن گناه توبه كند، و از نظر ما (شيعه) توبه از ترك مستحب نيز صحيح است و توبه انبياء (ع) كه در مواردى از قرآن آمده است بدين وجه توجيه مى شود . قبول توبه از جانب خداوند و اسقاط عقاب از بنده پس از توبه او، از نظر ما (شيعه) واجب نمى باشد، بلكه تفضل محض است هر چند خداوند خود به پذيرش توبه بنده اش وعده داده و مىدانيم او به وعده اش وفا مى كند، لكن در عين حال، حضرتش بدين امر ملزم نمىباشد. آرى معتزله آن را بر خدا واجب مىدانند. توبه نصوح: بازگشت راست و خالص است. (يا ايها الذين آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحاً عسى ربكم أنْ يكفر عنكم سيّئاتكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار...) (تحريم: 8) ابن عباس گفته است: توبه نصوح پشيمانى به دل و آمرزش خواهى به زبان و باز ايستادن به تن و تصميم بر اين است كه ديگر به چنان كار باز نگردد. (تعريفات جرجانى) امام كاظم (ع) فرمود: « توبه نصوح كه در آيه (توبوا الى الله توبة نصوحاً) آمده چنين است كه بنده توبه كند و ديگر به گناه بازنگردد » (بحار: 6 / 20) از حضرت رسول (ص) سؤال شد : توبه نصوح چيست ؟ فرمود : « اين كه توبه كار، توبه كند و ديگر به گناه باز نگردد آن چنان كه شير به پستان بازنمى گردد » و به قولى توبه نصوح آن است كه انسان به خيرخواهى خويش بپردازد و تصميم بگيرد كه هرگز به گناه بازنگردد. (مجمع البيان)

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت 3:50 بعد از ظهر | نظر بدهید
امام به شخصى كه به عنوان توبه جمله ى استغفر اللّه را به زبان جارى كرد ، فرمودند : مادر بر عزايت بگريد ، مى دانى توبه چيست ؟ توبه درجه ى عليّين است ، و آن اسمى است واقع بر شش معنا :

1 ـ پشيمانى بر آنچه كه گذشت

2 ـ تصميم جدى بر بازنگشتن به گناه

3 ـ ادا كردن حقوق مردم به مردم

4 ـ اداى واجبات ضايع شده

5 ـ آب كردن گوشتى كه بر گناه به بدن روييده تا جايى كه اثرى از آن گوشت بر استخوان نماند ، و گوشت تازه در حال عبادت بين پوست و استخوان برويد .

6 ـ چشاندن رنج طاعت به بدن ، چنانكه لذت معصيت به آن چشانده شد ،

پس از عبور از اين شش مرحله بگو : استغفر اللّه(1) .

تائب بايد به حقيقت توبه كند ، و عزمش براى ترك گناه جزم باشد ، و نيت بازگشت به گناه از صفحه ى دلش براى هميشه زدوده شود ، و به اميد توبه ى دوباره و سه باره و صد باره وارد گناه نگردد ، كه اين اميد بدون شك اميدى شيطانى و حالتى مسخره است ، امام هشتم (عليه السلام) در روايتى مى فرمايند :

مَنِ اسْتَغْفَرَ بِلِسَانِهِ وَلَمْ يَنْدَمْ بِقَلْبِهِ فَقَدِ اسْتَهْزَأَ بِنَفْسِهِ . . .(2)

كسى كه به زبان استغفار كند ولى به قلب پشيمان نباشد ، خود را مسخره كرده !

راستى خنده آور است و بسيار جاى تأسف است كه انسان به اميد دست يافتن به دوا ، خود را مريض كند ، و چه اندازه باعث خسارت است كه آدمى به اميد توبه مرتكب جرم و گناه و خطا و معصيت گردد ، و به خود تلقين نمايد كه همواره درِ توبه باز است ، بنابراين گناه مى كنم و سپس آراسته به توبه مى شوم !

اگر توبه جدى باشد ، اگر توبه از روى حقيقت انجام بگيرد ، اگر توبه با شرايطى كه دارد تحقق يابد ، بدون ترديد روح تصفيه مى شود ، نفس به پاكى مى رسد ، دل صفا مى گيرد ، و زنگ گناه از همه ى اعضا و جوارح ، و باطن و ظاهر زدوده مى گردد .

توبه نبايد حرفه اى باشد ، چرا كه گناه ظلمت است و توبه روشنايى ، و رفتو آمد زياد ميان تاريكى و روشنايى ديدگان جان را مختل مى سازد . اگر پس از توبه از يك گناه ، دوباره به گناه باز گرديم ، معلوم مى شود توبه نكرده ايم .

نفس همانند تنوره ى جهنم است ، پر شدنى نيست ، از گناه خسته و سير

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نهج البلاغه : 878 ، حكمت 417 ; وسائل الشيعه : 16 / 77 ، باب 87 ، حديث 21028 ; بحار الأنوار : 6 / 36 ، باب 20 ، حديث 59 .
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:44  توسط علیرضا  | 
وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ

 الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَـئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

در سطور گذشته به اين معنا اشاره شد كه بر اساس آيات قرآن و معارف الهيه ، گناه بيمارى است ، آن هم بيمارى قابل علاج ، و براى علاج اين بيمارى طبيبانى چون خداوند كريم ، پيامبران و امامان و عالمان ربانى است كه بيمار براى درمان خود بايد به اين طبيبان مراجعه نمايد و به نسخه ى آنان عمل كند تا از بيمارى شفا گرفته به عرصه ى باعظمت صحت و سلامت باز گردد ، و در كاروان عباد شايسته ى حق قرار گيرد .

بيمار گناه بايد به اين حقيقت توجه داشته باشد ، همانگونه كه به وقت ظهور بيمارى تن باشتاب و عجله براى درمان بيمارى به طبيب مراجعه مى كند ، تا علاوه بر اينكه از درد رهايى يابد ، بيمارى ريشه در بدن ندواند و مزمن و غيرقابل علاج نشود ، نسبت به درمان بيمارى گناه هم بايد عجله و شتاب به خرج دهد ، و به سرعت بر اساس نسخه ى حق وارد مدار نورانى توبه و انابه شود ، تا سايه ى شوم گناه و ظلمت معصيت ، و شر شيطان و هواى نفس از خيمه ى حيات رخت بربندد ، و نور قبولى توبه و انابه ، و ضياء رحمت و مغفرت ، و روشنايى صحت و سلامت بر فضاى زندگى بتابد .

گنهكار به محض بيرون آمدن از چاه غفلت ، و توجه به وضع ناهنجار خويش ، و احساس اين معنا كه در برابر آن همه لطف و احسان و كرم و نعمت هاى حق ، عمر خود را در شبانه روز به جاى منور نمودن به نور طاعت و عبادت و خدمت و محبت به خلق ، به تاريكى و سياهى معصيت و خطا و گناه آلوده نموده ، واجب است با تمام گناهان درونى و برونى ، ترك رابطه كند ، و از

بندگى شيطان و هوا دست بردارد ، و به حضرت حق رجوع نموده ، با قرار گرفتن در صراط مستقيم حيا و شرمندگى و عبادت و بندگى و خدمت به عباد خدا ، گذشته ى خود را جبران نمايد .

اين واجب از نظر فقهى و شرعى واجب فورى است ، يعنى همان لحظه توجه گنهكار به گناه ، و اينكه با چه وجود مقدسى به مخالفت برخاسته ، و نعمت چه منعمى را تبديل به گناه و معصيت كرده ، و در برابر چه مولاى كريمى به مبارزه و جنگ برخاسته ، و رو در رو با چه وجود مهربانى شده ، بدون معطلى و وقفه ، و منهاى به تأخير انداختن درمان درد ، بايد توبه كند ، و ريشه ى گناه را در سرزمين وجود خود ، با حرارت ندامت و آتش حسرت بسوزاند و زباله ى فحشا و منكرات را از صفحه ى جان و تن ، و قلب و روح پاك نمايد ، و از اين راه مغفرت و رحمت حضرت محبوب را از افق وجود خود طلوع دهد ، كه به تأخير انداختن توبه به اميد آينده بدون شك نوعى گناه ، و صورتى از معصيت ، و امن از مكر الهى است ، و ماندن در اين حالت از گناهان كبيره است .

حضرت عبد العظيم حسنى از حضرت جواد (عليه السلام) از حضرت رضا (عليه السلام) از موسى بن جعفر (عليه السلام) از حضرت صادق (عليه السلام) روايت مى كند كه در پاسخ عمرو بن عُبَيد كه از حضرت پرسيد : گناهان كبيره كدام است ؟ و امام تمام گناهان كبيره را از قرآن مجيد براى او بيان كرد ، از جمله ى كبائر فرمود : امن از مكر الله است(1) .

گنهكار براى توبه و انابه حق ندارد تعيين زمان كند ، و برنامه ى رجوع به حق را موكول به آينده نمايد ، و علاج درد و درمان بيمارى را در ايام پيرى و سستى به خود نويد دهد .

چه ضمانتى براى اهل گناه وجود دارد كه به آينده اى كه به آن چشم دوخته اند برسند ؟ چه كسى به شخص جوان تعهد داده كه جوانى را پشت سر گذاشته به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ كافى : 2 / 285 ، باب الكبائر ، حديث 24 ; وسائل الشيعه : 15 / 318 ، باب 46 ، حديث 20629 .

پيرى برسد ؟ از كجا كه به هنگام غفلت از حق ، و آلوده بودن به گناه ، و غرق بودن در شهوات ناگهان مرگ در نرسد ؟

چه بسيار گنهكارانى كه به خود نويد توبه و رجوع در آينده دادند ، ولى به آينده نرسيدند .

چه بسيار جوانان آلوده دامنى كه به خود گفتند : فعلا تا جوانيم از شهوات و لذايذ بهره مند شويم و به وقت پيرى توبه كنيم ، ولى مرگ در همان زمان جوانى گريبان آنان را گرفت .

چه بسيار گنهكارانى كه به خود نويد توبه و بازگشت به حق دادند ولى تكرار گناه و ادامه ى معصيت ، نفس آنان را به اسارت هوا و شيطان برد ، و روح گنهكارى در آنان ثابت و پابرجا گشت ، و قدرت و قوت توبه از دست آنان رفت ، و هرگز موفق به انابه و رجوع به حضرت محبوب نشدند ، علاوه بر آن بر اثر كثرت گناه و تداوم معصيت ، و تراكم خطا ، و سنگينى ظلمت ، و دورى شديد از حق ، و جدايى و فراق از طاعت ، دچار تكذيب علايم و نشانه هاى حق ، و انكار عذاب و عقوبت شدند ، و آيات الهى را به مسخره گرفتند ، و با دست خود ، درب رحمت و مغفرت و توبه و انابه را به روى خود بستند !

 

 ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُونَ (1) .

    آنگاه عاقبت كسانى كه كارهاى زشت انجام دادند ، به جايى رسيد كه به تكذيب آيات حق برخاستند و دچار مسخره كردن آن آيات شدند !

 

گناه ، جذام وار ايمان و عقيده ، اخلاق و شخصيت ، كرامت و انسانيت گنهكار را مى خورد ، و برنامه ى حيات آدمى را به جايى مى رساند كه آلوده به تكذيب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ روم ( 30 ) : 10 .

آيات خدا شود ، و سر از مسخره كردن انبيا و امامان و قرآن مجيد درآورد ، و موعظه و پند و اندرز را از هر كه باشد بى اثر نمايد .

بنابراين بر اساس آيه ى شريفه ى :

 

 وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَة مِن رَبِّكُمْ وَجَنَّة عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالاَْرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ (1) .

    به جانب مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه عرض آن عرض آسمانها و زمين است و براى اهل تقوا آماده شده بشتابيد .

 

واجب است براى شستشوى برون و درون از گناه ، به خاطر دست يافتن به مغفرت و بهشت اقدام فورى نمود ، و براى تحقق توبه و انابه ، شتاب و عجله به خرج داد ، كه تأخير توبه حتى در يك لحظه روا نيست ، زيرا با توجه به آيات قرآن مجيد واگذاردن توبه به هر علتى كه باشد ستم و ظلم است ، و اين ستم و ظلم بدون ترديد گناهى علاوه بر گناهان ديگر است .

 

 . . . وَمَن لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (2) .

 

گنهكار بايد به اين حقيقت واقف باشد ، كه ترك توبه ، او را در كاروان ستمكاران قرار مى دهد ، و ستمكاران طايفه اى هستند كه خداوند آنان را دوست ندارد .

 

 وَاللهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (3) .

 

گنهكار بايد بداند ، اهل گناه به شدت مورد نفرت و خشم و غضب خداوند و انبيا و اولياى الهى هستند تا جاييكه حضرت مسيح به حواريون خود هشدار مى دهد :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران ( 3 ) : 133 .

2 ـ حجرات ( 49 ) : 11 .

3 ـ آل عمران ( 3 ) : 57 .

يَا مَعْشَرَ الْحَوارِيّينَ ، تَحَبَّبُوا اِلَى اللهِ بِبُغْضِ اَهْلِ الْمَعاصِى ، وَتَقَرَّبُوا اِلَى اللهِ بِالتَّباعُدِ مِنْهُم وَالْتَمِسُوا رِضاهُ بِسَخَطِهِمْ(1) .

    اى ياران ! به دشمنى و كينه نسبت به اهل گناه ، خود را محبوب خدا نماييد ، و به دورى جستن از آلودگان به خداوند نزديك شويد ، و خشنودى حق را از خشم و غضب نسبت به گنهكاران بجوييد !

 

گنهكار بايد توجه داشته باشد كه با ارتكاب هر يك گناه از ارزش و كرامت و شخصيت و والايى او در پيشگاه خداوند كم مى شود و تا پايه ى حيوانات ، بلكه پست تر از آنان سقوط مى كند ، و در قيامت به صورت غير انسان وارد محشر مى شود .

امير المؤمنين (عليه السلام) به براء بن عازب فرمودند : دين را چگونه ديدى ؟ عرضه داشت : پيش از آنكه به تو برسيم ، و دست به دامن امامت و ولايت تو بزنيم ، و از تو متابعت و پيروى كنيم مانند يهود بوديم . عبادت و بندگى ، و طاعت و خدمت براى ما كم ارزش و سبك بود . با تجلى حقايق ايمان در قلوبمان و پيروى از حضرت تو ، ارزش عبادت و بندگى را يافتيم . حضرت به او فرمودند : ديگران در قيامت به ارزش الاغ محشور مى شوند ، و هر يك از شما با ورود به محشر به سوى بهشت حركت خواهد كرد(2) .

توبه واجب اخلاقى است

بينايان راه ، و عالمان آگاه ، و انديشمندان پاكدل ، كتابهاى باعظمتى در مسايل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مجموعه ى ورّام : 2 / 235 ، الجزء الثانى ; بحار الأنوار : 14 / 330 ، باب 21 ، حديث 64 ; مستدرك الوسائل : 12 / 196 ، باب 6 ، حديث 13865 .

2 ـ رجال علامه ى بحر العلوم : 2 / 127 .

اخلاقى نوشته اند ، و اخلاق را در دو بخش حسنات اخلاقى و سيئات اخلاقى شرح داده اند . كبر و عجب و خودبينى را در باب سيئات ، و تواضع و فروتنى و خاكسارى را در فصل حسنات به طور مفصل تفسير كرده اند .

گناه را محصول تكبّر انسان از حق ، و توبه و انابه را ميوه ى شيرين تواضع و فروتنى در پيشگاه حق دانسته اند .

وضع ناهنجارى كه براى ابليس پيش آمد و او را به فرموده ى قرآن ، گرفتار لعنت و رجم و طرد از حريم حق نمود ، معلول كبر او در برابر امر خدا مى دانند ، و توبه و قبول آن را از جانب خدا در ارتباط با آدم و همسرش ، محصول تواضع و فروتنى او نسبت به حق به حساب مى آورند ، و در اين زمينه نظر مى دهند . به خاطر اين كه تكبر باعث رانده شدن انسان از حريم حق ، و دورى او از رحمت خدا مى شود ، واجب است از تكبر كناره گرفت و به علت اين كه تواضع و فروتنى ، انسان را به مقام قرب آراسته مى كند و او را به بندگى و عبادت مى كشاند ، و او را وادار مى نمايد از گناهان و معاصى اش در پيشگاه حق عذر خواهى كند و اقدام به توبه نمايد ، واجب است وجود خود را به خاكسارى در برابر حق زينت دهد و بر خاك باعظمت حريم دوست سر ذلت نهد ، و با حالت خشوع و تواضع و چشمى گريان به جانب محبوب رود ، و تعهد نمايد براى هميشه از گناه كناره گيرى كند و به جبران گذشته برخيزد .

خداوند مهربان به موسى بن عمران خطاب كرد :

 

يَابْنَ عِمْرانَ ! هَبْ لِى مِنْ عَيْنَيْكَ الدُّمُوعَ ، وَمِن قَلْبِكَ الخُشُوعَ ، وَمِنْ بَدَنِكَ الخُضُوعَ ثُمَّ ادْعُنى فِى ظُلَمِ اللَّيالِى تَجِدْنى قَرِيباً مُجِيباً(1) .

    پسر عمران ! به پيشگاه من از دو ديده ات اشك و از قلبت خشوع و از بدنت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ عدة الداعى: 207، القسم الثالث فى الآداب المتأخرة; بحار الأنوار: 13 / 361، باب 11، حديث 78.

    فروتنى بياور ، آنگاه در تاريكى شبها مرا بخوان ، نزديك و جواب دهنده ام يابى .

 

قرآن درباره ى ابليس مى گويد :

 

 قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَ نَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَار وَخَلَقْتَهُ مِن طِين * قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ (1) .

    خداوند به او فرمود : تو را از سجده بر آدم چه برنامه اى مانع شد كه چون تو را دستور دادم انجام ندادى ؟ پاسخ داد : من از او بهترم ، مرا از آتش و او را از خاك به وجود آوردى ، آتش كجا و خاك كجا ؟

    خداوند به او فرمان داد از اين مقام ملكوتى و هويت معنوى فرود آى ، تو را نرسد كه نخوت و كبر به ميان آورى ، از حريمم بيرون رو كه تو از زمره ى فرومايگانى .

 

قرآن ، پستى و بدبختى و شقاوت و تيره روزى ابليس را ميوه ى تلخ تكبر او از فرمان خدا مى داند ، كبرى كه باعث پستى و هلاكت و خروج او از حريم ملكوت شد . بنابراين انسان بايد از كبر بپرهيزد كه اين حالت شيطانى مانع او از اجراى فرمان خداوند است .

قرآن مجيد درباره ى آدم و همسرش مى فرمايد :

 

 قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِن لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ (2) .

    هر دو گفتند : خداوندا ! ما بر خود ستم روا داشتيم ، اگر ما را مورد مغفرت و رحمت قرار ندهى هر آينه از زيانكاران خواهيم بود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف ( 7 ) : 12 ـ 13 .

2 ـ اعراف ( 7 ) : 23 .

قرآن ، اقرار و اعتراف آدم و همسرش را به مخالفت با فرمان حق و طلب مغفرت و رحمت حضرت محبوب را كه امرى پسنديده و محمود است به عنوان بازگشت و توبه ى آدم مى داند ، و در آيه ى 37 سوره ى بقره قبولى اين توبه را اعلام مى كند ، ولى بايد به اين حقيقت توجه داشت كه اقرار و اعتراف و توبه و بازگشت به خدا محصول پرقيمت تواضع روحى و خشوع قلبى و سوز دل است ، و چون از نظر علماى اخلاقى تكبر حجابى سنگين بين عبد و خدا ، و تواضع و خاكسارى راهى هموار و درى باز بين انسان و حضرت حق است ، و بقاى بر كبر گناهى عظيم ، و دست برداشتن از نخوت واجبى بزرگ ، و آراسته شدن به تواضع عملى ملكوتى ، و به كارگيرى آن براى دست شستن از گناه و آراسته شدن به عبادت و بندگى ، مسأله اى لازم و ضرورى است ; بر اين اساس توبه از گناه كه در حقيقت نشان دادن تواضع به حريم حق و دور شدن از كبر و نخوت است ، واجب اخلاقى است .

درباره ى كبر در روايات مى خوانيم :

 

عَن حَكيم قَالَ : سَأَلْتُ أبَا عَبدِاللهِ (عليه السلام) عَن اَدْنَى الاِلْحادِ ، فَقالَ : اِنَّ الكِبْرَ أَدْناهُ(1) .

    حكيم مى گويد : از حضرت صادق (عليه السلام) از كمترين مرتبه ى الحاد پرسيدم ، در جواب فرمودند : كمترين مرتبه ى آن كبر است !

 

حسين بن ابى علا مى گويد : از امام ششم (عليه السلام) شنيدم كه فرمودند :

 

الكِبْرُ قَدْ يَكُونُ فِى شِرارِ النّاسِ مِنْ كُلِّ جِنْس وَالْكِبْرُ رِداءُ اللهِ فَمَنْ نَازَعَ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ رِدَاءَهُ لَمْ يَزِدْهُ اللهُ اِلاَّ سَفالا . . .(2) .

    كبر در بدترين مردم است از هر جنسى كه باشند ، بزرگى برازنده ى حق است ،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كافى : 2 / 309 ، باب الكبر ، حديث 1 ; بحار الأنوار : 70 / 190 ، باب 130 ، حديث 1 .

2 ـ كافى : 2 / 309 ، باب الكبر ، حديث 2 ; بحار الأنوار : 70 / 209 ، باب 130 ، حديث 2 .

    هر كس با خداوند در رداى برازنده ى او به ستيزه برخيزد ، خداوند جز پستى بر او نيفزايد .

 

امام باقر (عليه السلام) فرمودند :

 

العِزُّ رِداءُ اللهِ ، وَالْكِبْرُ اِزارُهُ ، فَمَنْ تَنَاوَلَ شَيْئاً مِنْهُ اَكَبَّهُ اللهُ فِى جَهَنَّمَ(1) .

    عزت روپوش خدا ، و كبر همچون زيرپوش حق است ، هر كس به يكى از آنها دست اندازد خداوند او را در جهنم سرنگون كند .

 

درباره ى تواضع در روايات مى خوانيم :

امام ششم (عليه السلام) فرمودند :

 

اِنَّ فِى السَّماءِ مَلَكَيْنِ مُوَكَّلَيْنِ بِالعِبادِ فَمَنْ تَواضَعَ للهِِ رَفَعاهُ وَمَنْ تَكَبَّرَ وَضَعاهُ(2) .

    همانا در آسمان دو فرشته اند كه هر دو را بر بندگان گماشته اند ، هر كس براى خدا فروتنى و خاكسارى كند او را رفعت دهند ، و هر كه تكبر ورزد او را پست و ذليل نمايند .

 

رسول حق فرمودند :

 

فَإنَّ مَنْ تَواضَعَ للهِِ رَفَعَهُ اللهُ وَمَن تَكَبَّرَ خَفَضَهُ اللهُ وَمَن اقْتَصَدَ فِى مَعِيشَتِهِ رَزَقَهُ اللهُ وَمَنْ بَذَّرَ حَرَمَهُ اللهُ وَمَنْ اَكْثَرَ ذِكْرَ المَوْتِ اَحَبَّهُ اللهُ(3) .

    همانا هر كه براى خدا فروتنى نمايد خداوند او را بالا برد ، و هر كه تكبر نمايد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كافى : 2 / 309 ، باب الكبر ، حديث 3 ; ثواب الأعمال : 221 ، عقاب المتكبر ; بحار الأنوار :
70 / 213 ، باب 130 ، حديث 3 .

2 ـ كافى : 2 / 122 ، باب التواضع ، حديث 2 ; مشكاة الانوار : 227 ، الفصل الثانى فى التواضع ; بحار الأنوار : 70 / 237 ، باب 130 ، حديث 44 .

3 ـ كافى : 2 / 122 ، باب التواضع ، حديث 3 ; مجموعه ى ورّام : 2 / 190 ، الجزء الثانى ; بحار الأنوار : 72 / 126 ، باب 51 ، حديث 25 .

    خداوند او را پست و خوار كند ، و هر كه در زندگى ميانه روى پيشه گيرد خداوند روزيش دهد ، و هر كس ولخرجى نمايد خداوند عنايتش را از او منع كند ، و هر كه زياد ياد مرگ كند پروردگار او را دوست دارد .

 

خداوند به داوود خطاب كرد :

 

يا داوُدُ ! كَما اَنَّ اَقْرَبَ النَّاسِ مِنَ اللهِ المُتَواضِعُونَ ، كَذلِكَ اَبْعَدُ النَّاسِ مِنَ اللهِ المُتَكَبِّرُونَ(1) .

    اى داوود ! چنانكه نزديكترين مردم به خداوند فروتنانند ، هم چنين دورترين مردم از خدا متكبرانند .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كافى : 2 / 123 ، باب التواضع ، حديث 11 ; وسائل الشيعه : 15 / 272 ، باب 28 ، حديث 20494 ; بحار الأنوار : 72 / 132 ، باب 51 ، حديث 34 .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:43  توسط علیرضا  | 
برگزاري همايش «اخلاق پيامبر اعظم ص» در امريکا

مرکز تحقيقات اسلامي فرهنگي و آموزشي کاليفرنيا ، چهارمين همايش سالانه خود را ديروز با محوريت صداقت و حقيقت گويي پيامبر اعظم (ص) به عنوان يک اسوه اخلاقي برگزار کرد.
همايش اخلاق پيامبر اعظم (ص) که با عنوان "جشن پيامبر اسلام حضرت محمد (ص): نور ابدي حقيقت و هدايت" برگزار شد ، با تمرکز بر موضوع حقيقت شخصيت پيامبر را به عنوان اسوه اخلاق بررسي کرد.آرتور کين اسکات استاديار دپارتمان علوم انساني کالج دومنيکن ، کشيش دوتان کوکيو از کليساي مسيحي سان فرانسيسکو ، باب واسرمن شهردار فرمونت ، کرگ استکلر رئيس پليس فريمونت و بسياري از دانشمندان و رهبران مسلمان از جمله حاضران در اين همايش بودند.
 

ولادت و دوران كودكى
ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السيره الحلبيه مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت . در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين .

مسافرتها
رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. يكسفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خيبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيره العرب هيچ خارج نشده اند .

شغلها
پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .

پيغمبر اكرم در عصر جاهليت
سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به ( حنفا( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصات ايشان است.

ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب ( محمد امين( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم .

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين ( ارهاصات( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : يأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول ( نصا ب(لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است :

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 1 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه ( حرا( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى .

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزول الوحى .

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان !

انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى .

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .

پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت : تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد : آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسيار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت , ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت : به اندازه طاقت عبادت كنيد , بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود , بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد .

در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد , رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد .

يكى ازسوابق رسول خدااين است كه امى بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است .

احدى از مورخان , مسلمان يا غير مسلمان , مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى , چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است , نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است , و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است .

مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط , اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود ...

خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته , اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد :

( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است , صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود .

به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود( .

ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد :

( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت(( 2 ) .

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند .

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه , برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا ( 3 ) داشته است . اين برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد , به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد ...

آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخى روايات شيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند روايات شيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند

براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم .

از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند .

در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد :

دبيران رسول خدا كه وحى , نامه ها و پيمان نامه ها را مى نوشتند اينان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاويه بن ابى سفيان , شرحبيل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغيره بن شعبه , معاذ بن جبل , زيد بن ثابت , حنظله بن الربيع , ابى بن كعب , جهيم بن الصلت , حصين النميرى( ( 4 ) .

مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه اى تفصيل مى دهد كه اين دبيران , هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است .

دعوت ازخويشاوندان
در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : & انذر عشيرتك الاقربين & ( 5 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مى دانيم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پيغمبر . ( على ( ع ) از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد ) رسول اكرم به غذايى ترتيب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على ( ع ) هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مى فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد , وصى , وزير و جانشين من خواهد بود . غير از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد , على ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .

قريش وبيامبر (ص)
زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( 6 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمى شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص ) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركتمى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عربرا مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى . فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .

مردم مدينه ورسول اكرم(ص)
مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند . يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اينكه از قريش استمداد كند . وارد مى شود بر يكى از مردم قريش .

كعبه از قديم معبد بود گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , يك طوافى هم دور كعبه مى كرد . اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند , ميزبانش به او گفت : ( مواظب باش ! مردى در ميان ما پيدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مى شود و سخنان دلرباى عجيبى دارد . يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختيار مى كند . سحرى در سخنان او هست(. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يكوقت چيزى نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد . ( رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند ) . گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مى گويند ؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوشهايم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد . تمايل پيدا كرد . اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهايى كرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول كردند تا اينكه عده اى از اينها به مكه آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شبهاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا , در عقبه وسطى , در يكى از گردنه هاى آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بيايند آنجا و حرفهايشان را بزنند . در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمى كنم به خداى يگانه و . . . و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جريانش مفصل است . زمينه اينكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد . اين اولين حادثهبود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد . اينهايى كه ابتدا آمده بودند , عده اندكى بودند , به وسيله اين مبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جو مدينه مساعد شد . قريش هم روز بروز بر سختگيرى خود مى افزودند , و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند . در ( دارالندوه ( تشكيل جلسه دادند , كه اين آيه قرآن يكسره اشاره به آنهاست .

جلسه دار الندوه
دار الندوه حكم مجلس سناى مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى , و نه تابع يك مركزى بود . يكنوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله اى چند نفر با شرايطى و از جمله اينكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مى گرفتند , ديگر مردم قريش عمل مى كردند . ( دارالندوه( يكى از اطاقهايى بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .

در آنجا پيشنهادهايى كردند , گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم , يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم , هر جا مى خواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اينكه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه , من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد . به هر حال در تاريخ , او به نام ( شيخ نجدى( معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد . آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد . همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست . اگر شما يك نفر بفرستيد , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مى شود و حاضر شود اين كار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى كنيم . گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنى هاشم به اعتبار اينكه به آنها بر مى خورند كه فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمى رسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مى شوند , از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند . پيشنهاد تبعيد شد . گفت اين از همه خطرناكتر است . او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مى كند .يك وقت مى بينيد رفتدر ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند , و از بنى هاشم هم يك نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در ميان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند , و اگر بنى هاشم ادعا كردند , مى گوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مى دهيم . ديه ده انسان را هم خواستند , مى دهيم .

هجرت پيامبر اكرم (ص)
همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج ) : و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوكاو يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين & . از مكه بيرون برو , خواستند شبانه بريزند . ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست . در آنجا زن هست , بچه هست , يك وقت اينها مى ترسند يا كشته مى شوند . بايد صبر كنيم تا صبح شود . ( باز همين مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسيار خوب . آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر . اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين استو در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم , على عليه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله ! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر ميكشى . عرض كرد : بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و ( هند بن ابى هاله( آن نقطه اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه اى در كار باشد و اين دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابيد و پيغمبر اكرم ( ص ) بيرون رفت . در بين راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در يكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اينقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت , بگويند هر كسى يك وسيله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند ديدند على است . اين صاحبك رفيقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد , او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم , حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم , جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند , اگر همه ديوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهميده ترم .

غارثور
حضرت رسول ( ص ) را تعقيب كردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند . ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست . عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اينجا نمى شود كسى آمده باشد . تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صداى آنها را مى شنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسيد . اين آيه قرآن است, يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه ها قبول دارند و سنيها قبول ندارند . آيه اين است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد , خدا او را يارى كرد و يارى مى كند همچنانكه در داستان غار , پيغمبر را يارى كرد , در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند . ( هما(نشان مى دهد كه غير از پيغمبر يكنفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه ( صاحب(اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مى گويد : صاحب ) . آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها & ( ) خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد . ديگر نمى گويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود . نمى گويد هر دو را تأييد كرد . حالا بگذاريم از اين قضيه .

تا به اين مرحله رسيد , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهميديم اين چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پيدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب كه مى شد , هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى , و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند . دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند .

حالا قرآن مى گويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختيهايى به چه نحوى كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمى دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ يمكر بك الذين كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مى برند براى اينكه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & ليثبتوك & ( اثبات(معنايش حبس است . چون كسى را كه حبس مى كنند در يكجا ثابت و ساكن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گويد ( اثبت(يعنى حبس كن ) براى اينكه تو را در يك جا ثابتنگه دارند يعنى زندانيت كنند . & او يقتلوك & يا خونت را بريزند . & او يخرجوك & يا تبعيدت كنند . & و يمكرون & آنها مكر مى كنند . قريش به مكر و حيله هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى كنيم كه خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنايت الهى بشود , هيچ قدرتى نمى تواند او را از ميان ببرد . ( مكر(نقشه اى استكه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى بينند خيال مى كنند براى هدف ديگرى است , اين را مى گويند ( مكر( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمى داند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خيال مى كند براى هدف ديگرى است , ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است . اين است كه خدا هم مكر مى كند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است . آنها مكر مى كنند, خدا هم مكر مى كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

مهاجرين
گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن ( &سابقون الاولون(& ناميده مى شوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آنكه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را , مكه را رها كنند و بيايند به مدينه , اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يكجا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند . اين يك مسئله شوخى نيست . فرض كنيد براى ما چنين چيزى پيش بيايد و بخواهيم براى ايمان خودمان كار بكنيم . خودمان را در نظر بگيريم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همين وضعى كه الان داريم . يكدفعه از طرف رهبر دينى و ايمانى ما فرمان صادر مى شود كه همه يكجا بايد از اينجا حركت كنيم برويم در يك مملكت ديگر يا در يك شهر ديگر , آنجا را مركز قرار بدهيم . ناگهان بايد شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگيمان را رها كنيم و راه بيفتيم . اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مى كند . قرآن اينها را مهاجرين اولين مى نامد . ..

انصار
دسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است , كسانى هستند كه قرآن آنها را ( انصار( مى نامد يعنى ياوران . مقصود , مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان . به طورى كه در تاريخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( 8 ) . آن هجرت بزرگمسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشتولى اگر پذيرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند كارى انجام بدهند . اينها را هم قرآن تحت عنوان & و الذين آووا و نصروا &ذكر مى كند .آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم يارى كردن اينها . هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها .

منافقين وبيامبر اكرم (ص)
& ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل مرىء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم 0 لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين.&

آيات به اصطلاح ( افك(است .( افك( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم ( 9 ) . اكنون آياترا مى خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مى كنيم . آيه مى فرمايد . ( & ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم( & آنان كه ( افك(را ساختند و خلق كردند , بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مى كند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناكمى باشند , يعنى قرآن مى خواهد بگويد قصه ساختن اين ( افك)از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود , كه به هدفشان نرسيدند . قرآن مى گويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند , و بعد مى گويد اين شرى بود كه نتيجه اش خير بود , و در واقع اين شر نبود : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم( & , گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود , خير , اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن اين داستان را خير مى داند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اينكه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد . خدا مى داند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت !

اين را به دو دليل قرآن مى گويد خير است : يكدليل اينكه اين گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى يكى از بزرگترين خطرها اين استكه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند . تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد .

يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگترين صدمه ها را مى بيند . لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطنها آشكار مى شود و آزمايش پيش مىآيد , مؤمنها در صف مؤمنين قرار مى گيرند و منافقها پرده نفاقشان دريده مى شود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مى گيرند . اين يك خير بزرگ براى جامعه است .

آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند , آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند ( اثم( بود . ( اثم( يعنى داغ گناه . تا زنده بودند , ديگر اعتبار پيدا نكردند .

فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان , اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين ( عصبه( قرار گرفتند . اكثريت مسلمين با اينكه مسلمان بودند , با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى اين ( عصبه( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مى كند .

اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع , كه افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مى دهد , يك داستان جعل مى كند , بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى اندازد , تا خودشان قصه اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند . اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر نا آگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند . حرفى كه دشمن جعل مى كند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد . اصلا دشمن مى خواهد اين پخش بشود . شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد , تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد ( 10 ) .

فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردنداين بود كه ( مشخص شد)يعنى حرفى را كه يك عصبه ( يك جمعيت و يك دستهبه هم وابسته ) جعل كردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند , گفتند : چنين حرفى شنيدم , آن يكى گفت : من هم شنيدم , ديگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى يك جمعيت چند نفرى شد .

اين داستان ( افك( كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود . همه چشمها را به هم ماليدند : از يك طرف آنها را شناختيم و از طرفديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكبشديم , چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !...

فايده دومداستان افك همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد . در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند , مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگير , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

خدا مى داند اين يهوديها در درجه اول و بهاييها كه ابزار دستيهوديها هستند چقدر از اين جور داستانها جعل كردند . گاهى يك چيزى را يكيهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده , آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است , مثل داستان كتابسوزى اسكندريه .

تاريخجه نبرد مسلمين
مى دانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميتقائل نيست و نسبت به هيچ مسئله اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند در گرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند .

در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم كه به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ايده اى مى جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام :

و حملوا بصائرهم على اسيافهم ( 11 ) .

( همانا بصيرتها و انديشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مى كردند( .

چنين شمشيرهاى آبديده و انسانهاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتى كه تاريخ را مى خوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمى شناختند مى بينيم , از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مى شويم .

بعداز13سال ,رسول اكرم (ص) آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خيلى بزرگى نمودند .

غزوه احد
چنانكه مى دانيم , ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت . هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه , عموى پيغمبر , شهيد شدند . مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك ( تل( گماشته شدند , مورد شبيخون دشمن واقع شدند . گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند . مخصوصا شايعه اينكه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت, اما همين كه فهميدند رسول اكرم زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند .

صلح حديبيه
پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينه ها را با پيغمبر پيدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه اى از پيغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند , و به هر حال , از نظر قريش دشمن ترين دشمنانشان پيغمبر , و از نظر مسلمين هم دشمن ترين دشمنانشان قريش است . ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهليتنيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مى شد و نمى جنگيدند . دشمنهاى خونى , در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى رسيدند , البته همديگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمى كردند . پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره اى بجا آورد و برگردد . هيچ قصدى غير از اين نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد , ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مى بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است . دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز , زى حجاج بود . از آنجا كه كار , مخفيانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بيرون آمده و گفته اند : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود( . با اينكه ماه , ماه حرام بود , اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى جنگيم . از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلافسنت جاهليت بود . پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند . مرتب رسولها و پيامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيبآمدند كه تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع اينها را كه مى ديد مى رفت به قريش مى گفت : مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمين ( خود پيغمبر اكرم هم ) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مى شويم ولو اينكه منجر به جنگيدن شود , ما كه نمى خواهيم بجنگيم , اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى جنگيم . ( بيعت الرضوان( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر , تا اينكه نماينده اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم . پيغمبر فرمود : من هم حاضرم . پيغامهايى كه پيغمبر مى داد پيغامهاى مسالمت آميزى بود . به چند نفر از اين پيامرسانها فرمود : ( ويح قريش (12) اكلتهم الحرب واى به حال قريش , جنگ اينها را تمام كرد . اينها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم , يا من از بين مى روم , در اين صورت آنچه آنها مى خواهند به دست ديگران انجام شده , و يا من بر ديگران پيروز مى شوم كه باز به نفع اينهاست , زيرا من يكى از قريش هستم , باز افتخارى براى اينهاست(فايده نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پيغمبر امسال بر گردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .

نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبليغ كنند , در مدت يك سال يا كمتر , از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قريش از بين رفتو يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد .

سهيل بن عمرو يك پسر داشتكه مسلمان و در جيش مسلمين بود . اين قرار داد را كه امضا كردند , پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد , سهيل گفت قرار داد امضا شده , من بايد او را برگردانم . پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مى كند . اين بيچاره مضطرب شده بود , داد مى كشيد و مى گفت : مسلمين ! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند . مسلمين هم عجيبناراحتبودند و مى گفتند : يا رسول الله ! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند . فرمود : نه , همين يكى هم برود .

داستان شيرينى نقل كرده اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود : بله همينطور است . هر چه اين مرد گفت : يا رسول الله ! اجازه ندهيد مرا ببرند , اينها در آنجا مرا از دينم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داريم و در دين ما نيستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنيم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد . رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مى بردند . او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسيدند به ذوالحليفه , تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مى بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است . در سايه اى استراحت كرده بودند . يكى از آندو شمشيرش در دستش بود . اين مرد به او گفت : اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است , بده من ببينم . گفت بگير . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه . تا آمد , پيغمبر فرمود مثل اينكه خبر تازه اى است ؟ بله , رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد . گفت : يا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى . قرار داد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى , و تو تسليم كردى , پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر , نقطه اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , يكى يكى رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند . قريش ديگر نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله ! ما از خير اينها گذشتيم , خواهش مى كنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند , ما از اين ماده قرار داد خودمان صرف نظر كرديم , و به همين شكل صرف نظر كردند .

به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم تر بشود , و همين طور هم شد , عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند , و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعيتها به كلى از ميان برداشته شده بود .

فتح مكه
در سال هشتم هجرت , پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحى بدون خونريزى .


فتح مكه براى مسلمين يكموفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا قسمتهاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند استو هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند . مشركين هم در مكه بودند . تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند .

يك جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمده بود , نيمى مسلمان و نيمى مشرك . حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مى كردند . بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد . ..

برائت ازمشركين
حج يك سنت ابراهيمى ست كه كفار قريش در آن تحريفهاى زيادى كرده بودند . اسلام با آن تحريفها مبارزه كرد . پس يك سال هم به اين وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در اين سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد , ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود ( 13 ) كه جبرئيل بر رسول اكرم نازل شد ( اين را شيعه و سنى نقل كرده اند ) و دستور داد پيغمبر , على ( ع ) را مأموريت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با مسلمين هم پيمان اند و پيمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پيمان هم رفتار نكرده اند , مشركينى كه با مسلمين يا پيمان ندارند يا اگر پيمان دارند بر خلاف پيمان خودشان رفتار كرده اند و قهرا پيمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت اين است كه على ( ع ) بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند , به همه مشركين اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد هستيد هر تصميمى كه مى خواهيد بگيريد . اگر اسلام اختيار كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد , كه هيچ , و الا شما نمى توانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد . ما دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن , به اسير كردن , به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى . در تمام اين چهار ماه كسى متعرض شما نمى شود . اين چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنيد . اين سوره با كلمه ( برائه(( 14 ) شروع مى شود : & برائه من الله و رسوله الا الذين عاهدتم من المشركين & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مى كند همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته ايد و آنها نقض پيمان كرده اند.

على ( ع ) آمد در مراسم حج شركت كرد . اول در خود مكه اين عدم تعهد را اعلام كرد , ظاهرا ( ترديد از من است ) در روز هشتم كه حجاج حركت مى كنند به طرف عرفات ( 15 ) در يكمجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد ولى براى اينكه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى خبر بماند , وقتى كه مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ايستاد و بلند اعلام مى كرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم ابلاغ مى نمود . نتيجه اين بود كه ايها الناس ! امسال آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مى كنند . ديگر از سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد لخت و عريان طواف كند .

يكى از بدعتهايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند , بايد از ما لباس عاريه كند يا كرايه كند , و اگر كسى با لباس خودش طواف مى كرد مى گفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به فقرا بدهى . زورگويى مى كردند . يك سال زنى آمده بود براى حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار ممنوع است . بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در اينجا تهيه بكنى . گفت بسيار خوب , پس لخت و عور طواف مى كنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضيها كه نمى خواستند با لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند , لخت و عور دور خانه كعبه طواف مى كردند .

جزء اعلامها اين بود كه طواف لختو عريان قدغن شد , هيچكس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه قريش گفته اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف كرد بايد آن را بدهد به فقرا , لازم نيست , بايد نگه دارد براى خود .

به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد . نوشته اند آنقدر مكرر مى گفت كه صداى على ( ع ) گرفته بود , از بس كه در مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود اين آيات را مى خواند و ابلاغ مى كرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من ابلاغ نشد . وقتى كه على ( ع ) خسته مى شد و صدايش مى گرفت , صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مى كردند و همان آيات را ابلاغ مى نمودند .

يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اينكه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل مى كنند كه پس از آنكه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت , و پيغمبر على ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد , على به سوى مكه آمد . تا آمد , ابوبكر مضطربشد , پرسيد آيا اميرى يا رسول ؟ يعنى آيا آمده اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى ؟ فرمود : نه , من يك رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او كار خودش را انجام داد و على ( ع ) هم كار خودش را . ولى اقليتى از اهل تسنن كه در ( مجمع البيان( نقل شده و همه اهل تشيع مى گويند وقتى كه على ( ع ) آمد , ابوبكر به كلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا كسى كه از تو است . اهل تشيع روى اين كلمه ( از تو است(تكيه مى كنند , مى گويند اين كلمه ( كسى كه از تو است ( : رجل منك كه در بسيارى از روايات هست , مفهوم خاصى دارد .

حجه الوداع
حجه الوداع (16)آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و شايدايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند , البته قبل از حجه الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بيرون منا , در غدير خم و در جاهاى ديگر خطابه هاى عمومى خود را القا كردند . از جمله در غدير خم بعد از آنكه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود . به نظر من فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلبرا در آخر فرمود همين آيه اى است كه در آنجا قرائت كرد : & يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & (17) بعد از اينكه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است , يك مرتبه در غدير خم اينطور مى فرمايد : مطلبى است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند كه اگر آنرا نگويى هيچ چيز را نگفته اى يعنى همه هبا و هدر است .

بعد مى فرمايد : الست اولى بكم من انفسكم ؟ ( اشاره به آيه قرآن است كه : & النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم & آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست ؟ همه گفتند بلى يا رسول الله . حضرت فرمود : من كنت مولاه فهذا على مولاه . اين حديث هم مثل حديث ثقلين داراى اسناد زيادى است .


--------------------------------------------------------------------------------

1 . كسانى كه مشرفشده اند مى دانند اطراف مكه همه كوه است.
2 . ترجمه فارسى ج 11 / ص 14 .
3 . پروفسور ماسينيون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در كتاب سلمان پاك , در اصل وجود چنين شخصى , تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او , تشكيك مى كند و او را شخصيتافسانه اى تلقى مى نمايد , مى گويد : بحيرا سرجيوس و تميم دارى و ديگران كه رواه در پيرامون پيغمبر جمع كرده اند اشباحى مشكوك و نايافتنى اند .
4 . تاريخ يعقوبى , ج 2 / ص 69 .
5 - سوره شعرا آيه 214 .
6 - ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود يعنى در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود , دشمنان از يكديگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع مى شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا مى كرد , .به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد
7 - سوره توبه , آيه 40 .


8 - سوره حشر , آيه 9 .
9- نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه , در يكى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى كرد , با تأخير وارد مدينه شد . به دنبال اين حادثه منافقين تهمتهايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند .
10- . . مثلا يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است , يك وقتى ديدم يك كسى مى گفت : اين فلسطينيها ناصبى هستند . ( ناصبى ( يعنى دشمن على عليه السلام . ناصبى غير از سنى است . سنى يعنى كسى كه خليفه بلا فصل را ابوبكر مى داند و على عليه السلام را خليفه چهارم مى داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است . مى گويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند . سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسى مىآيد مى گويد اين فلسطينيها ناصبى هستند . آن يكى مى گويد . اين به آن مى گويد , او هم يك جاى ديگر تكرار مى كند , و همين طور . اگر ناصبى باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار مى گيرند . هيچ فكر نمى كنند كه اين , حرفى است كه يهوديها جعل كرده اند . در هر جايى يك حرف جعل مى كنند براى اينكه احساس همدردى نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند . مى دانند مردم ايران شيعه اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است , براى اينكه احساس همدردى را از بين ببرند , اين مطلب را جعل مى كنند . در صورتى كه ما يكى از سالهايى كه مكه رفته بوديم , فلسطينيها را زياد مى ديديم , يكى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست ؟ بعد گفت من شيعه هستم , اين رفقايم سنى اند . معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بين ما شيعه و سنى هست . شيعه هم زياد داريم . همين ليلا خالد معروف شيعه است . در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه ام . ولى دشمن يهودى يك عده مزدورى را كه دارد , مأمور مى كند و مى گويد : شما پخش كنيد كه اينها ناصبى اند . قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مى گويند , شنيديد وظيفه تان چيست .
11 - نهج البلاغه , خطبه 150 .
12- ( ويح( همان واى است كه ما مى گوييم اما ( واى( در حال خوش و بش . در عربى يك( ويل(داريم و يك( ويح(. ما در فارسى كلمه اى بجاى ( ويح( نداريم . وقتى مى گويند ويلك , اين در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گويند و يحك , اين در مقام خوش و بش و مهربانى است .
13-.
14-.
15-.
16 - حجه الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سنيها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجه به غدير خم رسيده اند . مطابق آنچه كه شيعه مى گويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سنيها مى گويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .
17 - سوره مائده , آيه 67 .



--------------------------------------------------------------------------------

تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:41  توسط علیرضا  | 

پرتوى از سيره و سيماى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.
او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.
رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.
او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.
او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.
در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.
عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.
در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.
در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.
پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه، با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان، مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.
 

اخلاق و سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملترين انسان و بزرگ و سالار تمام پيامبران است.
در عظمت آن حضرت همين بس كه خداوند متعال در قرآن مجيد او را با تعبير «يا ايّها الرّسول» و «يا ايّها النّبى» مورد خطاب قرار مىدهد و او را به عنوان انسانى الگو براى تمام جهانيان معرّفى مىنمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُم في رَسُول اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»; «در] سيره و سخن[ پيامبر خدا براى شما الگوى نيكويى است.»او به حقّ داراى اخلاقى كامل و جامعِ تمام فضايل و كمالات انسانى بود.
خدايش او را چنين مىستايد: «إِنّك لَعَلى خُلُق عَظيم»; «اى پيامبر تو داراى بهترين اخلاق هستى.» «وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»; «اگر تندخو و سخت دل مىبودى مردم از اطرافت پراكنده مىشدند.» از اين رو، يكى از مهمترين عوامل پيشرفت اسلام، اخلاق نيكو و برخورد متين و ملايم آن حضرت با مردم بود.
در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند.
در مقام نيايش هميشه مىگفت: «خدايا از بيكارگى و تنبلى و زبونى به تو پناه مىبرم.»، و مسلمانان را به كار كردن تحريض مىنمود.
او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت مىكرد و در تجارت به دروغ و تدليس، متوسّل نمىشد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمىكرد و با كسى مجادله و لجاجت نمىنمود و كار خود را به گردن ديگرى نمىانداخت.
او صدق گفتار و اداى امانت را قوام زندگى مىدانست و مىفرمود: اين دو در همه تعاليم پيغمبران تأكيد و تأييد شده است.
در نظر او همه افراد جامعه، موظّف به مقاومت در برابر ستمكاران هستند و نبايد نقش تماشاگر داشته باشند.
مىفرمود: برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى نما! اصحاب گفتند: معنى يارى كردن مظلوم را دانستيم، ولى ظالم را چگونه يارى كنيم؟ فرمود: دستش را بگيريد تا نتواند به كسى ستم كند!خواننده گرامى! از آنجا كه ما در روزگار تباهى اخلاق و غلبه شهوات و آفات به سر مىبريم، مناسب است كه در اينجا سيماىِ صميمى پيامبرانِ الهى را عموماً و چهره تابناك و حقيقتِ انسانىِ محمّد پيامبر اسلام را خصوصاً در تابلوىِ تاريخىِ مستند و شكوهمندى بيابيم كه به حقّ در عصر ما برترين تصوير انسانىِ نزديك به حقيقت از آن حضرات است.
منشور سه بُعدى تاريخ، سه چهره را نشان مىدهد: قيصران، فيلسوفان و پيامبران.
پيامبران «سيمايى دوست داشتنى دارند، در رفتارشان صداقت و صميميّت بيشتر از اُبّهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزى كه چشمها را خيره مىدارد ساطع است ، پرتويى كه همچون «لبخندِ سپيده دم» محسوس است امّا همچون راز غيب مجهول.
ساده ترين نگاهها آن را به سادگى مىبينند امّا پيچيده ترين نبوغها به دشوارى مىتوانند يافت.
روحهايى كه در برابر زيبايى و معنا و راز حسّاسند، گرما و روشنايى و رمز شگفت آن را همچون گرماى يك «عشق»، برق يك «امّيد» و لطيفه پيدا و پنهان زيبايى حس مىكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز پرجذبه نگاهشان و طنين دامن گستر آوايشان، عطر مستىبخش انديشه شان ، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان و زندگى كردنشان مىبينند، مىيابند و لمس مىكنند.
و به روانى و شگفتى، «الهام» در درونشان جريان مىيابد و از آن پُر، سرشار و لبريز مىشوند.
و اين است كه هر گاه بر بلندى قلّه تاريخ برآييم انسانها را هميشه و همه جا در پى اين چهره هاى ساده امّا شگفت مىبينيم كه «عاشقانه چشم به آنان دوخته اند.» ابراهيم، نوح، موسى و عيسى، پيامبران بزرگِ تاريخ اين چنين بوده اند ، امّا محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)كه خاتم الانبيا است چگونه است؟«در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمىخاستند وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا مىكرد و يا عقيده خويش را با سبكى ساده و طبيعى بيان مىكرد و به جدل نمىپرداخت.
زندگىاش، پارسايان و زاهدان را به ياد مىآورد.
گرسنگى را بسيار دوست مىداشت و شكيباييش را بر آن مىآزمود.
گاه خود را چندان گرسنه مىداشت كه بر شكمش سنگ مىبست تا آزارِ آن را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را مىآزردند چنان گذشت مىكرد و بدى را به مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده مىساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه مىگذشت، يهودىاى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش مىريخت و او بىآنكه خشمگين شود، به آرامى رد مىشد و گوشه اى مىايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه مىافتاد.
روز ديگر با آنكه مىدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمىكرد.
يك روز كه از آنجا مىگذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب وامىداشت.
زندگىاش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقىاش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام مىداد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنىاش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش نمىكاست.
هر دلى در برابرش به خضوع مىنشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ زيبا و خوبِ او سيراب مىشد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.»

صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.
از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.
حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و هوشيار بود.
صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى صادر مىكرد.
سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.
با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.
به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.
از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت و سفارش مىفرمود.
او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه مردانِ ايشان را بكشد.
آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.
وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.
او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و ناچارى، پرهيز داشت.
نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.
او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.
لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.
 

تلاش براى تحقّق انسانيّت

وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.
همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.
آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت، مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت قبل از مجازات.
از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.
آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان مىداد.
او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.
پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.
از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله او را شنيد ـ باز كرد.
 

اخلاق فرماندهى

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».
موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.
آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.
او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.
اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.
در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.
دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.
 

نظافت

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را از عبادات مىدانست.
موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر خوشبو مىنمود.
روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى، دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.
جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.
پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى هاى بد بو پرهيز مىنمود.
شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش بود.
خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.
تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به جاى خود نمانَد.
نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.
 

آداب معاشرت

در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.
 

بخشايش و گذشت

بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.
روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.
در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.
پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم برايش فرستادند.
او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.
بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند كه او را نيز عفو نمود.
عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.
آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.
 

حريم قانون

آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا نمىداشت.
زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد نمود.
در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد.
خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون نمىشمرد.
روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده گفت: نه، من شما را مىبخشم.
فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از قانون.
 

احترام به افكار عمومى

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ، آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.
كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى نمىنمود.
نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.
اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.
همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد تأييد واقع شد.
سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت كرد.
در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.
در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.
پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.
در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىكرد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح داد.
چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه، ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.
او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.
فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.
همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.
آنها امتناع كردند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار، آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.
همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.
مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و چنين است سيره عملى آن حضرت.
او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد، و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.
اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل» تقديم مىگردد

+ نوشته شده توسط علیرضا در يکشنبه 18 تير1385 و ساعت 9:35 قبل از ظهر | نظر بدهید

فطرى بودن ازدواج و حكمت ممنوعيت ازدواج‏هاى محرم در شرع مقدس اسلام

كتاب: ترجمه الميزان، ج 4، ص 493

نويسنده: علامه طباطبايى

نكاح و ازدواج از سنت‏هاى اجتماعى است كه همواره و تا آنجا كه تاريخ بشر حكايت مى‏كند در مجتمعات بشرى هر قسم مجتمعى كه بوده داير بوده، و اين خود به تنهايى دليل بر اين است كه ازدواج امرى است فطرى، (نه تحميلى از ناحيه عادت و يا ضروريات زندگى و يا عوامل ديگر) .

علاوه بر اين يكى از محكم‏ترين دليل‏ها بر فطرى بودن ازدواج مجهز بودن ساختمان جسم (دو جنس نر و ماده) بشر به جهاز تناسل و توالد است، كه توضيحش در اين تفسير مكرر داده شد و علاقه هر يك از اين دو جنس به جذب جنس ديگر به سوى خود يكسان است، هر چند كه زنان جهاز ديگرى اضافه بر مردان در جسم و در روحشان دارند، در جسمشان جهاز شير دادن، و در روحشان عواطف فطرى ملايم و اين بدان جهت است كه تحمل مشقت اداره و تربيت فرزند برايشان شيرين شود.

علاوه بر آنچه گفته شد چيز ديگرى در نهاد بشر نهفته شده كه او را به سوى محبت و علاقمندى به اولاد مى‏كشاند، و اين حكم تكوينى را به وى مى‏قبولاند كه انسان با بقاى نسلش باقى است، و باورش مى‏دهد كه زن براى مرد، و مرد براى زن مايه سكونت و آرامش است، و وادارش مى‏سازد كه بعد از احترام نهادن به اصل مالكيت و اختصاص، اصل وراثت را محترم بشمارد، و مساله تاسيس خانه و خانواده را امرى مقدس بشمارد.

و مجتمعاتى كه اين اصول و اين احكام فطرى را تا حدودى محترم مى‏شمارند، چاره‏اى جز اين ندارند، كه سنت نكاح و ازدواج اختصاصى را به وجهى از وجوه بپذيرد، به اين معنا كه پذيرفته‏اند كه نبايد مردان و زنان طورى با هم آميزش كنند كه انساب و شجره دودمان آنها در هم و بر هم شود، و خلاصه بايد طورى به هم درآميزند كه هر كس معلوم شود پدرش كيست، هر چند كه فرض كنيم بشر بتواند - به وسائل طبى از مضرات زنا يعنى فساد بهداشت عمومى و تباهى نيروى توالد جلوگيرى كند، و خلاصه كلام اينكه اگر جوامع بشرى ملتزم به ازدواج شده‏اند به خاطر حفظ انساب است هر چند كه زنا، هم انساب را در هم و بر هم مى‏كند، و هم انسانها را به بيمارى‏هاى مقاربتى مبتلا مى‏سازد و گاهى نسل آدمى را قطع مى‏كند، و در اثر زنا مردان و زنانى عقيم مى‏گردند.

اينها اصول معتبره‏اى است كه همه امت‏ها آن را محترم شمرده و كم و بيش در بين خود اجرا مى‏كردند، حال يا يك زن را به يك مرد اختصاص مى‏دادند، و يا بيشتر از يكى را هم تجويز مى‏كردند، و يا به عكس يك مرد را به يك زن و يا چند مرد را به يك زن و يا چند مرد را به چند زن، بر حسب اختلافى كه در سنن امتها بوده، چون به هر تقدير خاصيت نكاح را كه همانا نوعى همزيستى و ملازمت‏بين زن و شوهر است محترم مى‏شمردند.

بنا بر اين پس فحشا و سفاح كه باعث قطع نسل و فساد انساب است از اولين امورى است كه فطرت بشر كه حكم به نكاح مى‏كند با آن مخالف است و لذا آثار تنفر از آن همواره در بين امت‏هاى مختلف و مجتمعات گوناگون ديده مى‏شود، حتى امتهايى كه در آميزش زن و مردش آزادى كامل دارد، و ارتباطهاى عاشقانه و شهوانى را زشت نمى‏داند، از اين عمل خود وحشت دارد، و مى‏بينيد كه براى خود قوانينى درست كرده‏اند، كه در سايه آن، احكام انساب را به وجهى حفظ نمايند.

و انسان با اينكه به سنت نكاح اذعان و اعتقاد دارد، و با اينكه فطرتش او را به داشتن حد و مرزى در شهوترانى محكوم مى‏كند، در عين حال طبع و شهوت او نمى‏گذارد نسبت‏به نكاح پاى بند باشد، و مثلا به خواهر و مادر خود و يا به زن اجنبى و غيره دست درازى نكند، و يا زن به پدر و برادر و فرزند خود طمع نبندد، به شهادت اينكه تاريخ ازدواج مردان با مادران و خواهران و دختران و از اين قبيل را در امت‏هاى بسيار بزرگ و مترقى (و البته منحط از نظر اخلاقى) ثبت كرده اخبار امروز نيز از تحقق زنا و گسترش آن در ملل متمدن امروز خبر مى‏دهد، آن هم زناى با خواهر و برادر و پدر و دختر و از اين قبيل.

آرى طغيان شهوت، سركش‏تر از آن است كه حكم فطرت و عقل و يا رسوم و سنن اجتماعى بتواند آن را مهار كند، و آنهائى هم كه با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج نمى‏كنند، نه از اين بابت است كه حكم فطرت به تنهائى مانعشان شده، بلكه از اين جهت است كه سنت قومى، سنتى كه از نياكان به ارث برده‏اند چنين اجازه‏اى به آنان نمى‏دهد.

و خواننده عزيز اگر بين قوانينى كه در اسلام براى تنظيم امر ازدواج تشريع شده و ساير قوانين و سننى كه در دنيا داير و مطرح است مقايسه كند، و با ديد انصاف در آنها دقت نمايد، خواهد ديد كه قانون اسلام دقيق‏ترين قانون است، و نسبت‏به تمامى شؤون احتياط در حفظ انساب و ساير مصالح بشرى و فطرى، ضمانت‏بيشترى دارد، و نيز خواهد ديد كه آنچه قانون در امر نكاح و ملحقات آن تشريع كرده، برگشت همه‏اش به دو چيز است: حفظ انساب، يا بستن باب زنا.

پس از ميان همه زنانى كه ازدواج با آنان حرام شده، يك طايفه به خاطر حفظ انساب به طور مستقيم تحريم شده، و آن ازدواج (يا هم‏خوابگى و يا زناى) زنان شوهردار است، كه به همين ملاحظه فلسفه حرمت ازدواج يك زن با چند مرد نيز روشن مى‏شود، چون اگر زنى در يك زمان چند شوهر داشته باشد نطفه آنها در رحم وى مخلوط گشته، فرزندى كه به دنيا مى‏آيد معلوم نمى‏شود فرزند كدام شوهر است، همچنان كه فلسفه عده طلاق و اينكه زن مطلقه بايد قبل از اختيار همسر جديد سه حيض عده نگه دارد، روشن مى‏شود، كه به خاطر در هم و بر هم نشدن نطفه‏ها است.

و اما بقيه طوايفى كه ازدواج با آنها حرام شده يعنى همان چهارده صنفى كه در آيات تحريم آمده ملاك در حرمت ازدواجشان تنها سد باب زنا است، زيرا انسان از اين نظر كه فردى از مجتمع خانواده است‏بيشتر تماس و سر و كارش با همين چهارده صنف است، و اگر ازدواج با اينها تحريم نشده بود، كدام پهلوانى بود كه بتواند خود را از زناى با آنها نگه بدارد، با اينكه مى‏دانيم مصاحبت هميشگى و تماس بى پرده باعث مى‏شود نفس سركش در وراندازى فلان زن كمال توجه را داشته باشد، و فكرش در اينكه چه مى‏شد من با او جمع مى‏شدم تمركز پيدا مى‏كند، و همين تمركز فكر ميل و عواطف شهوانى را بيدار و شهوت را به هيجان در مى‏آورد، و انسان را وادار مى‏كند تا آنچه را كه طبعش از آن لذت مى‏برد به دست آورد، و نفسش تاب و توان را در برابر آن از دست مى‏دهد، و معلوم است كه وقتى انسان در اطراف قرقگاه، گوسفند بچراند، خطر داخل شدن در آن برايش زياد است.

لذا واجب مى‏نمود كه شارع اسلام تنها به نهى از زناى با اين طوايف اكتفا نكند، چون همان طور كه گفتيم مصاحبت دائمى و تكرار همه روزه هجوم وسوسه‏هاى نفسانى و حمله‏ور شدن هم بعد از هم نمى‏گذارد انسان با يك نهى خود را حفظ كند، بلكه واجب بود اين چهارده طايفه تا ابد تحريم شوند، و افراد جامعه بر اساس اين تربيت دينى بار بيايند، تا نفرت از چنين ازدواجى در دلها مستقر شود، و تا بطور كلى از اين آرزو كه روزى فلان خواهر يا دختر به سن بلوغ برسد، تا با او ازدواج كنم مايوس گردند، و علقه شهوتشان از اين طوائف مرده، و ريشه كن گردد، و اصلا در دلى پيدا نشود، و همين باعث‏شد كه مى‏بينيم بسيارى از مسلمانان شهوتران و بى بند و بار با همه بى بند و بارى كه در كارهاى زشت دارند هرگز به فكرشان نمى‏افتد كه با محارم خود زنا كنند، مثلا پرده عفت مادر و دختر خود را بدرند، آرى اگر آن منع ابدى نبود هيچ خانه‏اى از خانه‏ها از زنا و فواحشى امثال آن خالى نمى‏ماند.

و باز به خاطر همين معنا است كه اسلام با ايجاب حجاب بر زنان باب زناى در غير محارم را نيز سد نمود، و از اختلاط زنان با مردان اجنبى جلوگيرى كرد، و اگر اين دو حكم نبود، صرف نهى از زنا هيچ سودى نمى‏بخشيد، و نمى‏توانست‏بين مردان و زنان و بين عمل شنيع زنا حائل شود.بنا بر آنچه گفته شد در اين جا يكى از دو امر حاكم است، زيرا آن زنى كه ممكن است چشم مرد به او طمع ببندد يا شوهر دار است، كه اسلام به كلى ازدواج با او را تحريم نموده است، و يا يكى از آن چهارده طايفه است كه يك فرد مسلمان براى هميشه به يكبار، از كام گرفتن با يكى از آنها نوميد است، و اسلام پيروان خود را بر اين دو قسم حرمت تربيت كرده، و به چنين اعتقادى معتقد ساخته، به طورى كه هرگز هوس آن را نمى‏كنند، و تصورش را هم به خاطر نمى‏آورند.

مصدق اين جريان وضعى است كه ما امروز از امم غربى مشاهده مى‏كنيم، كه به دين مسيحيت هستند و معتقدند به اينكه زنا حرام و تعدد زوجات جرمى نزديك به زنا است، و در عين حال اختلاط زن و مرد را امرى مباح و پيش پا افتاده مى‏دانند، و كار ايشان به جايى رسيده كه آنچنان فحشا در بين آنان گسترش يافته كه حتى در بين هزار نفر يك نفر از اين درد خانمانسوز سالم يافت نمى‏شود، و در هزار نفر از مردان آنان يك نفر پيدا نمى‏شود كه يقين داشته باشد فلان پسرش از نطفه خودش است، و چيزى نمى‏گذرد كه مى‏بينيم اين بيمارى شدت مى‏يابد و مردان با محارم خود يعنى خواهران و دختران و مادران و سپس به پسران تجاوز مى‏كنند، سپس به جوانان و مردان سرايت مى‏كند، و...و سپس، كار به جايى مى‏رسد كه طايفه زنان كه خداى سبحان آنان را آفريد تا آرامش بخش بشر باشند و نعمتى باشند تا نسل بشر به وسيله آنها حفظ و زندگى او لذت بخش گردد، به صورت دامى در آيد كه سياستمداران با اين دام به اغراض سياسى و اقتصادى و اجتماعى خود نائل گردند، و وسيله‏اى شوند كه با آن به هر هدف نامشروع برسند هدفهايى كه هم زندگى اجتماعى را تباه مى‏كند، و هم زندگى فردى را تا آنجا كه امروز مى‏بينيم زندگى بشر به صورت مشتى آرزوهاى خيالى در آمده و لهو و لعب به تمام معناى كلمه شده است، و وصله جامه پاره از خود جامه بيشتر گشته است.

اين بود آن پايه و اساسى كه اسلام تحريم محرمات مطلق و مشروط از نكاح را بر آن پى نهاده، و از زنان تنها ازدواج با محصنات را اجازه داده است.

و به طورى كه توجه فرموديد تاثير اين حكم در جلوگيرى از گسترش زنا و راه يافتن آن در مجتمع خانوادگى كمتر از تاثير حكم حجاب در منع از پيدايش زنا و گسترش فساد در مجتمع مدنى نيست.

در سابق نيز به اين حكمت اشاره كرديم و گفتيم: آيه شريفه"و ربائبكم اللاتى فى حجوركم"از اشاره به اين حكمت‏خالى نيست، و ممكن هم هست اشاره به اين حكمت را از جمله‏اى كه در آخر آيات آمده است و فرموده"يريد الله ان يخفف عنكم، و خلق الانسان ضعيفا"استفاده كرد، چون تحريم اين اصناف چهارده‏گانه از ناحيه خداى سبحان از آنجا كه تحريمى است قطعى، و بدون شرط، و مسلمانان براى هميشه مايوس از كام گيرى از آنان شده‏اند، در حقيقت‏بار سنگين خويشتن دارى در برابر عشق و ميل شهوانى و كام گيرى از آنان از دوششان افتاده، چون همه اين خواهش‏هاى تند و ملايم در صورت امكان تحقق آن است وقتى امكانش به وسيله شارع از بين رفته ديگر خواهشش نيز در دل نمى‏آيد.

آرى انسان به حكم اينكه ضعيف خلق شده نمى‏تواند در برابر خواهش‏هاى نفسى و دواعى شهوانى آن طاقت‏بياورد، خداى تعالى هم فرموده: كه"ان كيد كن عظيم" (1) و اين از ناگوارترين و دشوارترين صبرها است، كه انسان يك عمر در خلوت و جلوت با يك زن يا دو زن و يا بيشتر نشست و برخاست داشته باشد و شب و روز با او باشد، و چشم و گوشش پر از اشارات لطيف و شيرينى حركات او باشد، و آنگاه بخواهد در برابر وسوسه‏هاى درونى خود و هوسى كه به آن زنان دارد صبر كند، و دعوت شهوانى نفس خود را اجابت نكند، با اينكه گفته‏اند حاجت انسان در زندگى دو چيز است: غذا و نكاح، و بقيه حوايجش همه براى تامين اين دو حاجت است، و گويا به همين نكته اشاره فرموده است رسول خدا (ص) كه فرمود: (هر كس ازدواج كند نصف دين خود را حفظ كرده، از خدا بترسد در نصف ديگرش) (2) .

پى‏نوشت‏ها:

1. همانا كيد شما زنان عظيم است"سوره يوسف آيه 28".

2. وسائل الشيعه كتاب نكاح

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:39  توسط علیرضا  |